p7
p7
اومد کنارم نشست و دستی که سرم توش بود رو نوازش میکرد سرمو تموم شد پرستاره سرم رو کند و چسبی به دستم زد و بیرون
متیو سرمو بوسید و کنارم اون طرف خوابید
متیو : عروسکم
دیانا : هوم
متیو : دستت که درد نمیگیره تکونش بدم
دیانا : نه من بعضی وقتا سرم میزنم عادتمه
متیو : چرا لاو
دیانا : ضعف میکنم و اینا
متیو : دیگه نمیگذارم
بعد دستمو آروم بلند کرد و بوسید
خدایا این پسر چقدر دوسم داره
بعد ادامه داد : لاو یکم دیگه بریم شام
سری تکون دادم بتو رو روم کشید و پیشونیمو بوسید و از اتاق بیرون رفت
یکم بعد بیدار شدم و به سمت میز رفتم شام ها کابوسم بود ۲ تا ریدل کنارم بودن تام بالای میز متیو سمت راستش پاینن تر و منم کنار متیو مینشستم
آروم پایین رفتم مایا صندلیم عقب کشید و بعد هم نشستم و جلو تر کشیدم
به تام نگاه کردم ریدلا همشون جذبه ی عجیبی داشتن
متیو : چی میخوری عروسک
دیانا : سوپ
متیو بهم اخم کرد و بعد برام یکم غذا کشید
دیانا : میل ندارم آخه
متیو : ددیت داره بهت دستور میده و تو میگی چشم
با بی میلی شروع کردم به خوردن
تام : متیو چند روز دیگه یسری از مرگخوار ها میریم یه مسافرت
متیو : چشم پدر
دیانا : ارباب پدرم و برادرم هستن
تام : آره هستن
دیانا : میشه منم بیام
تام : از همسرت اجازه بگیر در ضمن خودم صلاح نمیدونم چون عملیات مناسبی برای یک دختر نیست
متیو : نه دیانا نمیتونی بیای
دیانا : پس میشه صبحش برادرم یک ساعت زودتر بیاد
تام : البته اگه متیو موافق باشه
متیو : شاید اجازه بدم دم در ۱۰ دقیقه ببینیشون عروسک
تو ذهنم گفتم : پسره ی آشغال
و بعد یه فکری به ذهنم رسید دیوانه وار و احمقانه بود ولی یک ایده بود
بچها نظرتون راجع به رمان چیه ؟
اومد کنارم نشست و دستی که سرم توش بود رو نوازش میکرد سرمو تموم شد پرستاره سرم رو کند و چسبی به دستم زد و بیرون
متیو سرمو بوسید و کنارم اون طرف خوابید
متیو : عروسکم
دیانا : هوم
متیو : دستت که درد نمیگیره تکونش بدم
دیانا : نه من بعضی وقتا سرم میزنم عادتمه
متیو : چرا لاو
دیانا : ضعف میکنم و اینا
متیو : دیگه نمیگذارم
بعد دستمو آروم بلند کرد و بوسید
خدایا این پسر چقدر دوسم داره
بعد ادامه داد : لاو یکم دیگه بریم شام
سری تکون دادم بتو رو روم کشید و پیشونیمو بوسید و از اتاق بیرون رفت
یکم بعد بیدار شدم و به سمت میز رفتم شام ها کابوسم بود ۲ تا ریدل کنارم بودن تام بالای میز متیو سمت راستش پاینن تر و منم کنار متیو مینشستم
آروم پایین رفتم مایا صندلیم عقب کشید و بعد هم نشستم و جلو تر کشیدم
به تام نگاه کردم ریدلا همشون جذبه ی عجیبی داشتن
متیو : چی میخوری عروسک
دیانا : سوپ
متیو بهم اخم کرد و بعد برام یکم غذا کشید
دیانا : میل ندارم آخه
متیو : ددیت داره بهت دستور میده و تو میگی چشم
با بی میلی شروع کردم به خوردن
تام : متیو چند روز دیگه یسری از مرگخوار ها میریم یه مسافرت
متیو : چشم پدر
دیانا : ارباب پدرم و برادرم هستن
تام : آره هستن
دیانا : میشه منم بیام
تام : از همسرت اجازه بگیر در ضمن خودم صلاح نمیدونم چون عملیات مناسبی برای یک دختر نیست
متیو : نه دیانا نمیتونی بیای
دیانا : پس میشه صبحش برادرم یک ساعت زودتر بیاد
تام : البته اگه متیو موافق باشه
متیو : شاید اجازه بدم دم در ۱۰ دقیقه ببینیشون عروسک
تو ذهنم گفتم : پسره ی آشغال
و بعد یه فکری به ذهنم رسید دیوانه وار و احمقانه بود ولی یک ایده بود
بچها نظرتون راجع به رمان چیه ؟
- ۳۹۸
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط