وقتی نمیتونستی

وقتی نمیتونستی...:)
#فلیکس

دستاشو محکم رو میز کوبید و با عقب دادن صندلی از جاش بلند شد... سرش رو پایین انداخت تا خشمش رو مهار کنه.. به دست های مشت شدش خیره شدی...
سرش رو بالا اورد و نگاهشو به چشمات دوخت.. با صدایی نسبتا بلند که به خوبی میشد رد خشم رو توش دید شروع به حرف زدن کرد
_چندبار... چندبار باید بهت بگم؟؟ بهت گفتم دیگه نمیخوام همچین حرفایی بزنی... بهت گفتم دیگه حتی بهش فکرم نکنی... ولی تو بازم رو به روم نشستی و دونه به دونه ی این جمله هارو به سمتم پرت کردی
بغضت شکست..چشمات رو روی هم فشار دادی و دستتو بالا اوردی و جلوی دهنت گرفتی
_گریه نکن... گریه نکن لعنتی... من تحمل اشکاتو ندارم
به سمتت اومد و روی زانو هاش نشست.. دستتو پایین اوردی و توی چشماش نگاه کردی... دستشو روی صورتت گزاشت و اشکاتو پاک کرد
÷ازت خواهش میکنم... خواهش میکنم به حرفم گوش بده فیلیکس... تو میتونی بدون من زندگی شادی داشته باشی... یه زندگی معمولی مثل بقیه
_من با تو خوشبخت ترین و خوشحال ترین انسان روی زمینم... من به زندگی معمولی نیازی ندارم... به هیچ کدوم از چیزایی که نام بردی نیاز ندارم... تنها نیاز من تویی... تنها چیزی که لازم دارم اینه که با تو باشم
÷ولی من نمیخوام زندگیتو با نگه داری از من هدر بدی... من نمیتونم برات یه همسر معمولی باشم... من نمیتونم راه برم... من نمیتونم ازت مراقبت کنم.. من حتی نمیتونم باردار بشم
همینطور که به چشمات خیره بود لبخندی زد و دستاتو گرفت
_هیچکدوم از اینا مهم نیست... مهم اینه که کنارم باشی... حاضرم کل زندگیمو صرف مراقبت از تو کنم... میتونیم از پرورشگاه بچه بیاریم... مشکلش چیه؟
میخواستی حرفی بزنی اما فیلیکس مانعت شد
_دیگه راجبش حرف نزن... من بدون تو یه روزم دووم نمیارم
بلند شد و دستاشو به کمرش زد...
_خب حالا کی گشنشه؟
خنده ای کردی و دستتو بالا بردی.. فیلیکس دسته ی ویلچر رو گرفت و تورو به سمت آشپزخونه برد
_جناب سر آشپز اماده ی دریافت سفارشتونه...
نگاهی به تویی که غرق در خنده بودی انداخت.. قند توی دلش آب شد... به سمتت اومد و توی صورت خم شد
_خیلی متاسفم بانو ولی امروز فقط یه نوع غذا داریم...
انگشتشو روی لباش گزاشت
_امیدوارم خوشتون بیاد...
چشمکی بهت زد و لباشو روی لبات قرار داد

𝑬𝒏𝒅
دیدگاه ها (۱)

ازدواج اجباری... Part 4#سونگمینبا شنیدن صدای سونگمینی که اسم...

ازدواج اجباری... Part 3#سونگمینیک ساعتی بود که سونگمین گرم ص...

Jongkook_roman_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_Part9_من راضیم حت...

Jongkook_roman_وقتی مافیاست و تو اذیتش می‌کنی_Part2به سمت در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط