Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²²



اتاقِ هتل، حالا به پناهگاهی برایِ دو عاشق تبدیل شده بود؛ جایی که زمان معنایش را از دست داده بود و تنها ضربانِ قلبِ مشترکشان، نوایِ این شبِ بی‌انتها بود. خمارِ جونگ‌کوک، دیگر تنها به نگاهش محدود نمی‌شد؛ در هر حرکت، در هر نفس، در هر لمس، موج می‌زد و ا/ت را نیز با خود به دنیایی از احساساتِ ناب می‌برد.

جونگ‌کوک، صورتش را در موهایِ ا/ت فرو برد و عطرِ او را عمیقاً به درون کشید. «باورم نمی‌شه… باورم نمی‌شه که اینقدر دوستت دارم، ا/ت.» صدایش بغض‌آلود بود، بغضی که از سرِ عشق و قدردانی بود. «انگار تمامِ این سال‌ها منتظرِ تو بودم. منتظرِ این لحظه که بتونم اینجوری… اینقدر بی‌پروا عاشقت باشم.»

او به آرامی عقب کشید و به چشمانِ ا/ت خیره شد. «هر وقت بهت فکر می‌کنم، قلبم شروع می‌کنه به دویدن. انگار دارم از یه چیزی فرار می‌کنم… ولی نه، دارم به سمتِ یه آرامشِ عمیق می‌رم. به سمتِ تو.»

ا/ت با انگشتانش، خطِ فکِ جونگ‌کوک را لمس کرد. «منم همین حس رو دارم، جونگ‌کوک. انگار تمامِ دنیا تویِ همین اتاق خلاصه شده. تویِ آغوشِ تو.»

جونگ‌کوک سرش را به آرامی تکان داد و دوباره لب‌هایش را به لب‌هایِ ا/ت رساند. این بار بوسه، نه عجولانه، که کنجکاوانه و عمیق بود. هر دو در حالِ کشفِ لایه‌هایِ جدیدی از احساساتِ یکدیگر بودند. جونگ‌کوک، طعمِ شیرینِ عشق و اعتماد را در دهانِ ا/ت حس می‌کرد و ا/ت، شور و اشتیاقِ بی‌وقفه‌یِ جونگ‌کوک را.

دستانِ جونگ‌کوک، با حرکاتی که ترکیبی از اطمینان و لطافت بود، شروع به باز کردنِ دکمه‌هایِ لباسِ ا/ت کرد. هر دکمه که باز می‌شد، پرده‌ای از احساساتِ تازه کنار می‌رفت. او با هر لمس، بوسه‌ای کوتاه بر پوستِ نمایان شده می‌نهاد. «این پوست… چقدر لطیفه. چقدر گرمه.» نجوا کرد. «انگار داره صدایِ قلبت رو به من می‌رسونه.»

ا/ت چشمانش را بست و سرش را به عقب خم کرد، اجازه داد که جونگ‌کوک هر کاری دوست دارد انجام دهد. او به آرامشِ عجیبی رسیده بود؛ آرامشی که از شناختِ عمیقِ عشقِ جونگ‌کوک ناشی می‌شد. این دیگر فقط شورِ جوانی نبود، این عشقی بود که ریشه دوانده بود.

جونگ‌کوک، گونه‌یِ ا/ت را بوسید و سپس به آرامی به سمتِ گردنش حرکت کرد. «اینجا… اینجا خونه‌یِ منه، ا/ت.» صدایش به وضوح خمار و پر از نیاز بود. «وقتی گردنت رو می‌بوسم، حس می‌کنم که به خونه برگشتم.»

نفَس‌هایِ گرمش بر پوستِ ا/ت، لرزشی دلنشین ایجاد می‌کرد. او به آرامی گردنبندِ ابریشمی را که جونگ‌کوک به او هدیه داده بود، لمس کرد.

«این شال…» ا/ت زمزمه کرد. «نمادِ عشقت…»

جونگ‌کوک سرش را بالا آورد و به چشمانِ ا/ت نگاه کرد. «آره. ولی عشقِ من، خیلی بزرگتر از این حرفاست. خیلی بزرگتر از هر پارچه یا هر کلمه‌ای.» او انگشتش را رویِ لب‌هایِ ا/ت کشید. «عشقِ من، مثلِ این شبِ بانکوکه. بی‌انتها، داغ، و پر از شگفتی.»

او دوباره صورتش را در گردنِ ا/ت پنهان کرد، اما این بار، بوسه‌هایش عمیق‌تر و پرشورتر بود. اشتیاقش دیگر قابلِ کنترل نبود؛ خمارِ عشق، او را به کامِ خود کشیده بود. «ا/ت… من… من دیگه نمی‌تونم صبر کنم.»

ا/ت دستش را در موهایِ جونگ‌کوک فرو برد و او را به خود نزدیک‌تر کرد. «منم جونگ‌کوک. منم دیگه طاقت ندارم.»

شبِ بانکوک، شاهدِ اوجِ عشقی بود که در آن، شیطنت‌ها جایِ خود را به نیازِ عمیق داده بود و خمار، به آغوشی امن و پر از شور بدل شده بود. هر دو در این اقیانوسِ عشق، غرق شده بودند و تنها می‌خواستند تا طلوعِ خورشید، در همین آغوشِ مشترک، گم شوند.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²³هواپیما بر باندِ فرودگاهِ این...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁵باران نرم‌نرم روی پشت‌بامِ سا...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²¹هوا در اتاقِ هتل، سنگین و غلی...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁰آخرین شبِ اقامتشان در بانکوک،...

سلام سیسی ها میخوام فیک بنویسم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط