چند پارتی

چند پارتی

«قلب یخی و دختر آفتابی»


چند ماه از اون شب بارونی گذشته بود…
دیگه جنگی بینشون نبود، نه فاصله‌ای، نه سکوتی که خفه‌کننده باشه.
اما زندگی همیشه آروم نمی‌مونه…
اون روز، ات کنار پنجره ایستاده بود.
نسیم ملایم موهاش رو تکون می‌داد.
و پشت سرش، جونگکوک آرام گفت: ـ «امروز می‌خوام یه چیز مهم بهت بگم.»
ات برگشت.
نگاه جونگکوک این بار متفاوت بود… نه سرد، نه خسته… مطمئن.
جونگکوک یک جعبه کوچک از جیبش درآورد.
ـ «من خیلی اشتباه کردم… ولی یه چیز رو درست فهمیدم.»
قدم جلوتر رفت.
ـ «اینکه تو تنها کسی هستی که می‌خوام کنارش بمونم… حتی اگه دنیا دوباره بهم بریزه.»
ات نفسش بند اومد.
جونگکوک در جعبه رو باز کرد…
نه یک پیشنهاد بزرگ نمایشی… فقط یک حلقه ساده.
ـ «ات … این بار نه برای فرار… نه برای ترس… برای موندن.»
سکوت.
ات. اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
ـ «من می‌ترسم…»
جونگکوک آروم گفت: ـ «منم… ولی این بار تنها نیستی.»
ات لبخند کوچیکی زد… همون لبخندی که سال‌ها قبل همه چیز رو شروع کرده بود.
ـ «پس قول بده دوباره گمم نکنی.»
جونگکوک بدون مکث: ـ «قول نمی‌دم… چون هیچ‌وقت دیگه ولت نمی‌کنم.»
و اون لحظه…
نه بارونی بود، نه جنگی، نه فاصله‌ای.
فقط دو نفر که بالاخره یاد گرفتن عشق یعنی موندن، نه رفتن.


(پایان)
دیدگاه ها (۱۰)

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی» بعد از اون دیدار اتفاقی…ه...

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی» یک سال گذشت…هیچ خبری از ات...

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی»بعد از اون اعتراف زیر بارون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط