این یه مثلث عشقه یا رابطهپارت اول
این یه مثلث عشقه یا رابطه؟*پارت اول*
وارد سالن رستوران شد و به سمت اشپزخ^نه که تنها مخصوص کارکنان بود رفت؛کت بلندش را از تنش خارج کرد و اویزان کرد، سپس وارد آشپزخانه شد.
بوی غذا همه جا را فرا گرفته بود و آشپز ها هر کدام مشغول پختن غذایی خاص بودند.
همانطور که نگاهش در اطراف چرخ میخورد، دست هایی از پشت سر دور کمرش حلقه شد؛ سرش را چرخاند و با نشستن بوسهی کوچکی روی لب هایش،لبخندی زد:
-سوپرایز!!
مینهو خندید و بوسه ای دیگر روی موهایش گذاشت:
+گفته بودی امشب سرت خیلی شلوغه و نمیای.
ا/ت خندید و درحالی که سعی داشت پیشبند سفید را دور کمرش ببندد جواب داد:
خب واسه تو وقتمو خالی کردم! تازه،کیه که آشپزی با مستر لی رو از دست بده؟!
مینهو تایید کرد و به تلاش های دختر برای بستن پیشبند لبخندی زد و رو به رویش ایستاد؛دست هایش را مشت کمرش برد و همانطور که یند ها را برایش میبست، فاصله بینشان را کمتر و کمتر میکرد تا جایی که دیگر فاصله ای باقی نمانده بود و بدنش را به خود چسبانده بود.
ا/ت دستش را روی سینه محکم مینهو قرار داده و بود و با لبخند به چشمانش خیره شده بود که لبهایش مهمان بوسهای پرشور شد!
بعد از چند دقیقه رفع دلتنگیشان، حال هردو مشغول آشپزی بودند، غافل از نگاه هایی که به آن دو خیره شده بود!
***
+رئیس...یه اتفاقی افتاده که...فکر میکنم باید بدونید!
مرد با بی حوصلگی سرش را از پرونده درون بالا اورد و به او داد:
-میشنوم
پسر تازه وارد نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
+خب..دوست دخترتون رو...با یه مرد دیگه دیدم رئیس...توی رستوران wite-....
مرد با شنیدن این حرف به اون فرصت گفتن بقیه جمله اش را نداد و با عصبانیت از جا بلند شد و جکت چرمش را از پشت صندلی برداشت و گفت:
-به اون سونگ بگو کارای امشبمو ردیف کنه. با من بیا!
داخل ماشین نشسته بود و افکار مختلف در سرش چرخ میخورد ا/ت به جز خودش...
دوستان سلام پارت جدید در خدمتتون 🥰🥰
وارد سالن رستوران شد و به سمت اشپزخ^نه که تنها مخصوص کارکنان بود رفت؛کت بلندش را از تنش خارج کرد و اویزان کرد، سپس وارد آشپزخانه شد.
بوی غذا همه جا را فرا گرفته بود و آشپز ها هر کدام مشغول پختن غذایی خاص بودند.
همانطور که نگاهش در اطراف چرخ میخورد، دست هایی از پشت سر دور کمرش حلقه شد؛ سرش را چرخاند و با نشستن بوسهی کوچکی روی لب هایش،لبخندی زد:
-سوپرایز!!
مینهو خندید و بوسه ای دیگر روی موهایش گذاشت:
+گفته بودی امشب سرت خیلی شلوغه و نمیای.
ا/ت خندید و درحالی که سعی داشت پیشبند سفید را دور کمرش ببندد جواب داد:
خب واسه تو وقتمو خالی کردم! تازه،کیه که آشپزی با مستر لی رو از دست بده؟!
مینهو تایید کرد و به تلاش های دختر برای بستن پیشبند لبخندی زد و رو به رویش ایستاد؛دست هایش را مشت کمرش برد و همانطور که یند ها را برایش میبست، فاصله بینشان را کمتر و کمتر میکرد تا جایی که دیگر فاصله ای باقی نمانده بود و بدنش را به خود چسبانده بود.
ا/ت دستش را روی سینه محکم مینهو قرار داده و بود و با لبخند به چشمانش خیره شده بود که لبهایش مهمان بوسهای پرشور شد!
بعد از چند دقیقه رفع دلتنگیشان، حال هردو مشغول آشپزی بودند، غافل از نگاه هایی که به آن دو خیره شده بود!
***
+رئیس...یه اتفاقی افتاده که...فکر میکنم باید بدونید!
مرد با بی حوصلگی سرش را از پرونده درون بالا اورد و به او داد:
-میشنوم
پسر تازه وارد نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
+خب..دوست دخترتون رو...با یه مرد دیگه دیدم رئیس...توی رستوران wite-....
مرد با شنیدن این حرف به اون فرصت گفتن بقیه جمله اش را نداد و با عصبانیت از جا بلند شد و جکت چرمش را از پشت صندلی برداشت و گفت:
-به اون سونگ بگو کارای امشبمو ردیف کنه. با من بیا!
داخل ماشین نشسته بود و افکار مختلف در سرش چرخ میخورد ا/ت به جز خودش...
دوستان سلام پارت جدید در خدمتتون 🥰🥰
- ۸۷۸
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط