آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 15
["دو هفته بعد،در خانه ی پدر سلین و جونگکوک،خاستگاری تهیونگ و سلین."]
["ویو سلین"]
سینی قهوه رو برداشتمو با نفس عمیق از آشپزخانه بیرون آمدم...
جلوی پدر و مادرش گرفتم و اونا هم با تشکری برداشتن....
جلوی بقیه هم گرفتم تا به تهیونگ رسیدم..
سینی رو جلوش گرفتمو کمرمو خم کردم،دستشو روی دستم که روی دسته ی سینی گذاشت...
تپش قلبم تند شد و نفس آرومی کشیدم:
_"خیلی ممنون عروس خانوم."
چشمامو محکم بستم و بعد باز کردم..
+"خواهش جناب داماد."
عقب رفتمو سینی رو روی میز گذاشتم..
بابا نگاهی به من کردو گفت:
_"برین توی اتاق و صحبت هاتونو با هم کنید...
به آمِلیا هم جریان ازدواج تون رو....
توضیح بدید."
نفسی کشیدمو آروم بلند شدم...
پشت سرمم تهیونگ بلند شد و دنبالم اومد..
وارد اتاق شدیم آمِلیا داشت با اسباب بازی هاش همراه آوا بازی میکرد...
آوا سری تکون دادو از اتاق بیرون رفت..
آمِلیا گفت:
_"مامانی؟این آقاعه کیه؟."
به سمتش رفتمو روی تخت کنارش نشستم...
دستامو دور صورت کوچیکش حلقه کردم و بوسه ای روی پیشونیش زدم:
+"این آقا...اسمش تهیونگه..
قراره من...و این آقا باهم ازدواج کنیم خب؟
تو میتونی اینو...این آقا رو عمو صدا کنی باشه؟."
آروم لب زد:
_"یعنی این بابامه؟."
نه نه....
دستام کمی لرزید و بغضی به گلوم چنگ زد..
+"نه...این میشه پدر خونده ت..
متوجه شدی پرنسس کوچولوم؟."
تهیونگ نزدیک اومد و روی زمین نزدیک پاهای آمِلیا زانو زد...
_"بیبن...من مثل یه بابا کنارتم خب؟
هر کسی اذیتت کرد فقط کافیه بهم بگی...
اگر ناراحت بودی میتونی بهم بگی...
خب توعم مثل دختر منی..همیشه."
آروم چند قطره اشک روی گونه ام چکید..
مثل دخترت....دخترته لعنتی..دخترت...
نفسی عمیق کشیدم و آمِلیا بغل کردم،موهاش نوازش کردم...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 15
["دو هفته بعد،در خانه ی پدر سلین و جونگکوک،خاستگاری تهیونگ و سلین."]
["ویو سلین"]
سینی قهوه رو برداشتمو با نفس عمیق از آشپزخانه بیرون آمدم...
جلوی پدر و مادرش گرفتم و اونا هم با تشکری برداشتن....
جلوی بقیه هم گرفتم تا به تهیونگ رسیدم..
سینی رو جلوش گرفتمو کمرمو خم کردم،دستشو روی دستم که روی دسته ی سینی گذاشت...
تپش قلبم تند شد و نفس آرومی کشیدم:
_"خیلی ممنون عروس خانوم."
چشمامو محکم بستم و بعد باز کردم..
+"خواهش جناب داماد."
عقب رفتمو سینی رو روی میز گذاشتم..
بابا نگاهی به من کردو گفت:
_"برین توی اتاق و صحبت هاتونو با هم کنید...
به آمِلیا هم جریان ازدواج تون رو....
توضیح بدید."
نفسی کشیدمو آروم بلند شدم...
پشت سرمم تهیونگ بلند شد و دنبالم اومد..
وارد اتاق شدیم آمِلیا داشت با اسباب بازی هاش همراه آوا بازی میکرد...
آوا سری تکون دادو از اتاق بیرون رفت..
آمِلیا گفت:
_"مامانی؟این آقاعه کیه؟."
به سمتش رفتمو روی تخت کنارش نشستم...
دستامو دور صورت کوچیکش حلقه کردم و بوسه ای روی پیشونیش زدم:
+"این آقا...اسمش تهیونگه..
قراره من...و این آقا باهم ازدواج کنیم خب؟
تو میتونی اینو...این آقا رو عمو صدا کنی باشه؟."
آروم لب زد:
_"یعنی این بابامه؟."
نه نه....
دستام کمی لرزید و بغضی به گلوم چنگ زد..
+"نه...این میشه پدر خونده ت..
متوجه شدی پرنسس کوچولوم؟."
تهیونگ نزدیک اومد و روی زمین نزدیک پاهای آمِلیا زانو زد...
_"بیبن...من مثل یه بابا کنارتم خب؟
هر کسی اذیتت کرد فقط کافیه بهم بگی...
اگر ناراحت بودی میتونی بهم بگی...
خب توعم مثل دختر منی..همیشه."
آروم چند قطره اشک روی گونه ام چکید..
مثل دخترت....دخترته لعنتی..دخترت...
نفسی عمیق کشیدم و آمِلیا بغل کردم،موهاش نوازش کردم...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۴.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط