★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁷
★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁷
"جایی نمیرم...ترکت نمیکنم! پیشت میمونم!"
بعد چند دقیقه سرشو آورد بالا و اونوو رو دید... اونوو گفت:" یعنی شما جدی با همید؟؟ انتظار داشتم الان دعوا کردنتون رو ببینم اما شما همدیگرو بغل کرده بودید!" اولین بار بود که میدیدم یونگی از ته دل میخندید...
با لبخند نگاهش میکردم، یونگی گفت:" دعوا چرا آخه؟" لبخندم محو شد و تازه به یاد آوردم که برای چی اومدم اینجا... اونوو گفت:"راستش حرفایی زدم که احساس میکردم قراره بیاد پیشت و از من شکایت کنه!!" یونگی بهم نگاه میکرد و گفت:"ببخشید من با یوری کار دارم" منو برد سمت رستوران بیمارستان و گفت:"موضوع چیه یوری؟؟" گفتم:"همینجوری ناراحتی نمیخوام بیشتر ناراحتت کنم" جوری نگاهم کرد که میتونستم از نگاهش بخونم داره میگه*شوخی تو چشام میبینی؟تعریف کن ببینم* بنابراین شروع به تعریف کردم...
وقتی ماجرا رو تعریف کردم شرمنده به نظر میرسید اما بعدش چهرهاش یکم عصبانی شد رفت داخل رستوران و یک قهوه گرفت خیلی سریع راه میرفت پرسیدم:"قهوه زیاد بخوری بد نیست؟؟" بدون توجه به حرفم رفت کنار اونوو و گفت:"اونوو میدونی چیه؟؟آره زده به سرم زده به سرم که عاشق یوری شدم!" یهو قهوه رو ریخت روی لباس اونوو...ادامه داد:"حداقل یوری خیانتکار نیست!!" اونوو که از کار یونگی تعجب کرده بود با حرفی که زد گفت:" منظورت چیه یونگی؟؟؟معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟؟"
تقریبا دعوا شده بود که یهو پریدم تو بغل یونگی و داد زدم:" خواهش میکنممم به خاطر من هم که شده بس کن یونگییییی لطفاااااا" یونگی نفس عمیق کشید و دستمو گرفت و منو برد داخل حیاط بیمارستان... نشست روی صندلی و گفت:"چجوری انقدر عوضیه؟؟" کنارش نشستم و گفتم:"فردا شب انتقام میگیریم یونگی نگران نباش..." از داخل کیفش سیگارش رو درآوردم و گفتم:"بگیر شاید آرومت کنه!" سیگارشو روشن کردم. چند ثانیه بعد سرشو گذاشت رو شونم؛ یکم دیگه پیشش موندم ولی بعدش بلند شدم و گفتم:" دیگه با من کاری نداری؟؟ برم خونه دیگه"
یهو دستمو گرفت و گفت:" میشه بیام خونتون؟؟"
پارت بعدی آخریه!
_ آگاتا★
"جایی نمیرم...ترکت نمیکنم! پیشت میمونم!"
بعد چند دقیقه سرشو آورد بالا و اونوو رو دید... اونوو گفت:" یعنی شما جدی با همید؟؟ انتظار داشتم الان دعوا کردنتون رو ببینم اما شما همدیگرو بغل کرده بودید!" اولین بار بود که میدیدم یونگی از ته دل میخندید...
با لبخند نگاهش میکردم، یونگی گفت:" دعوا چرا آخه؟" لبخندم محو شد و تازه به یاد آوردم که برای چی اومدم اینجا... اونوو گفت:"راستش حرفایی زدم که احساس میکردم قراره بیاد پیشت و از من شکایت کنه!!" یونگی بهم نگاه میکرد و گفت:"ببخشید من با یوری کار دارم" منو برد سمت رستوران بیمارستان و گفت:"موضوع چیه یوری؟؟" گفتم:"همینجوری ناراحتی نمیخوام بیشتر ناراحتت کنم" جوری نگاهم کرد که میتونستم از نگاهش بخونم داره میگه*شوخی تو چشام میبینی؟تعریف کن ببینم* بنابراین شروع به تعریف کردم...
وقتی ماجرا رو تعریف کردم شرمنده به نظر میرسید اما بعدش چهرهاش یکم عصبانی شد رفت داخل رستوران و یک قهوه گرفت خیلی سریع راه میرفت پرسیدم:"قهوه زیاد بخوری بد نیست؟؟" بدون توجه به حرفم رفت کنار اونوو و گفت:"اونوو میدونی چیه؟؟آره زده به سرم زده به سرم که عاشق یوری شدم!" یهو قهوه رو ریخت روی لباس اونوو...ادامه داد:"حداقل یوری خیانتکار نیست!!" اونوو که از کار یونگی تعجب کرده بود با حرفی که زد گفت:" منظورت چیه یونگی؟؟؟معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟؟"
تقریبا دعوا شده بود که یهو پریدم تو بغل یونگی و داد زدم:" خواهش میکنممم به خاطر من هم که شده بس کن یونگییییی لطفاااااا" یونگی نفس عمیق کشید و دستمو گرفت و منو برد داخل حیاط بیمارستان... نشست روی صندلی و گفت:"چجوری انقدر عوضیه؟؟" کنارش نشستم و گفتم:"فردا شب انتقام میگیریم یونگی نگران نباش..." از داخل کیفش سیگارش رو درآوردم و گفتم:"بگیر شاید آرومت کنه!" سیگارشو روشن کردم. چند ثانیه بعد سرشو گذاشت رو شونم؛ یکم دیگه پیشش موندم ولی بعدش بلند شدم و گفتم:" دیگه با من کاری نداری؟؟ برم خونه دیگه"
یهو دستمو گرفت و گفت:" میشه بیام خونتون؟؟"
پارت بعدی آخریه!
_ آگاتا★
- ۵۰۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط