دستهایــم را

دستهایــم را

در گنــدم زار موهایت جاگذاشتم

و دلـــم را

به سینـــه ریزت آویختـم

نازنیــن میخواهـــم

بے دست و دل تریـن عاشقِ

رویاهاے تو باشــم
دیدگاه ها (۳)

حالا که میتونم عاشقانه تو رو لمس کنم حالا که تورو...

صبح شد پنجره ها خندیدندشاخه ها رقصیدندهمه جا بوی شکفتن جاری ...

آنکه دائم ...نفسش حس تو را داشت منم..!این چنین ...عشق تو در ...

دستت را به من بدهبیاروی تقویمصفحه به صفحهقدم بزنیمشاید اینــ...

دست‌هایم از کاه است و دلم از اندوه؛ در این گندم‌زار بی‌پایان...

یا اباعبدالله…دست دلم را بگیر؛نه برای آنکه همه آرزوهایم برآو...

شعری از ویل :نه از بیم دوزخ ، نه شوق بهشت تو خوده قبله ای در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط