پارت
پارت 10
چشمانی همچو خون
با خشم نگام کرد. ولی انگار وقتی فهمید به من داره اینجوری نگاه میکنه اروم گرفت. گریش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. گونه هام سرخ شد نمیدونم چرا. اینبار با لحن ارومی که ازم بعید بود گفتم: هی اروم باش دختر. چیزی نشده که اروم.
نگام کرد کمی اروم گرغت و ازم جدا شد. دختره پا شد و با خشم بهش نگاه کرد و میخواست بیاد جلو که یکدفعه من اومدم وسط: هوی نفله بهش دست بزنی دستتو میشکونم حالا هم اینطرفا نبینمت وگرنه منفجرت میکنم حالا هم بزن به چاک.
دختره بهم نگاه کرد و از مغازه رفت بیرون. سمت ایزوکو برگشتم. درسته اروم شده بود ولی هنوزم اشک میریخت. اینبار بغلش کردم. خودمم نمیدونم چرا اینکارو کردم و گفتم: اروم باش ایزوکو. تموم شد. ممنون که ازم محافظت کردی(نویسنده: اهم خانندگان عزیز دیدین چیکار کردم. هاهاهاهاهاهاهاها)
از دید ایزوکو: از اینکه کاتسوکی اینارو بگه شاخ در اوردم. چشماش زل زدم. چشماش هم رنگ خون بود، چشمای قشنگ و زیبا.
گفتم: خواهش میکنم
بعد از این حرفم سریع از مغازه خارج شدم و به خونه رفتم. گونه هام سرخ شده بود. نیاز به فکر داشتم. چرا کاتسوکی این حرفا رو میزد؟ چرا تشکر کرد؟ چرا ازم دفاع کرد؟
به خونه رسیدم. سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم و با چیزایی که خریده بودم نودلی درست کردم و خوردم. تکالیفمو نوشتم و واسه امتحان فردا خوندم. وقتی تموم کردم شب شده بود. جون که خسته بودم سام خوردم و خوابیدم. فردا باید مدرسه میرفتم و دوباره باهاش روبرو میشدم
چشمانی همچو خون
با خشم نگام کرد. ولی انگار وقتی فهمید به من داره اینجوری نگاه میکنه اروم گرفت. گریش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. گونه هام سرخ شد نمیدونم چرا. اینبار با لحن ارومی که ازم بعید بود گفتم: هی اروم باش دختر. چیزی نشده که اروم.
نگام کرد کمی اروم گرغت و ازم جدا شد. دختره پا شد و با خشم بهش نگاه کرد و میخواست بیاد جلو که یکدفعه من اومدم وسط: هوی نفله بهش دست بزنی دستتو میشکونم حالا هم اینطرفا نبینمت وگرنه منفجرت میکنم حالا هم بزن به چاک.
دختره بهم نگاه کرد و از مغازه رفت بیرون. سمت ایزوکو برگشتم. درسته اروم شده بود ولی هنوزم اشک میریخت. اینبار بغلش کردم. خودمم نمیدونم چرا اینکارو کردم و گفتم: اروم باش ایزوکو. تموم شد. ممنون که ازم محافظت کردی(نویسنده: اهم خانندگان عزیز دیدین چیکار کردم. هاهاهاهاهاهاهاها)
از دید ایزوکو: از اینکه کاتسوکی اینارو بگه شاخ در اوردم. چشماش زل زدم. چشماش هم رنگ خون بود، چشمای قشنگ و زیبا.
گفتم: خواهش میکنم
بعد از این حرفم سریع از مغازه خارج شدم و به خونه رفتم. گونه هام سرخ شده بود. نیاز به فکر داشتم. چرا کاتسوکی این حرفا رو میزد؟ چرا تشکر کرد؟ چرا ازم دفاع کرد؟
به خونه رسیدم. سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم و با چیزایی که خریده بودم نودلی درست کردم و خوردم. تکالیفمو نوشتم و واسه امتحان فردا خوندم. وقتی تموم کردم شب شده بود. جون که خسته بودم سام خوردم و خوابیدم. فردا باید مدرسه میرفتم و دوباره باهاش روبرو میشدم
- ۱.۶k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط