.قمار آخر
.قمار آخر
قسمت اول :قمار
باران شدیدی می بارید
لارا پشت پنجره اتاقش ایستاده بود و به چراغهای خیابان خیره شده بود. از وقتی صدای بحث پدر و مادرش را از طبقه پایین شنیده بود، دلش شور میزد.
صدای پدرش بلند شد:
«من دیگه هیچ راهی ندارم... بدهی رو باید پرداخت کنم.»
مادرش با گریه گفت: «ولی چرا لارا؟ اون چه گناهی کرده؟»
لارا خشکش زد.
آرام از اتاق بیرون آمد و از پلهها پایین رفت.
«چی شده؟»
هر دو ساکت شدند.
پدرش سرش را پایین انداخت.
«لارا... من توی یه قمار بزرگ باختم.»
لارا با ناباوری نگاهش کرد. «خب؟»
پدرش چیزی نگفت.
مادرش اشکهایش را پاک کرد.
«یه مرد قراره امشب بیاد.»
«چه مردی؟»
قبل از اینکه جوابی بشنود، صدای چند ماشین مشکی جلوی خانه پیچید.
همهجا ساکت شد.
در باز شد.
مردی با کت مشکی وارد خانه شد؛ قدبلند، آرام و بیاحساس. پشت سرش چند محافظ ایستاده بودند.
جونگکوک.
مردی که اسمش برای خیلیها کافی بود تا از ترس سکوت کنند.
او به آرامی نگاهش را روی خانواده چرخاند و در نهایت چشمهایش روی لارا ثابت ماند.
پدر لارا جلو رفت.
«همونطور که توافق کردیم...»
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت: «من توافق رو با تو انجام دادم. نه با دخترت.»
لارا با عصبانیت گفت: «پس چرا من باید اینجا باشم؟»
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
«چون پدرت بدهیای داره که نمیتونه پرداختش کنه.»
لارا با صدای لرزان گفت: «و تو فکر میکنی میتونی منو با پول جایگزین کنی؟»
جونگکوک نزدیکتر آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
«نه.»
مکثی کرد.
«من فکر میکنم تو تنها چیزی هستی که پدرت حاضر شده برای نجات خودش از دست بده.»
لارا با شنیدن این جمله به پدرش نگاه کرد.
پدرش حتی نتوانست در چشمهایش نگاه کند.
همان لحظه، لارا فهمید همهچیز واقعاً اتفاق افتاده است.
جونگکوک رو به محافظش کرد.
«ماشین رو آماده کنید.»
لارا عقب رفت.
«من باهات نمیام.»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام گفت:
«امشب انتخاب زیادی نداری.»
و در حالی که صدای باران شدیدتر میشد، لارا برای اولین بار قدم به سمت مردی گذاشت که همه شهر از او میترسیدند...
قسمت اول :قمار
باران شدیدی می بارید
لارا پشت پنجره اتاقش ایستاده بود و به چراغهای خیابان خیره شده بود. از وقتی صدای بحث پدر و مادرش را از طبقه پایین شنیده بود، دلش شور میزد.
صدای پدرش بلند شد:
«من دیگه هیچ راهی ندارم... بدهی رو باید پرداخت کنم.»
مادرش با گریه گفت: «ولی چرا لارا؟ اون چه گناهی کرده؟»
لارا خشکش زد.
آرام از اتاق بیرون آمد و از پلهها پایین رفت.
«چی شده؟»
هر دو ساکت شدند.
پدرش سرش را پایین انداخت.
«لارا... من توی یه قمار بزرگ باختم.»
لارا با ناباوری نگاهش کرد. «خب؟»
پدرش چیزی نگفت.
مادرش اشکهایش را پاک کرد.
«یه مرد قراره امشب بیاد.»
«چه مردی؟»
قبل از اینکه جوابی بشنود، صدای چند ماشین مشکی جلوی خانه پیچید.
همهجا ساکت شد.
در باز شد.
مردی با کت مشکی وارد خانه شد؛ قدبلند، آرام و بیاحساس. پشت سرش چند محافظ ایستاده بودند.
جونگکوک.
مردی که اسمش برای خیلیها کافی بود تا از ترس سکوت کنند.
او به آرامی نگاهش را روی خانواده چرخاند و در نهایت چشمهایش روی لارا ثابت ماند.
پدر لارا جلو رفت.
«همونطور که توافق کردیم...»
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت: «من توافق رو با تو انجام دادم. نه با دخترت.»
لارا با عصبانیت گفت: «پس چرا من باید اینجا باشم؟»
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
«چون پدرت بدهیای داره که نمیتونه پرداختش کنه.»
لارا با صدای لرزان گفت: «و تو فکر میکنی میتونی منو با پول جایگزین کنی؟»
جونگکوک نزدیکتر آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
«نه.»
مکثی کرد.
«من فکر میکنم تو تنها چیزی هستی که پدرت حاضر شده برای نجات خودش از دست بده.»
لارا با شنیدن این جمله به پدرش نگاه کرد.
پدرش حتی نتوانست در چشمهایش نگاه کند.
همان لحظه، لارا فهمید همهچیز واقعاً اتفاق افتاده است.
جونگکوک رو به محافظش کرد.
«ماشین رو آماده کنید.»
لارا عقب رفت.
«من باهات نمیام.»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام گفت:
«امشب انتخاب زیادی نداری.»
و در حالی که صدای باران شدیدتر میشد، لارا برای اولین بار قدم به سمت مردی گذاشت که همه شهر از او میترسیدند...
- ۱۴۰
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط