سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪 🖤🥀

تاریکی همه‌جا را گرفته بود.

ـ «اسما، تکون نخور.»

صدای یون از کنار او آمد.

اسما دستش را جلو برد.

ـ «یون؟»

ـ «اینجام.»

صدای سارا از طرف دیگر اتاق بلند شد:

ـ «چراغ قوه‌ی گوشیت رو روشن کن!»

نامجون گوشی‌اش را بیرون آورد.

نور ضعیفی اتاق را روشن کرد.

پدر اسما کنار پنجره ایستاده بود.

اما رنگ صورتش پریده بود.

ـ «دیر شد...»

اسما با ترس پرسید:

ـ «چی دیر شد؟»

پدرش به درِ اتاق نگاه کرد.

ـ «اون وارد شده.»

یون جلو رفت.

ـ «کی؟»

صدای آرامی از پشت سرشان آمد:

ـ «من.»

همه برگشتند.

مردی در چارچوب در ایستاده بود.

اسما او را نمی‌شناخت.

اما پدرش با دیدنش زمزمه کرد:

ـ «تو...»

مرد لبخند زد.

ـ «خیلی وقته منتظر این لحظه بودم.»

نامجون قدمی جلو رفت.

ـ «تو کی هستی؟»

مرد نگاهش را به اسما دوخت.

ـ «کسی که باعث شد دخترت همه‌چیز رو فراموش کنه.»

اسما خشکش زد.

ـ «تو... حافظه‌ی منو پاک کردی؟»

مرد جواب داد:

ـ «نه.»

مکث کرد.

ـ «خودت این کار رو کردی.»

اسما با ناباوری گفت:

ـ «دروغ می‌گی.»

مرد گوشی کوچکی از جیبش بیرون آورد.

صفحه را روشن کرد.

ـ «پس اینو ببین.»

ویدیویی پخش شد.

تصویر اسما بود.

اما اسمای داخل ویدیو...

گریه می‌کرد.

صدای خودش شنیده شد:

ـ «اگه یه روز این ویدیو رو دیدم... یعنی همه‌چیز رو فراموش کردم.»

اسما دستش را روی دهانش گذاشت.

در ویدیو، اسما به دوربین نزدیک شد.

ـ «من به هیچ‌کس اعتماد ندارم.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ «حتی به یون.»

یون با شنیدن این جمله سرش را پایین انداخت.

اسما با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.

ـ «چرا اسم یون رو آوردی؟»

ویدیوی داخل گوشی ادامه پیدا کرد.

اسما در آخرین جمله گفت:

ـ «چون اگر چیزی برای من اتفاق افتاد...»

تصویر قطع شد.

صفحه سیاه شد.

و یک جمله روی آن ظاهر شد:

«یون دلیل فراموشی توست.» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهشتم 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به تصویر خیره بود.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط