چرا او را خوشحال نکرد؟ چرا راحت در جوابش نگفت، باعث افتخا

چرا او را خوشحال نکرد؟ چرا راحت در جوابش نگفت، باعث افتخارمه که دوست من باشی! و لحظه ای دل این بدبخت را شاد نکرد؟ می داند که باید این کار را می کرد، چون مدیر مدرسه احتمالا مثل بابانوئل در شب قبل کریسمس، حسابی او را زیر نظر گرفته تا ببیند دختر خوبی ست یا نه؛ اما نمی توانست این کار را انجام دهد. او زیبا بود، رادلی زشت. تنها یک آدم شریر می توانست با رادلی کنار بیاید. مطمئنا مدیر مدرسه این موضوع را درک می کرد.
سوفی دروازه های زنگ زده ی گورستان را گشود، تماس علف های هرز با پاهایش را حس می کرد. آن طرف نوک تپه، سنگ قبر های پوسیده از لابه لای تل برگ های مرده به شکلی نا منظم بیرون زده بودند. سوفی در حالی که به زور از میان قبرهای تاریک و شاخه های در حال پوسیدن عبور میکرد، با دقت ردیف ها را شمرد. هرگز به قبر مادرش نگاه نکرده بود، حتی در مراسم خاکسپاری اش؛ و نمی خواست امروز برای اولین بار این کار را انجام دهد. همین که از ردیف ششم گذشت، چشمش را به تنه ی درخت غان مجنون انداخت و به خودش یادآوری کرد که روز بعد کجا خواهد بود.
میان دسته ای از قبر های نزدیک‌به هم، پلاک شماره ی ۱ گریوزهیل قرار داشت. این خانه مثل کلبه های کنار دریاچه تخته کوب یا چفت نشده بود اما حتی این هم باعث نمی شد کسی تمایل به ورود به آن داشته باشد. پله هایی که به ایوان منتهی می شدند، به رنگ سبز کپک می درخشیدند. شاخه ها و پیچک های مرده دور چوب تیره ی خانه پیچیده بودند و سقف نیک تیز و سیاه و باریکش مثل کلاه جادوگران به نظر می رسید‌. سوفی در حالی که از پله های پرسروصدای ایوان بالا می رفت، سعی داشت به سیر و گربه ی خیس اعتنایی نکند و چشمانش را از پرنده های سرکنده که بدون شک قربانیان همان گربه ی خیس سده بودند، برگرداند.
ضربه ای یه در زد و حالت دفاعی به خود گرفت.
همان صدای خشت به گوش رسید:(( گم شو.))
سوفی نجواکنان گفت:(( آدم این جوری با بهترین دوستش حرف نمی زنه.))
_ تو بهترین دوست من نیستی.
دیدگاه ها (۴)

خلاصه ی کتاب: خواهران گاوالدون، اولین کتاب از مجموعه ی پر فر...

سوفی در حالی که کنجکاو بود که شاید بل در دل اهالی گریوزهیل خ...

سوفی که حسابی مضطرب شده بود، سعی کرد با شمردن کار های خوب دی...

صورتش را ماساژ داد و فکر سبزیجات را از سرش بیرون کرد‌. مابقی...

پایان غیر عادی (part2)ببخشید دیروز نتونستم بنویسم خونه داییم...

تکاپو پارت 15 = رادارِ انسانی و بازیِ سایه‌ها

پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابردر دوردست‌ترین سرزمین‌های شرق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط