رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۶
آدرینا
ساعت ۳ کلاس داشتم و دوباره با خواهر ساشا البته که دیگه فقط خواهرساشا نیست استاد و همگروهی هم هست هم هست و شاید روزی دوستم شد چون از وقتی دیدمش انرژی مثبت داده بلند شدم که آماده شم و سر وقت سر کلاس باشم یه استرس وسواس خاصی سراغم اومده بود انگار آرمیلا نیومده مهم شده بود هودی جیگری پوشیدم و با یه رژ لب جیگری ست کردم موهامو هم رنگ موقت جیگری زدم که با لباس همرنگ شد و عالی شد خلاصه گوجه‌ای بستم انگار دوست داشتم بی‌نقص باشم کفش اسپرت جیگری گوشواره‌های جیگری مدل صلیب بابر داشتن سوئیچ لامبورگینی جیگری رنگم کارو تموم کردم به سرعت به سمت دانشگاه روندم سر ساعت رسیده بودم درو باز کردن رفتم داخل سنگینی نگاه‌های پسرهای هول کلاس رو خوب حس می‌کردم سرمو بلند کردم که با نگاه یه جوره دیگه ساشا روبرو شدم توی نگاش چیزی بدی نبود یعنی نگاه هیزی نداشت بیشتر تعجب کرده بود پس که مشکی پوشیدم با غرور رفتم سر جام به اون چه اصلا، در کلاس باز شد و آرمیلا با یک سلام خشک‌تر از همیشه وارد شد و به سمت میزش رفت رصدش کردم عادت نداشتم به هر کسی اهمیت بدم اما اون انگار واقعاً توی دنیای قبلی نسبتی با من داشته سرتا پاش مشکی بودو لی حالش مشکی‌تر انگار اصلاً توی این دنیا نبود مطمئنم اصلا نمی‌فهمه چی درس میده



نویسنده:(بله نتیجه داشتن یه داداش چلمنگ کله خراب دیگه آدرینا جان)
دیدگاه ها (۰)

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۷آرمیلا با اون...

🍂🖤

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۶آرادبعد چند د...

رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۵آرادسرمو بال...

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۳آرمیلا جعبه ر...

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۴*ساشابا دیدن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط