「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91
✦.................................

با یک هل محکم، او را عقب فرستاد، محافظ چند متر عقب رفت و به ماشین برخورد کرد. بادیگارد نیکان آرام کنار رئیسش ایستاد

بادیگارد: رئیس... تعدادشون داره بیشتر میشه.

نیکان نگاهش را از دروازه برنداشت، در همان لحظه... سه شاسی‌بلند مشکی دیگر با سرعت وارد خیابان شدند ترمزهای همزمانشان سکوت خیابان را شکست.

درهای خودروها باز شد، و افراد بیشتری از نیروهای جئون پیاده شدند... فضا در یک لحظه سنگین‌تر شد؛ دو گروه، روبه‌روی هم ایستاده بودند فقط کافی بود یک نفر، اولین حرکت اشتباه را انجام دهد...

یکی از محافظ‌ها با احتیاط قدمی جلو گذاشت.

محافظ: آقا... خواهش میکنم بیشتر از این قضیه رو سخت نکنید.

نیکان نگاهش را از ساختمان برنداشت

نیکان: من سختش نکردم... هشت ساله دنبال خواهرمم

صدایش آرام بود اما خشمی که زیر آن پنهان شده بود، از هر فریادی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید:

نیکان: فقط میخوام پنج دقیقه ببینمش.

محافظ چیزی نگفت. نیکان آهسته ادامه داد:

نیکان: نه اومدم بجنگم... نه اومدم کسی رو تهدید کنم.

برای اولین بار نگاهش را مستقیم به محافظ دوخت.

نیکان: فقط میخوام مطمئن بشم حالش خوبه.

محافظ با مکث گفت:

محافظ: دستور مستقیم آقای جئون رو داریم.

فک نیکان منقبض شد

نیکان: پس بهش زنگ بزن

محافظ: اجازه نداریم.

نیکان یک خنده‌ی تلخ کرد

نیکان: اجازه نداری... یا تخ៸مشو نداری؟

همان لحظه یکی از محافظ‌های جوان‌تر که عصبی شده بود، جلو پرید و یقه‌ی نیکان را هل داد

محافظ: گفتم برو!

بادیگاردهای نیکان همان لحظه جلو آمدند اما نیکان با بالا آوردن دستش مانعشان شد.. بدون اینکه تعادلش را از دست بدهد، فقط یقه‌ی لباسش را مرتب کرد.

نیکان: دستتو از روم بردار...

محافظ دوباره خواست هلش بدهد اما این بار نیکان مچش را گرفت؛ فقط یک فشار کوتاه، صدای ناله‌ی مرد بلند شد. نیکان با صدایی پایین گفت:

نیکان: نمیخوام باهات درگیر بشم...

دستش را رها کرد

نیکان: پس مجبورم نکن.

اما محافظ دوباره مشتش را بالا آورد، همین کافی بود؛ نیکان خیلی سریع ضربه را جاخالی داد، آرنجش را به عضو مرد کوبید و با یک فن کوتاه او را روی زمین انداخت.

همه‌ی محافظ‌ها جلو کشیدند، بادیگاردهای نیکان هم سپر شدند...درگیری دوباره شعله‌ ور شد اما هنوز هیچ‌کس اسلحه نکشیده بود.

ـ [ چند خیابان آن‌طرف‌تر | داخل خودروی جونگکوک ]

صدای اعلان پیام روی صفحه‌ی خودرو ظاهر شد، جونگکوک فقط یک نگاه انداخت

جکسون: «قربان، دوباره درگیری شروع شده.»

نیکی که مشغول خوردن بستنی بود، با کنجکاوی نگاهش کرد

+ چیزی شده؟

جونگکوک بدون اینکه کوچک‌ترین تغییری در چهره‌اش ایجاد شود، خیلی عادی گفت:

_ یکی از نیروهای شرکت با نگهبان‌های ویلا بحثش شده.

نیکی شانه‌ای بالا انداخت

+ امیدوارم زود حل بشه.

جونگکوک فقط سری تکان داد اما همان لحظه، خیلی نامحسوس برای جکسون تایپ کرد:

«کسی حق نداره بهش شلیک کنه یا آسیب جدی بزنه فقط متوقفش کنید، خودم بعداً رسیدگی میکنم.»

پیام ارسال شد.

جونگکوک گوشی را کنار گذاشت و دوباره نگاهش را به جاده دوخت، تنها چیزی که نمی‌خواست اتفاق بیفتد، روبه‌رو شدن نیکی و نیکان بود... البته هنوز نه....

ــــــــــــــــ

ماشین مشکی با سرعت یکنواخت از آخرین خروجی سئول عبور کرد... تابلوی بزرگِ «خروج از شهر» آرام از کنارشان گذشت و کم‌کم جای برج‌های بلند را جاده‌ های ساحلی گرفت

نیکی که هنوز بستنی‌اش را تمام نکرده بود، با تعجب از پنجره بیرون را نگاه کرد

+ واقعاً داریم از سئول خارج میشیم...

جونگکوک همان‌طور که رانندگی می‌کرد، کوتاه جواب داد:

_ مگه فکر کردی شوخی میکنم؟

نیکی آرام خندید

+ فکرکردم داری خالی میبندی.

چند دقیقه بعد، جاده به بندر خصوصی رسید، اسکله‌ای بزرگ با چند قایق تفریحی سفید و یک کشتی لوکس که از قبل آماده شده بود... همین که خودروی جونگکوک وارد محوطه شد

چند نفر از کارکنان با احترام خم شدند.

کارکنان: خوش اومدید قربان.
دیدگاه ها (۳)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 90✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 89✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85 ✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط