𝑝𝑎𝑟𝑡 𝑡𝑤𝑜:
𝑝𝑎𝑟𝑡 𝑡𝑤𝑜:
*انزو میتونست ترس رو توی انعکاس اشکای ا/ت ببینه، قبلا اشکارو میبوسید، و الان ازشون تغذیه میکرد، بدنش داغ میشد وقتی ا٫ت رو انقدر ضعیف، شکننده میدید*
^انزو...حتی فکرش هم نکن نزدیک برادر من بشی، اون همه چیزیه که دارم عوضی! *اشکای ا٫ت بدون اختیار میریخت، ا٫ت میخواست کنترلشون کنه، اشکای ا٫ت نه تنها انزو رو نمی شکوندن، بلکه انزو رو صد بار عاشق تر میکردن، انزو بیشتر از ا٫ت، بدبختیش رو میپرستید*
*انزو موی خیس ا٫ت از عرق سردش رو کنار زد، اروم اشکارو بوسید، نفس داغش ا٫ت رو مور مور میکرد، انزو نزدیک لبای ا٫ت زمزمه کرد*
×هیچوقت، هیچوقت فکرشم نکن که کسی بیشتر از من دوست داره، برات ادم میکشه، من دنیارو برات تیکه میکنم و دوباره به هم میچسبونم تا تو به من بگی اون برادر احمقت همه چیزته؟! *انزو صداش رو بلند کرد اما هیچ تکونی نخورد، لباش به لبات میخورد وقتی داد میزد، ا٫ت دیوار پشتش رو محکم گرفت، ارزو میکرد که دیوار ادم بود و از انزو نجاتش میداد*
^ا-انزو...خواهش میکنم، داری منو میترسونی-
*انزو خفه شد، انگار با گلوله بهش شلیک کرده بودن، و بعد چیز عجیب تری اتفاق افتاد، اون دستاش رو از کمرت ازاد کرد، زانو هاش سست شد و اروم جلوت زانو زد، اشکای صورتش دامنت رو خیس میکرد، انزو برخلاف هیولایی که بود، الان شبیه یک گربه شده بود که صاحبش دیگه دوستش نداشت، انزو اروم لبه دامن ا٫ت رو گرفت و با زمزمه گفت*
×خواهش میکنم ا٫ت...با اون تنفر به من نگاه نکن، هرکاری که بخوای می کنم! برات اون دختره که بهش حسودی میکردی رو میکشم...برات مثل قبلا گل میخرم... همون رز آبی که دوست داشتی...حتی اگه انقدر ازم متنفری خودمم برات میکشم، فقط ترکم نکن...
*انزو سرش رو چسبوند به دامنت و گریه کرد، ا٫ت، که انزو قدیمی خودش رو دید اروم جلوش زانو زد تا هم قدش بشه، سر انزو رو به سینش چسبوند و اروم موهاش رو نوازش کرد، ا٫ت هیچوقت از این انزو نمیتونست متنفر باشه*
*انزو اه ارومی کشید وقتی دستای ا٫ت نوازشش کرد، اون سرش رو به دست ا٫ت چسبوند، مثل یک گربه برای توجه ا٫ت هرکاری میکرد، بدون اینکه چشماش رو باز کنه کمر ا٫ت رو بغل کرد و به سمت خودش کشوند، اروم بوسه به گردن ا٫ت میزد، تشکر ارومی برای دوست داشتنش*
×ممنونم ا٫ت...ازت ممنونم عزیزم، ازت ممنونم...*با هر بوسه به گردنش ازش تشکر میکرد، ا٫ت میترسید، اما با هر بوسه ترسش از ترسناک بودن انزو میریخت، انزو اروم ا٫ت رو براید استایل بغل کرد و به خوابگاهش برد، بوسه هاش هیچوقت متوقف نشد، اول گردنش، بعد فکش، پیشونیش، گونه هاش، و آخر از همه لباش رو به دندون گرفت، اروم بدون اینکه بوسه رو قطع کنه ا٫ت رو روی تختش خوابوند، اروم لباسش رو باز کرد و اروم ا٫ت رو اونشب مال خودش کرد*
*ا٫ت از تاکسیک بودن انزو میترسید، اما انزو اون رو وابسته کرده بود به شیرینی بعد عصبانیتش، به بوسه های سر صبحش بدون مقدمه ای، ا٫ت این رابطه رو نمیخواست، ولی به تئو، برادرش هم نمیگفت، چون نمیتونست تصور کنه برادرش اون رو درحال بوسیدن با مردی که با افکارش بازی میکرد ببینه، پس این راز سمی رو توی قلبش نگه داشت، همچنین انزو رو. *
امیدوارم خوشتون اومده باشهه، بوس به همتون🙂↕️🩵 ( اگر اسماتش رو خواستید بگید تو پیوی براتون بفرستممم🩷)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
🫵Follow for more darling 🫣
*انزو میتونست ترس رو توی انعکاس اشکای ا/ت ببینه، قبلا اشکارو میبوسید، و الان ازشون تغذیه میکرد، بدنش داغ میشد وقتی ا٫ت رو انقدر ضعیف، شکننده میدید*
^انزو...حتی فکرش هم نکن نزدیک برادر من بشی، اون همه چیزیه که دارم عوضی! *اشکای ا٫ت بدون اختیار میریخت، ا٫ت میخواست کنترلشون کنه، اشکای ا٫ت نه تنها انزو رو نمی شکوندن، بلکه انزو رو صد بار عاشق تر میکردن، انزو بیشتر از ا٫ت، بدبختیش رو میپرستید*
*انزو موی خیس ا٫ت از عرق سردش رو کنار زد، اروم اشکارو بوسید، نفس داغش ا٫ت رو مور مور میکرد، انزو نزدیک لبای ا٫ت زمزمه کرد*
×هیچوقت، هیچوقت فکرشم نکن که کسی بیشتر از من دوست داره، برات ادم میکشه، من دنیارو برات تیکه میکنم و دوباره به هم میچسبونم تا تو به من بگی اون برادر احمقت همه چیزته؟! *انزو صداش رو بلند کرد اما هیچ تکونی نخورد، لباش به لبات میخورد وقتی داد میزد، ا٫ت دیوار پشتش رو محکم گرفت، ارزو میکرد که دیوار ادم بود و از انزو نجاتش میداد*
^ا-انزو...خواهش میکنم، داری منو میترسونی-
*انزو خفه شد، انگار با گلوله بهش شلیک کرده بودن، و بعد چیز عجیب تری اتفاق افتاد، اون دستاش رو از کمرت ازاد کرد، زانو هاش سست شد و اروم جلوت زانو زد، اشکای صورتش دامنت رو خیس میکرد، انزو برخلاف هیولایی که بود، الان شبیه یک گربه شده بود که صاحبش دیگه دوستش نداشت، انزو اروم لبه دامن ا٫ت رو گرفت و با زمزمه گفت*
×خواهش میکنم ا٫ت...با اون تنفر به من نگاه نکن، هرکاری که بخوای می کنم! برات اون دختره که بهش حسودی میکردی رو میکشم...برات مثل قبلا گل میخرم... همون رز آبی که دوست داشتی...حتی اگه انقدر ازم متنفری خودمم برات میکشم، فقط ترکم نکن...
*انزو سرش رو چسبوند به دامنت و گریه کرد، ا٫ت، که انزو قدیمی خودش رو دید اروم جلوش زانو زد تا هم قدش بشه، سر انزو رو به سینش چسبوند و اروم موهاش رو نوازش کرد، ا٫ت هیچوقت از این انزو نمیتونست متنفر باشه*
*انزو اه ارومی کشید وقتی دستای ا٫ت نوازشش کرد، اون سرش رو به دست ا٫ت چسبوند، مثل یک گربه برای توجه ا٫ت هرکاری میکرد، بدون اینکه چشماش رو باز کنه کمر ا٫ت رو بغل کرد و به سمت خودش کشوند، اروم بوسه به گردن ا٫ت میزد، تشکر ارومی برای دوست داشتنش*
×ممنونم ا٫ت...ازت ممنونم عزیزم، ازت ممنونم...*با هر بوسه به گردنش ازش تشکر میکرد، ا٫ت میترسید، اما با هر بوسه ترسش از ترسناک بودن انزو میریخت، انزو اروم ا٫ت رو براید استایل بغل کرد و به خوابگاهش برد، بوسه هاش هیچوقت متوقف نشد، اول گردنش، بعد فکش، پیشونیش، گونه هاش، و آخر از همه لباش رو به دندون گرفت، اروم بدون اینکه بوسه رو قطع کنه ا٫ت رو روی تختش خوابوند، اروم لباسش رو باز کرد و اروم ا٫ت رو اونشب مال خودش کرد*
*ا٫ت از تاکسیک بودن انزو میترسید، اما انزو اون رو وابسته کرده بود به شیرینی بعد عصبانیتش، به بوسه های سر صبحش بدون مقدمه ای، ا٫ت این رابطه رو نمیخواست، ولی به تئو، برادرش هم نمیگفت، چون نمیتونست تصور کنه برادرش اون رو درحال بوسیدن با مردی که با افکارش بازی میکرد ببینه، پس این راز سمی رو توی قلبش نگه داشت، همچنین انزو رو. *
امیدوارم خوشتون اومده باشهه، بوس به همتون🙂↕️🩵 ( اگر اسماتش رو خواستید بگید تو پیوی براتون بفرستممم🩷)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
🫵Follow for more darling 🫣
- ۲.۶k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط