《هنوز اسم نداره😃》پارت۲ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
《هنوز اسم نداره😃》پارت۲ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه دفعه میدوریا توتفرنگی شد و در رو بست باکوگو هم لپش کمی گل انداخت و به در خیره شد... میدوریا به در تکیه داد و دستش رو روی دهنش گذاشت...باکوگو هم هنوز تو شک بود و رفت توی اتاقش
باکوگو تو ذهنش:چرا دکو ناله کرد؟این چه صدایی بود؟(من:این صدا برا یه موقعیت دیگست!!)دلم می خواد دوباره بشنوم- چی؟!؟!دارم به چرت و پرتی(چرت و پرت سانسور شدشه🗿)فک می کنم؟!
من:پس صدای نالهی دکو رو دوست داری باکوگو؟😏 نگران نباش کاری می کنم این صدا رو حسابی بشنوی!😈ها ها ها ها!!
باکوگو:هی نفله تو اینجا چه غلطی می کنی؟!💢منظورت چیه؟!*لپاش گل انداخت*
من:خودت می دونی برا همین قرمز شدی😈
باکوگو:شینهههههههههههههههه!!!
من فرار کردم... اهم کجا بودیم؟آها! اون طرف پیش میدوریا دکو بعد از چند دیقه کمکم به خودش اومد و به آروم لباساشو دراورد و رفت دوش گرفت(منم می خوام بیام🗣)
از اون به بعد دکو و باکوگو هر موقع همو می دیدن کمی قرمز می شدن... تا روز مجوز موقت... بعد از دعوا وقتی آیزاوا تنبیه رو داد دکو و باکوکو داشتن می رفتن به سمت اتاقاشون(اتاقشون جفت همه)توی راه رو یه دفعه باکوگو میدوریا رو چسبون به دیوار
ایزوکو خیلی آروم:کاچان؟چیکار می کنی؟!*گونه هاش کمی قرمز شد*
نکته:((فاصلهی صورت های این دو بزرگوار فقط چند سانتیمتر فاصله داشت))
باکوگو:هوی نفله...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا کرم ندارم که اینجا تمومش کردم ایده ندارم😢ایده بدید!کامنتا رو می خونم
楽しんでいただければ幸いです💞💖
یه دفعه میدوریا توتفرنگی شد و در رو بست باکوگو هم لپش کمی گل انداخت و به در خیره شد... میدوریا به در تکیه داد و دستش رو روی دهنش گذاشت...باکوگو هم هنوز تو شک بود و رفت توی اتاقش
باکوگو تو ذهنش:چرا دکو ناله کرد؟این چه صدایی بود؟(من:این صدا برا یه موقعیت دیگست!!)دلم می خواد دوباره بشنوم- چی؟!؟!دارم به چرت و پرتی(چرت و پرت سانسور شدشه🗿)فک می کنم؟!
من:پس صدای نالهی دکو رو دوست داری باکوگو؟😏 نگران نباش کاری می کنم این صدا رو حسابی بشنوی!😈ها ها ها ها!!
باکوگو:هی نفله تو اینجا چه غلطی می کنی؟!💢منظورت چیه؟!*لپاش گل انداخت*
من:خودت می دونی برا همین قرمز شدی😈
باکوگو:شینهههههههههههههههه!!!
من فرار کردم... اهم کجا بودیم؟آها! اون طرف پیش میدوریا دکو بعد از چند دیقه کمکم به خودش اومد و به آروم لباساشو دراورد و رفت دوش گرفت(منم می خوام بیام🗣)
از اون به بعد دکو و باکوگو هر موقع همو می دیدن کمی قرمز می شدن... تا روز مجوز موقت... بعد از دعوا وقتی آیزاوا تنبیه رو داد دکو و باکوکو داشتن می رفتن به سمت اتاقاشون(اتاقشون جفت همه)توی راه رو یه دفعه باکوگو میدوریا رو چسبون به دیوار
ایزوکو خیلی آروم:کاچان؟چیکار می کنی؟!*گونه هاش کمی قرمز شد*
نکته:((فاصلهی صورت های این دو بزرگوار فقط چند سانتیمتر فاصله داشت))
باکوگو:هوی نفله...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا کرم ندارم که اینجا تمومش کردم ایده ندارم😢ایده بدید!کامنتا رو می خونم
楽しんでいただければ幸いです💞💖
- ۵۷
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط