پارت ۹۵ | «قبل از اینکه همه‌چیز عوض شود...»

پارت ۹۵ | «قبل از اینکه همه‌چیز عوض شود...»

یک هفته بعد...

اجرای بزرگ گروه با موفقیت تمام شده بود.

همه خسته بودند...

اما خوشحال.

شرکت برای تشکر از اعضا و کارکنان، یک شام ساده تدارک دیده بود.

فضا پر از خنده بود.

جین مثل همیشه وسط شوخی‌هایش بود.

جونگکوک و جیمین هم مدام همدیگر را دست می‌انداختند.

اما...

تهیونگ بیشتر از هر چیزی حواسش به مانلی بود.

---

مانلی از صبح فرصت نکرده بود چیزی بخورد.

بعد از تمام شدن مراسم...

بی‌حال روی یکی از صندلی‌های اتاق طراحی نشست.

همان‌جا، بدون اینکه خودش متوجه شود...

چشم‌هایش آرام بسته شد.

خوابش برد.

---

چند دقیقه بعد...

تهیونگ برای برداشتن کیفش وارد اتاق شد.

همین که مانلی را دید...

همان‌جا ایستاد.

لبخند آرامی روی صورتش نشست.

زیر لب گفت:

«بازم بدون استراحت کار کردی...»

---

کولر مستقیم به سمت مانلی می‌وزید.

تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت.

پتوی نازکی که روی مبل بود برداشت.

خیلی آرام...

روی شانه‌های مانلی انداخت.

بعد خم شد.

یک تار مو روی صورت مانلی افتاده بود.

چند ثانیه مردد ماند.

انگار با خودش جنگ داشت.

آخر...

خیلی آرام، فقط با نوک انگشتش...

آن تار مو را کنار زد.

لبخندی زد که حتی خودش هم متوجهش نشد.

زیر لب گفت:

«خسته نباشی...»

---

همان لحظه...

صدای قدم‌های جین از بیرون آمد.

تهیونگ سریع یک قدم عقب رفت.

جین وارد اتاق شد.

نگاهی به مانلی کرد...

بعد به تهیونگ.

لبخند معنی‌داری زد.

اما این بار...

برخلاف همیشه شوخی نکرد.

فقط خیلی آرام گفت:

«بعضی احساسات...»

«اگه زیادی توی دلت بمونن، دیر میشه.»

---

تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام پرسید:

«اگه جوابم منفی باشه چی؟»

جین دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.

«اون وقت حداقل تا آخر عمر با خودت نمی‌گی "کاش گفته بودم."»

---

چند دقیقه بعد...

تهیونگ از اتاق بیرون رفت.

در آرام بسته شد.

سکوت...

چند ثانیه بعد...

مانلی چشم‌هایش را باز کرد.

تمام این مدت...

بیدار بود.

آرام پتو را با دستش لمس کرد.

لبخندی از ته دل روی لب‌هایش نشست.

خیلی آهسته، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:

«احمق...»

اما این «احمق»...

پر از محبت بود.

---

همان شب...

تهیونگ روی بالکن خانه ایستاده بود.

به آسمان پرستاره نگاه می‌کرد.

بعد گوشی‌اش را برداشت.

برای مانلی فقط یک پیام فرستاد:

«فردا... بعد از پایان کار، اگه وقت داشتی، می‌خوام یه جا رو بهت نشون بدم.»

---

چند ثانیه بعد...

پاسخ آمد.

«باشه... میام.»

تهیونگ بی‌اختیار لبخند زد.

دلش آرام نبود...

اما این بار...

تصمیمش را گرفته بود.

---

فردا شب...

قرار بود به همان بلندی‌ای بروند که هر وقت حال تهیونگ بد می‌شد، به آنجا پناه می‌برد.

و هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند...

آن شب...

قرار است مسیر زندگی‌شان برای همیشه عوض شود.

---

پایان پارت ۹۵... 🤍🌃

«بعضی قرارها، فقط یک قرار ساده نیستند؛ آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌اند...»
دیدگاه ها (۲)

پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»سه روز...سه روز از آخرین گفت‌وگوی ...

پارت ۹۳ | «یادگاری کوچولو»دو روز بعد...فشار تمرین‌ها و آماده...

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط