خواستم برایش بنویسم ....

خواستم برایش بنویسم ....
از دوری و دلتنگی ،
از اینهمه نبودن‌هایش !
از بلاتکلیفیِ این روزهایم !
بنویسم که دلخورم ،
بنویسم خسته‌ام !
خواستم گِله‌ ای کرده باشم
تا کمی دلم آرام بگیرد
اما نشد !
نشد که بنویسم در خفقانِ دلتنگی
نفس کشیدن یعنی چه !؟
نتوانستم بگویم
تا بداند زمانی که یک نفر دلبسته میشود ،
نمی‌توانی او را به هوای خودش رها کنی !
اصلا مگر این‌ها گفتن داشت
که من بخواهم بگویم !
یعنی خودش از حال و احوالِ من بی‌خبر بود ؟؟!
مگر جز این است که زبانِ دلتنگی
بینِ تمام عاشقانِ دنیا به یک معناست ؟!
راستش خودم هم نمی‌دانم
و این درست همان برزخِ بلاتکلیفی‌ست که
در آن گرفتارم !
نتوانستم آنطور که باید برایش بنویسم
و فقط با همین چند خطِ کوتاه
نامه را به پایان رساندم ...
دیدگاه ها (۱)

خواستم برایش بنویسماز دوری و دلتنگیازاین همه نبودن‌هایشاز بل...

#نامه‌های_بهشتی🔸شهید ساعتیان سه نامه برای فرزندش نوشته؛ و تو...

پروانه جان

خیلی انرژی گرفتم از اینکه پست طنز گذاشتم؛ با اجازه‌ی بابامم ...

P : 13

Sixteen

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

.خواستم برایش بنویسم از دوری و دلتنگی ازاین همه نبودن‌هایش ا...

خواستم برایش بنویسماز دوری و دلتنگیازاین همه نبودن‌هایشاز بل...

.خواستم عاشقانه بنویسمنتوانستم ...خواستم از دردها بگویم ...ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط