🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۳ | چیزی که نباید میدیدم
صبح با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم.
چشمهام رو به زور باز کردم.
— وای خدا... چی شده؟!
صدای یه زن از پشت در اومد:
— خانم، صبحانه آمادهست.
با صدای خوابآلود گفتم:
— پنج دقیقه دیگه...
— آقای جئون گفتن همین الان بیاین.
چشمهام چهار تا شد.
— آقای جئون؟!
در رو باز کردم و با موهای آشفته بیرون اومدم.
— این آدم صبح هم دستور میده؟!
زن بیچاره فقط لبخند زد.
— عادت میکنید، خانم.
— من؟ عمراً!
پلهها رو پایین رفتم و وارد سالن شدم.
جونگکوک سر میز نشسته بود.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود و خیلی خونسرد قهوهش رو میخورد.
همین که منو دید، نگاهش چند ثانیه روی موهای نامرتبم موند.
— خوابت سنگین بود؟
نشستم و غر زدم:
— به لطف تو دیشب اصلاً خوابم نبرد.
— چرا؟
— چون یه نفر نصفهشب میاد میگه «اون گردنبند رو درنیار» و بعد هم هیچی توضیح نمیده!
جونگکوک قهوهش رو روی میز گذاشت.
— هنوزم گردنت هست؟
دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنبند.
— آره.
— خوبه.
اخم کردم.
— «خوبه»؟! فقط همین؟
— فعلاً.
— جونگکوک، من از این «فعلاً» گفتنات متنفرم.
لبخند کوچیکی زد.
— متوجه شدم.
قبل از اینکه جوابش رو بدم، صدای زنگ در بلند شد.
یکی از کارکنان سریع رفت سمت در.
چند ثانیه بعد، صدای مردی از سالن اومد:
— جئون جونگکوک کجاست؟
جونگکوک ناگهان جدی شد.
لیوانش رو روی میز گذاشت.
— هانا، برو بالا.
— چرا؟
— فقط برو.
— نه، تا نفهمم کیه نمیرم.
نگاهش تیز شد.
— هانا.
برای اولین بار لحنش واقعاً ترسناک بود.
اما دیر شده بود.
مرد وارد سالن شد.
قدبلند بود و کت خاکستری پوشیده بود.
چشمش افتاد به من.
بعد...
به گردنبند.
رنگ صورتش تغییر کرد.
آروم گفت:
— امکان نداره...
من ناخودآگاه گردنبند رو گرفتم.
— چی شده؟
مرد با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
— تو... بهش گفتی؟
جونگکوک جلو اومد.
— اینجا چیکار میکنی، سونگهو؟
سونگهو بدون اینکه جوابش رو بده، دوباره به من نگاه کرد.
— تو دخترِ...
جونگکوک سریع جلوی من ایستاد.
— کلمهات رو با دقت انتخاب کن.
سکوت سنگینی افتاد.
من از پشت شونهی جونگکوک به مرد نگاه کردم.
— دخترِ چی؟
هیچکس جواب نداد.
من دیگه کلافه شده بودم.
— یکی بهم توضیح میده چه خبره؟!
سونگهو پوزخند تلخی زد.
— پس هنوز بهش نگفتی...
جونگکوک با عصبانیت گفت:
— برو بیرون.
— چرا؟ میترسی بفهمه؟
— سونگهو!
مرد خندید.
— خیلی خب. ولی دیر یا زود خودش میفهمه.
بعد قبل از اینکه بره، آخرین نگاهش رو به من انداخت.
— خانم هانا... اگه جای شما بودم، قبل از اینکه به این مرد اعتماد کنم، دربارهی گذشتهی خودم تحقیق میکردم.
در بسته شد.
من چند ثانیه همونجا خشکم زده بود.
بعد برگشتم سمت جونگکوک.
— گذشتهی من؟
سکوت.
— جونگکوک... چی رو ازم قایم کردی؟
هیچی نگفت.
جلو رفتم.
— من کیام؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
برای چند ثانیه، اون مرد سرد و مغرور دیگه وجود نداشت.
فقط یه نفر بود که انگار از گفتن حقیقت میترسید.
آروم گفت:
— هانا...
— جوابم رو بده.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— تو چیزی رو فراموش کردی.
قلبم فرو ریخت.
— چی رو؟
جوابش کوتاه بود.
— من.
و همون لحظه فهمیدم...
این قرارداد از چیزی که فکر میکردم خیلی قدیمیتره.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۳ | چیزی که نباید میدیدم
صبح با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم.
چشمهام رو به زور باز کردم.
— وای خدا... چی شده؟!
صدای یه زن از پشت در اومد:
— خانم، صبحانه آمادهست.
با صدای خوابآلود گفتم:
— پنج دقیقه دیگه...
— آقای جئون گفتن همین الان بیاین.
چشمهام چهار تا شد.
— آقای جئون؟!
در رو باز کردم و با موهای آشفته بیرون اومدم.
— این آدم صبح هم دستور میده؟!
زن بیچاره فقط لبخند زد.
— عادت میکنید، خانم.
— من؟ عمراً!
پلهها رو پایین رفتم و وارد سالن شدم.
جونگکوک سر میز نشسته بود.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود و خیلی خونسرد قهوهش رو میخورد.
همین که منو دید، نگاهش چند ثانیه روی موهای نامرتبم موند.
— خوابت سنگین بود؟
نشستم و غر زدم:
— به لطف تو دیشب اصلاً خوابم نبرد.
— چرا؟
— چون یه نفر نصفهشب میاد میگه «اون گردنبند رو درنیار» و بعد هم هیچی توضیح نمیده!
جونگکوک قهوهش رو روی میز گذاشت.
— هنوزم گردنت هست؟
دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنبند.
— آره.
— خوبه.
اخم کردم.
— «خوبه»؟! فقط همین؟
— فعلاً.
— جونگکوک، من از این «فعلاً» گفتنات متنفرم.
لبخند کوچیکی زد.
— متوجه شدم.
قبل از اینکه جوابش رو بدم، صدای زنگ در بلند شد.
یکی از کارکنان سریع رفت سمت در.
چند ثانیه بعد، صدای مردی از سالن اومد:
— جئون جونگکوک کجاست؟
جونگکوک ناگهان جدی شد.
لیوانش رو روی میز گذاشت.
— هانا، برو بالا.
— چرا؟
— فقط برو.
— نه، تا نفهمم کیه نمیرم.
نگاهش تیز شد.
— هانا.
برای اولین بار لحنش واقعاً ترسناک بود.
اما دیر شده بود.
مرد وارد سالن شد.
قدبلند بود و کت خاکستری پوشیده بود.
چشمش افتاد به من.
بعد...
به گردنبند.
رنگ صورتش تغییر کرد.
آروم گفت:
— امکان نداره...
من ناخودآگاه گردنبند رو گرفتم.
— چی شده؟
مرد با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
— تو... بهش گفتی؟
جونگکوک جلو اومد.
— اینجا چیکار میکنی، سونگهو؟
سونگهو بدون اینکه جوابش رو بده، دوباره به من نگاه کرد.
— تو دخترِ...
جونگکوک سریع جلوی من ایستاد.
— کلمهات رو با دقت انتخاب کن.
سکوت سنگینی افتاد.
من از پشت شونهی جونگکوک به مرد نگاه کردم.
— دخترِ چی؟
هیچکس جواب نداد.
من دیگه کلافه شده بودم.
— یکی بهم توضیح میده چه خبره؟!
سونگهو پوزخند تلخی زد.
— پس هنوز بهش نگفتی...
جونگکوک با عصبانیت گفت:
— برو بیرون.
— چرا؟ میترسی بفهمه؟
— سونگهو!
مرد خندید.
— خیلی خب. ولی دیر یا زود خودش میفهمه.
بعد قبل از اینکه بره، آخرین نگاهش رو به من انداخت.
— خانم هانا... اگه جای شما بودم، قبل از اینکه به این مرد اعتماد کنم، دربارهی گذشتهی خودم تحقیق میکردم.
در بسته شد.
من چند ثانیه همونجا خشکم زده بود.
بعد برگشتم سمت جونگکوک.
— گذشتهی من؟
سکوت.
— جونگکوک... چی رو ازم قایم کردی؟
هیچی نگفت.
جلو رفتم.
— من کیام؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
برای چند ثانیه، اون مرد سرد و مغرور دیگه وجود نداشت.
فقط یه نفر بود که انگار از گفتن حقیقت میترسید.
آروم گفت:
— هانا...
— جوابم رو بده.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— تو چیزی رو فراموش کردی.
قلبم فرو ریخت.
— چی رو؟
جوابش کوتاه بود.
— من.
و همون لحظه فهمیدم...
این قرارداد از چیزی که فکر میکردم خیلی قدیمیتره.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۲۷
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط