BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 30🍷
ویو جونگکوک:
صدای اون مرد هنوز توی گوشم بود.
ـ «سلام، جونگکوک.»
اما این بار...
نه دنبال جواب بودم، نه دنبال انتقام.
فقط به ا/ت نگاه کردم.
گوشهی اتاق ایستاده بود و سعی میکرد خودش رو آروم نگه داره.
چشمهاش پر از ترس بود.
آروم به سمتش رفتم.
_ «ا/ت...»
سرش رو بالا آورد.
«من دیگه نمیدونم به چی باور کنم، جونگکوک.»
صدایش لرزید.
«یه روز فکر میکردم تو پدرمو کشتی... بعد فهمیدم شاید اون ویدئو دروغ بوده... حالا میگن پدرت زندهست...»
اشکی از گوشهی چشمش پایین اومد.
«من فقط میخوام بدونم چرا همهچی اینقدر سخت شده.»
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
چون جوابش رو نداشتم.
من همیشه فکر میکردم قوی بودن یعنی هیچوقت احساساتت رو نشون ندی.
اما اون لحظه...
برای اولین بار فهمیدم شاید اشتباه میکردم.
آروم گفتم:
_ «منم خستهام.»
ا/ت با تعجب نگاهم کرد.
_ «از اینکه هر چیزی که دربارهی گذشته میدونستم، یکییکی داره عوض میشه.»
مکث کردم.
_ «ولی یه چیز رو مطمئنم.»
چشمهام رو بهش دوختم.
_ «من دیگه نمیذارم به خاطر اشتباهات نسل قبل، تو بیشتر از این آسیب ببینی.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط اشکهاش رو پاک کرد.
«ولی تو هنوز همون جئونکوکی هستی که من ازش متنفر بودم.»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_ «میدونم.»
«و من هنوز نمیتونم بهت اعتماد کنم.»
_ «میدونم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آرام گفتم:
_ «لازم نیست امروز بهم اعتماد کنی.»
نگاهش کردم.
_ «فقط اجازه بده با کارهام بهت ثابت کنم که دشمن تو نیستم.»
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
اما این بار...
اشکهاش از ترس نبود.
انگار برای اولین بار، کمی از سنگینی قلبش کم شده بود.
صدای قدمی از پشت سرمون اومد.
مردی که وارد ساختمان شده بود هنوز کنار در ایستاده بود.
ـ «وقت نداریم.»
جونگکوک برگشت.
_ «اسم تو چیه؟»
مرد چند لحظه ساکت موند.
ـ «بعداً میفهمی.»
پوشه رو روی میز گذاشت.
ـ «فعلاً فقط اینو بدون... دشمن اصلی نه منم، نه پدرت، نه پدر ا/ت.»
نگاهم کرد.
ـ «دشمن واقعی کسیه که باعث شد شما دو نفر سالها از هم دور بمونید.»
بعد از چند لحظه اضافه کرد:
ـ «و اگه میخوای این چرخه تموم بشه، باید اول یاد بگیری به کسی که کنارت ایستاده اعتماد کنی.»
نگاهم ناخودآگاه به ا/ت افتاد.
اون هم به من نگاه کرد.
برای اولین بار...
بین ما نه خشم بود، نه نفرت.
فقط یک سؤال:
آیا ممکن بود بعد از تمام این اتفاقات، دوباره به هم اعتماد کنیم؟
مرد از کنارمون رد شد.
اما درست قبل از خروج گفت:
ـ «و یه چیز دیگه، جونگکوک...»
ایستاد.
ـ «جئون جانگی هنوز زندهست.»
مکث کرد.
ـ «اما کسی که پیداش کرده... ممکنه قبل از تو بهش برسه.»
در بسته شد.
من به ا/ت نگاه کردم.
_ «این بار با هم میریم.»
«کجا؟»
نگاهم جدی شد.
_ «دنبال پدرم.»
و برای اولین بار...
ا/ت مخالفت نکرد.
ادامه دارد... 🖤🍷
حمایت کنیددددد🥺🫠
Part 30🍷
ویو جونگکوک:
صدای اون مرد هنوز توی گوشم بود.
ـ «سلام، جونگکوک.»
اما این بار...
نه دنبال جواب بودم، نه دنبال انتقام.
فقط به ا/ت نگاه کردم.
گوشهی اتاق ایستاده بود و سعی میکرد خودش رو آروم نگه داره.
چشمهاش پر از ترس بود.
آروم به سمتش رفتم.
_ «ا/ت...»
سرش رو بالا آورد.
«من دیگه نمیدونم به چی باور کنم، جونگکوک.»
صدایش لرزید.
«یه روز فکر میکردم تو پدرمو کشتی... بعد فهمیدم شاید اون ویدئو دروغ بوده... حالا میگن پدرت زندهست...»
اشکی از گوشهی چشمش پایین اومد.
«من فقط میخوام بدونم چرا همهچی اینقدر سخت شده.»
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
چون جوابش رو نداشتم.
من همیشه فکر میکردم قوی بودن یعنی هیچوقت احساساتت رو نشون ندی.
اما اون لحظه...
برای اولین بار فهمیدم شاید اشتباه میکردم.
آروم گفتم:
_ «منم خستهام.»
ا/ت با تعجب نگاهم کرد.
_ «از اینکه هر چیزی که دربارهی گذشته میدونستم، یکییکی داره عوض میشه.»
مکث کردم.
_ «ولی یه چیز رو مطمئنم.»
چشمهام رو بهش دوختم.
_ «من دیگه نمیذارم به خاطر اشتباهات نسل قبل، تو بیشتر از این آسیب ببینی.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط اشکهاش رو پاک کرد.
«ولی تو هنوز همون جئونکوکی هستی که من ازش متنفر بودم.»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_ «میدونم.»
«و من هنوز نمیتونم بهت اعتماد کنم.»
_ «میدونم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آرام گفتم:
_ «لازم نیست امروز بهم اعتماد کنی.»
نگاهش کردم.
_ «فقط اجازه بده با کارهام بهت ثابت کنم که دشمن تو نیستم.»
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
اما این بار...
اشکهاش از ترس نبود.
انگار برای اولین بار، کمی از سنگینی قلبش کم شده بود.
صدای قدمی از پشت سرمون اومد.
مردی که وارد ساختمان شده بود هنوز کنار در ایستاده بود.
ـ «وقت نداریم.»
جونگکوک برگشت.
_ «اسم تو چیه؟»
مرد چند لحظه ساکت موند.
ـ «بعداً میفهمی.»
پوشه رو روی میز گذاشت.
ـ «فعلاً فقط اینو بدون... دشمن اصلی نه منم، نه پدرت، نه پدر ا/ت.»
نگاهم کرد.
ـ «دشمن واقعی کسیه که باعث شد شما دو نفر سالها از هم دور بمونید.»
بعد از چند لحظه اضافه کرد:
ـ «و اگه میخوای این چرخه تموم بشه، باید اول یاد بگیری به کسی که کنارت ایستاده اعتماد کنی.»
نگاهم ناخودآگاه به ا/ت افتاد.
اون هم به من نگاه کرد.
برای اولین بار...
بین ما نه خشم بود، نه نفرت.
فقط یک سؤال:
آیا ممکن بود بعد از تمام این اتفاقات، دوباره به هم اعتماد کنیم؟
مرد از کنارمون رد شد.
اما درست قبل از خروج گفت:
ـ «و یه چیز دیگه، جونگکوک...»
ایستاد.
ـ «جئون جانگی هنوز زندهست.»
مکث کرد.
ـ «اما کسی که پیداش کرده... ممکنه قبل از تو بهش برسه.»
در بسته شد.
من به ا/ت نگاه کردم.
_ «این بار با هم میریم.»
«کجا؟»
نگاهم جدی شد.
_ «دنبال پدرم.»
و برای اولین بار...
ا/ت مخالفت نکرد.
ادامه دارد... 🖤🍷
حمایت کنیددددد🥺🫠
- ۲۱۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط