خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۸
ته: مسخرهست نه؟؟
دلم میخواست بگم چی! اما...
ته: عاشقی رو میگم!
منتظر موندم تا ادامه ی حرفاشو بگه
ته: اولش.. از بودنت کنارمون مخالف بودم! اما هر کاری کردم تا بتونم باهاش کنار بیام و بعد با لجبازی داخل تور باهامون همراه شدی! از تصمیم اعضا ناراحت نشدم اما.. اون شب توی هتل اومدی تو اتاقم! گفتی جیمین اذیتت کرده.. خوشحال شدم که منو بعنوان یک دوست انقدر مورداعتماد قرار دادی! اما دلیل این خوشحالیو نمیدونستم.. تو زبون باز و شیرین بودی مطمئنم غیر از من میتونستی خیلی از پسرا رو شیفته خودت کنی و چیزی نگذشت که فهمیدم تو دل بعضی از اعضاهم جا پیدا کردی! یه روز جیمین با عصبانیت اومد تو اتاقم، گفت کوک باهات چیکار کرده! بهم گفت که تو هم از کارش راضی بودی! بهم گفت که چه حسی بهت پیدا کرده!
و ازم خواست که کمکش کنم.. مدتی بعد توی فرودگاه، وقتی داشتیم برمیگشتیم به سئول! همون شبی که خبره مرگ پدر و مادرت به دستت رسید. جونگکوک با خوشحالی اومد پیشم.. تو دستش یک گردنبند بود. گفت برای تو خریدتش! گفت بهش میگم که چقدر دوسش دارم! توی ذهنش از تو خیالبافی میکرد، میگفت گرنبندو میندازم تو گردنش بعد برای تشکر لبامو میبوسه و من خوشبختترین مرد روی زمین میشم، اما.. بجاش تو پسش زدی! و رفتی و بعد ماه ها پیدات نشد.. کوک فرصت نکرد گردنبند رو بهت بده، روش نشد درمورده حسش بهت بگه و دیگه خیلی دیر شده بود.. چون تو رفته بودی! توی اون چندماه سیاه، هم من و هم بقیهی اعضا فهمیده بودیم که چقدر بهت وابسته شده بودیم! دیگه خونمون بی تو شور و شوق خاصی نداشت. دیگه صدای خندههای یه دختره زیبای شیطون گوشه کنارو پر نمیکرد. فقط سکوت بود و درد! شبا خوابم نمیرد، چون به این فکر میکردم که تو الان کجایی؟ کجا میخوابی؟ پیش کی داری زندگی میکنی؟ چرا رفتی؟ و چند هفته بعد پیدات شد.. خوشحال شدم چون فهمیدم تو هم بدون ما زندگی برات سخت میشه و ماهم بدون تو! دیگه نمیخواستم از دستت بدم! نمیخواستم ریسک کنم.. برای همین اون شب خواستم تو رو مال خودم کنم! و کردم اما فهمیدم که.. فهمیدم..
دوباره بغضش شکستو آروم اشک ریخت.
+م..من
_وانیا نمیخوام چیزی بگی!! تو هم منو دوست داری؟ فقط یه کلمه بگو.. آره یا نه؟؟
...
.
.
.
.
ته: مسخرهست نه؟؟
دلم میخواست بگم چی! اما...
ته: عاشقی رو میگم!
منتظر موندم تا ادامه ی حرفاشو بگه
ته: اولش.. از بودنت کنارمون مخالف بودم! اما هر کاری کردم تا بتونم باهاش کنار بیام و بعد با لجبازی داخل تور باهامون همراه شدی! از تصمیم اعضا ناراحت نشدم اما.. اون شب توی هتل اومدی تو اتاقم! گفتی جیمین اذیتت کرده.. خوشحال شدم که منو بعنوان یک دوست انقدر مورداعتماد قرار دادی! اما دلیل این خوشحالیو نمیدونستم.. تو زبون باز و شیرین بودی مطمئنم غیر از من میتونستی خیلی از پسرا رو شیفته خودت کنی و چیزی نگذشت که فهمیدم تو دل بعضی از اعضاهم جا پیدا کردی! یه روز جیمین با عصبانیت اومد تو اتاقم، گفت کوک باهات چیکار کرده! بهم گفت که تو هم از کارش راضی بودی! بهم گفت که چه حسی بهت پیدا کرده!
و ازم خواست که کمکش کنم.. مدتی بعد توی فرودگاه، وقتی داشتیم برمیگشتیم به سئول! همون شبی که خبره مرگ پدر و مادرت به دستت رسید. جونگکوک با خوشحالی اومد پیشم.. تو دستش یک گردنبند بود. گفت برای تو خریدتش! گفت بهش میگم که چقدر دوسش دارم! توی ذهنش از تو خیالبافی میکرد، میگفت گرنبندو میندازم تو گردنش بعد برای تشکر لبامو میبوسه و من خوشبختترین مرد روی زمین میشم، اما.. بجاش تو پسش زدی! و رفتی و بعد ماه ها پیدات نشد.. کوک فرصت نکرد گردنبند رو بهت بده، روش نشد درمورده حسش بهت بگه و دیگه خیلی دیر شده بود.. چون تو رفته بودی! توی اون چندماه سیاه، هم من و هم بقیهی اعضا فهمیده بودیم که چقدر بهت وابسته شده بودیم! دیگه خونمون بی تو شور و شوق خاصی نداشت. دیگه صدای خندههای یه دختره زیبای شیطون گوشه کنارو پر نمیکرد. فقط سکوت بود و درد! شبا خوابم نمیرد، چون به این فکر میکردم که تو الان کجایی؟ کجا میخوابی؟ پیش کی داری زندگی میکنی؟ چرا رفتی؟ و چند هفته بعد پیدات شد.. خوشحال شدم چون فهمیدم تو هم بدون ما زندگی برات سخت میشه و ماهم بدون تو! دیگه نمیخواستم از دستت بدم! نمیخواستم ریسک کنم.. برای همین اون شب خواستم تو رو مال خودم کنم! و کردم اما فهمیدم که.. فهمیدم..
دوباره بغضش شکستو آروم اشک ریخت.
+م..من
_وانیا نمیخوام چیزی بگی!! تو هم منو دوست داری؟ فقط یه کلمه بگو.. آره یا نه؟؟
...
.
.
.
.
- ۱۴.۹k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط