P
P3🐣
یونگی«بعد از اینکه میا رو رسوندم مدرسه مستقیم رفتم خونه ی نامجون چون نزدیک بود زود رسیدم ماشینو پارک کردم پیاده شدم رفتم تو و در زدم
نامجون={درو باز کرد} سلام خوش اومدی
-مرسی{میره تو}
نامجون=بیا بشین
-من اولین نفرم؟
نامجون=اره فکر میکردم تو از همه دیر تر بیای چون تو معلوملا نمیتونی از خواب بیدار بشی
-صبح زود بیدار شدم به خاطر اینکه میا رو بیدار کنم و برسونمش مدرسه
نامجون=عا میا خیلی وقته ندیدمش چیکار میکنه
-فکر کنم آخرین بار که دیدیش پنج سالش بود درسته؟
نامجون=او اره اوایل دبیومون بود تو آورده بودیش کمپانی اون موقع خیلی ناز و مودب بود
-الان دبگه چهارده سالش شده
نامجون=واقعا؟....زمان چقدر زود میگذره یه روز بیار ببینیمش
-حتما میارم امروزم میخواستم بگم نره مدرسه و بیارمش اما امتحان داشت
نامجون=او نه چرا باید مدرسه رو بپیچونه
-بابا حالا چند بار که اشکالی نداره
نامجون=خدایا تو همیشه اینطوری بودی
-اما میا بر عکس من شده اون خیلی به درسش اهمیت میده
نامجون=مطمئنم این ویژگیش حرصت میده
-اره واقعا
{صدای در}
-من باز میکنم{بلند میشه و درو باز میکنه}
جونگکوک=سلاممممم هیونگ{میپره بغلش}
-اخ کوک خفه شدم
جونگکوک=دلم برات تنگ شده بود
-منم بیا تو
جونگکوک=سلام نامجون هیونگ
نامجون=سلام
جونگکوک=بقیه هنوز نیومدن؟
نامجون=نه هنوز
-منم اولین نفر اومدم
جونگکوک=چه عجب تونستی بیدار بشی
-وا چرا اینطوری میگید من خیلی آدم سحرخیزیم
نامجون=بله بله به لطف میا
جونگکوک=میا دیگه کیه؟
-یادت نمیاد؟ خواهرم دیگه
جونگکوک=آهان اره اون آخرین بار خیلی وقت پیش دیدیمش
-اوم پنج سالش بود
جونگکوک=پس به خاطر اون زود پا میشی
-اره میبرمش مدرسه
جونگکوک=پس مایه ی خیر میشه
نامجون=تا بقیه هم میان یه قهوه بیارم؟
جونگکوک=اره هیونگ قهوه لازمم
-اره منم میخوام
نامجون=باشه الان میارم
ادامه دارد...
یونگی«بعد از اینکه میا رو رسوندم مدرسه مستقیم رفتم خونه ی نامجون چون نزدیک بود زود رسیدم ماشینو پارک کردم پیاده شدم رفتم تو و در زدم
نامجون={درو باز کرد} سلام خوش اومدی
-مرسی{میره تو}
نامجون=بیا بشین
-من اولین نفرم؟
نامجون=اره فکر میکردم تو از همه دیر تر بیای چون تو معلوملا نمیتونی از خواب بیدار بشی
-صبح زود بیدار شدم به خاطر اینکه میا رو بیدار کنم و برسونمش مدرسه
نامجون=عا میا خیلی وقته ندیدمش چیکار میکنه
-فکر کنم آخرین بار که دیدیش پنج سالش بود درسته؟
نامجون=او اره اوایل دبیومون بود تو آورده بودیش کمپانی اون موقع خیلی ناز و مودب بود
-الان دبگه چهارده سالش شده
نامجون=واقعا؟....زمان چقدر زود میگذره یه روز بیار ببینیمش
-حتما میارم امروزم میخواستم بگم نره مدرسه و بیارمش اما امتحان داشت
نامجون=او نه چرا باید مدرسه رو بپیچونه
-بابا حالا چند بار که اشکالی نداره
نامجون=خدایا تو همیشه اینطوری بودی
-اما میا بر عکس من شده اون خیلی به درسش اهمیت میده
نامجون=مطمئنم این ویژگیش حرصت میده
-اره واقعا
{صدای در}
-من باز میکنم{بلند میشه و درو باز میکنه}
جونگکوک=سلاممممم هیونگ{میپره بغلش}
-اخ کوک خفه شدم
جونگکوک=دلم برات تنگ شده بود
-منم بیا تو
جونگکوک=سلام نامجون هیونگ
نامجون=سلام
جونگکوک=بقیه هنوز نیومدن؟
نامجون=نه هنوز
-منم اولین نفر اومدم
جونگکوک=چه عجب تونستی بیدار بشی
-وا چرا اینطوری میگید من خیلی آدم سحرخیزیم
نامجون=بله بله به لطف میا
جونگکوک=میا دیگه کیه؟
-یادت نمیاد؟ خواهرم دیگه
جونگکوک=آهان اره اون آخرین بار خیلی وقت پیش دیدیمش
-اوم پنج سالش بود
جونگکوک=پس به خاطر اون زود پا میشی
-اره میبرمش مدرسه
جونگکوک=پس مایه ی خیر میشه
نامجون=تا بقیه هم میان یه قهوه بیارم؟
جونگکوک=اره هیونگ قهوه لازمم
-اره منم میخوام
نامجون=باشه الان میارم
ادامه دارد...
- ۲۷.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط