پارت ۷۵
پارت ۷۵
ویکتوریا : تو واقعا رزت و دوست داری؟
* شمشیرمو در اوردم *
کیان : نزدیک من نشو
* شمشیرو گرفتم سمت گردنش *
رزت : کیان نکن!
**از دید رزت **
* اوردش پایین *
مایا : هی رزت
رزت : چته
مایا: تو هم شمشیر داری نه؟ .
رزت : خب که چی؟
مایا : ممکنه استیگما باشی
رزت : نه احمق!
* یهو پرستار اومد داخل *
لیلی : مگه شما کلاس ندارید ... برید بیرون
پرش زمانی ///
* تو اتاقم بودم و داشتم با کیان صحبت میکردم *
کیان : هوی رزت.... چرا نذاشتی بکشمش
رزت : هوف نه..... تو قول دادی کسی رو نکشی..... اگه هم بکشی دردسر میشه برای ما
کیان: باشه ... راستی
رزت : هوم
کیان : فکر نکنم دیگه بتونی بیای مدرسه
رزت : اخراج شدم؟
کیان : نه ... راستش مدیر به بابات زنگ زده و همه چیو گفته و دیگه خودت میدونی
رزت : دیگه اجازه نمیده برم مدرسه نه؟
کیان : بله و اگه تو نیای منم نمیرم
رزت : هوف...
کیان : و امروز برمیگردی خونه
رزت : میدونم ولی از اینکه اون دوتارو نمیبینم خیلی خوشحالم
کیان : آره اینکه معلومه انگاری میخوای بری بهشت
* خندیدم *
ویکتوریا : تو واقعا رزت و دوست داری؟
* شمشیرمو در اوردم *
کیان : نزدیک من نشو
* شمشیرو گرفتم سمت گردنش *
رزت : کیان نکن!
**از دید رزت **
* اوردش پایین *
مایا : هی رزت
رزت : چته
مایا: تو هم شمشیر داری نه؟ .
رزت : خب که چی؟
مایا : ممکنه استیگما باشی
رزت : نه احمق!
* یهو پرستار اومد داخل *
لیلی : مگه شما کلاس ندارید ... برید بیرون
پرش زمانی ///
* تو اتاقم بودم و داشتم با کیان صحبت میکردم *
کیان : هوی رزت.... چرا نذاشتی بکشمش
رزت : هوف نه..... تو قول دادی کسی رو نکشی..... اگه هم بکشی دردسر میشه برای ما
کیان: باشه ... راستی
رزت : هوم
کیان : فکر نکنم دیگه بتونی بیای مدرسه
رزت : اخراج شدم؟
کیان : نه ... راستش مدیر به بابات زنگ زده و همه چیو گفته و دیگه خودت میدونی
رزت : دیگه اجازه نمیده برم مدرسه نه؟
کیان : بله و اگه تو نیای منم نمیرم
رزت : هوف...
کیان : و امروز برمیگردی خونه
رزت : میدونم ولی از اینکه اون دوتارو نمیبینم خیلی خوشحالم
کیان : آره اینکه معلومه انگاری میخوای بری بهشت
* خندیدم *
- ۴۴۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط