در این شهر

در این شهر
هیچکس
درد هم را نمی فهمد
بجز دو پیر مردی که در پارک
ساعت ها روی نیمکت
سکوت می کنند...
دیدگاه ها (۵)

رها این کلبه را از غم کنم باز لبالب کتری از زمزم کنم باز تو...

امروز خاطراتت را سوزاندم اما!بوی خوش هیزمش بیقرارم کرداتفاق ...

ای کاشنبودنت را همبا خودت برده بودی...#عباس_گلکار

بگذار بگویند مغرور استبگذار بگویند چشم به نگاهِ هیچکس نمی دو...

شبیه بغض نوزادی که ساعت هاست می گریدپر از حرفم کسی اما زبانم...

نه اینکه گفته اند تنها همانی آرامت می کند که دلت را آتش زده....

قبول داری مردی که خوب باشد :زن هیچ وقت پیر نمی شود، زن اگر خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط