p30

نامه مانند زمانی که جعبه رو پیدا کرده بودم میدرخشید انگار حرفی برای گفتن داشت نامه رو با دست سلامم برداشتم
چشمام گرد شده بود اثری از لکه خون روی نوشته ها نبود و نوشته ها به زبان ساده برگردانده شده بود
نامه رو به طرف دیگر پرت کردم که تام نامه رو برداشت
و با خواندن اولین خط نامه رو به دست من داد و گفت : فکر کنم خودت باید بخونیش

این سخنان تنها زمانی شکل فانی خود را به دست می‌آورد که وارث واقعی آن با خون خود آن را رنگین کند
خون وارث این نامه با خاکستر جهنم و آب چشمه های بهشت رنگین شده است و قدرت بسیار در آن جریان دارد
خواننده این سخنان این را بدان که تو مجازاتی برای عملی شوم بودی عملی ممنوعه بین سیاهی محظ و روشنایی پاک و جسم تو به عنوان شخصی که در دو دنیا جایی نداشت به زمین فرستاده شدی
تو در جسم فانی خود میتواند موجب موجی از تاریکی بر زمین بیافکند یا میتواند با روشن کردن آخرین ستاره ای که آن را میابد نوری پر خیر بر زمین بتاباند
این نامه در لحظه ای که به آن نیاز داری حرفی برای گفتن خواهد داشت

نامه رو با ترس به سمت جعبه پرت کردم و خودمو با وحشت به سمت دیگر تخت کشوندم
تام گفت : آروم باش اتفاقی نمی افته
نمیتونستم حرفی بزنم در شوک عظیمی فرو رفتم و ناگهان تمام آن حقیقت به سمتم هجوم آورد و گردنم را فشرد
دلیلی برای آنکه از کودکی نه مادر و نه پدرم را میشناختم
معنای ویال درون شیشه و گردنبندی که یک سمت آن سیاه و یک‌ سمت آن سفید بود
دلیلی که نمی‌توانستم طلسم ها را بدون آنکه زخمی شوم به درستی انجام دهم
بعضی سنگین در گلویم نشسته بود و خط به خط نامه مانند صدایی در سرم تکرار می‌شد
به تاریکی کشاندن دنیا و بهتر کردن وضعیت آن مجازاتی برای رابطه ممنوعه بین شیطان و فرشته
صدا در آخر مانند جیغی در سرم آزارم میداد اشک دیدم رو تار کرده بود ولی میان تمام اشک هایم متوجه شدم شخصی به سمتم می‌آمد
تام مرا در آغوش کشید اینبار واقعا به این آغوش نیاز داشتم حتی اگر اشتباه میکردم اما خود را در آغوش او رها کردم
تام با نوازش کردن کمرم سعی در آرام کردنم داشت اما این چیزی نبود که بتواند مرا آرام کند در تمام لحظات طوفانی که مانند سال ها می‌گذشت برای اولین بار او را بوسیدم اینکار باعث میشد آرامشی باور نکردنی مرا فرا بگیرد با تمام اشکانم صورت خود را به او نزدیک کردم و او بود که اینبار بوسه را در دست گرفته بود دیدم آنقدر تار بود که متوجه نشدم چه زمان چشمانم را بستم و در آغوش او بی هوش شدم
ادامه دارد ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
دیدگاه ها (۰)

نماد مرگ پارت اول

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

P¹⁵اما چند ثانیه بعد، تصویر عوض شد.پنج دختر وارد همان ساختما...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هفتم: شلیک---چاقو پرواز کرد.به سمتِ ه...

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط