چند پارتی(عشق فراموش شده)
چند پارتی(عشق فراموش شده)
پارت ۵
آن شب، یونگی جیمین را به خانهاش برد.
خانهای لوکس اما سرد. دیوارهای سفید، نور کم، هیچ عکسی روی هیچ دیواری نبود.
انگار کسی در این خانه زندگی نمیکرد. فقط نفس میکشید.
یونگی بدون نگاه کردن به جیمین، کلید را انداخت روی میز و کفشهایش را درآورد.
جیمین دم در ایستاده بود، دستهایش هنوز میلرزید. نمیدانست باید چه کار کند.
یونگی بالاخره برگشت و به او نگاه کرد.
«چرا نمیای؟»
جیمین یک قدم برداشت. صدای پاهایش در سکوت خانه پیچید.
یونگی رفت روی مبل نشست و با صدایی صاف و سرد گفت:
«قوانین رو الان میگم، فقط یه بار. خوب گوش کن.»
«اول: اطاعت. هر چی بگم، بدون چون و چرا انجام میدی.»
«دوم: سکوت. سوال نپرس. از گذشتهم، از کارم، از هیچی.»
«سوم: هیچ توقعی نداشته باش. اینجا خونهی تو نیستی. تو یه کالایی. همون که خریدم.»
جیمین اشکهایش را قورت داد. لبش را گاز گرفت تا صدایش نلرزد.
یونگی نگاهش کرد. مکثی کرد. انگار چیزی توی صورت جیمین بود که نمیتوانست بخواند.
سپس برگشت و گفت:
«گریه نکن. حالت بهم میخوره.»
و بلند شد و رفت سمت اتاق خواب.
در را بست.
جیمین تنها ماند در آن خانهی سرد، با لباسی که به تنش نبود، با دلی که داشت از درد میترکید.
اما فرار نکرد.
دلش میخواست بماند. تا شاید یک روز یونگی یادش بیاید.
پارت ۵
آن شب، یونگی جیمین را به خانهاش برد.
خانهای لوکس اما سرد. دیوارهای سفید، نور کم، هیچ عکسی روی هیچ دیواری نبود.
انگار کسی در این خانه زندگی نمیکرد. فقط نفس میکشید.
یونگی بدون نگاه کردن به جیمین، کلید را انداخت روی میز و کفشهایش را درآورد.
جیمین دم در ایستاده بود، دستهایش هنوز میلرزید. نمیدانست باید چه کار کند.
یونگی بالاخره برگشت و به او نگاه کرد.
«چرا نمیای؟»
جیمین یک قدم برداشت. صدای پاهایش در سکوت خانه پیچید.
یونگی رفت روی مبل نشست و با صدایی صاف و سرد گفت:
«قوانین رو الان میگم، فقط یه بار. خوب گوش کن.»
«اول: اطاعت. هر چی بگم، بدون چون و چرا انجام میدی.»
«دوم: سکوت. سوال نپرس. از گذشتهم، از کارم، از هیچی.»
«سوم: هیچ توقعی نداشته باش. اینجا خونهی تو نیستی. تو یه کالایی. همون که خریدم.»
جیمین اشکهایش را قورت داد. لبش را گاز گرفت تا صدایش نلرزد.
یونگی نگاهش کرد. مکثی کرد. انگار چیزی توی صورت جیمین بود که نمیتوانست بخواند.
سپس برگشت و گفت:
«گریه نکن. حالت بهم میخوره.»
و بلند شد و رفت سمت اتاق خواب.
در را بست.
جیمین تنها ماند در آن خانهی سرد، با لباسی که به تنش نبود، با دلی که داشت از درد میترکید.
اما فرار نکرد.
دلش میخواست بماند. تا شاید یک روز یونگی یادش بیاید.
- ۴۲۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط