「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69
✦.................................
لینا: هوم؟
+ تهیونگ از بچگی همینقدر اخمو بوده؟
لینا اَبروی بالا انداخت چند ثانیه فکر کرد، بعد خنده کوتاهی کرد
لینا: نه
چشمهای آیلین گرد شد
+ دروغ نگو
لینا: نههه دارم جدی میگم
+ غیرممکنه
لینا: البته از دوازده سالگی به بعد دیگه تقریباً همین شکلی شد.
+ یعنی قبلش لبخند میزد؟
لینا: اره... تازه عکسشم دارم
آیلین فوراً صاف نشست
+ عکس؟
لینا لبخند شیطنتآمیزی زد
لینا: آره
+ نشونم بده.
لینا: نه
+ چرا؟
لینا بسته پاستیل را از کنار آیلین برداشت و جدی گفت:
لینا: چون اگه بفهمه منو زنده نمیذاره
+ لینا...
لینا: نچ نچ
+ لینااا...
چند ثانیه بعد هر دو روی مبل در حال خندیدن بودند و آیلین سعی میکرد گوشی را از دستش بگیرد
در حالی که کیلومترها آن طرفتر تهیونگ پشت میز هتل نشسته بود و بیخبر از همه چیز، مشغول خواندن پروندهای بود که قرار بود تا نیمه شب تمامش کند و اگر میدانست خواهرش دقیقاً در همین لحظه مشغول محافظت از عکسهای کودکی اوست...
احتمالاً فردا یک نفر حسابی بازخواست میشد.
----
خندههای آیلین و لینا تقریباً تمام سالن را پر کرده بود.
لینا گوشی را بالای سرش گرفته بود و آیلین با تمام جدیت دنیا سعی داشت آن را از دستش بگیرد.
+ فقط یه عکس!
لینا: نه.
+ نصف عکس!
لینا: نخیرررر همچین چیزی نداریم
+ یه گوشهشو نشون بده
لینا: خواب ببینی (یزیدددد)
آیلین با ناراحتی روی مبل ولو شد.
+ خیلی بدی
لینا: اینو زیاد شنیدم
آیلین دستی به موهاش کشید و گفت:
+ من داشتم حقیقتو میگفتم
لینا با خنده یک بالش سمتش پرت کرد... چند دقیقه بعد هر دو آرامتر شده بودند فیلم ترسناک هنوز روی تلویزیون پخش میشد اما هیچکدام حواسشان به آن نبود.
آیلین روی فرش نشسته بود و مشغول خوردن پاپکورن بود که ناگهان لینا با حالت مشکوکی گفت:
لینا: راستی آیلینننن
+ هومممم؟
لینا: یه سوال دارمممم
آیلین با بدبینی نگاهش کرد
+ این لحنو میشناسم
لینا: لحنو ولکن جواب بده فقط
+ بپرس
لینا: مثلااا ببین مثلانااا اگه یه روزی بین کای و تهیونگ گیر بیفتی، کدومو نجات میدی؟
آیلین تقریباً پاپکورن پرید توی گلویش
+ چی؟!
لینا از خنده خم شد
لینا: سوال سادهای بود
+ نبود!
لینا: بود.
+ اصلاً چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟
لینا: فرضیه بود.
+ فرضیههای بهتری پیدا کن.
لینا همچنان میخندید در همان لحظه گوشیاش لرزید.. پیام جدید.
چشمش روی صفحه افتاد و لبخندش کمرنگ شد.
آیلین کنجکاو سرش را جلو آورد.
+ کیه؟
لینا صفحه را نگاه کرد.
لینا: تهیونگ
+ خب.
لینا: نوشته هنوز بیدارین؟
آیلین خندید
+ ساعت فقط یازده شبه
لینا: اره ولی برای داداش عزیزم یعنی نصف شب
+ منطقیه
لینا سریع جواب پیام تهیونگ رو داد:
«آره.»
کمتر از چند ثانیه بعد پیام بعدی رسید.
«آیلین داروشو خورده؟»
سکوت، هر دو به صفحه نگاه کردند، بعد آرام سرشان را به سمت هم چرخاندند، و همزمان زدند زیر خنده.
+ باورم نمیشه.
لینا: من پشمام ریخته
+ از بین این همه چیز، داروی من؟
لینا: ظاهراً
آیلین پتو را محکم بغل کرد و با خنده گفت:
+ انگار واقعاً فکر میکنه پنج سالمه
لینا با شیطنت نگاهش کرد
لینا: شاید چون نگرانته
+ چی؟ نه بابا
لینا: چرا؟
+ چون تهیونگه.
لینا دیگه چیزی نگفت فقط همان لبخند معنیدار روی صورتش ماند
چند دقیقه بعد آیلین بالاخره دارویش را خورد البته مثل همیشه همراه با کلی غر زدن و بعد دوباره روی مبل دراز کشید کمکم خواب به چشمهایش میآمد سرش روی شانه مبل افتاده بود و پلکهایش سنگین شده بودند.
لینا که متوجه شد، صدای تلویزیون را کم کرد.
چند دقیقه بعد نگاهش به آیلین افتاد خوابش برده بود، کاملاً... پتو تا زیر چانهاش بالا آمده بود و چند تار مو روی صورتش افتاده بودند.
لینا لبخند زد بعد بیاختیار گوشیاش را برداشت؛ یک عکس گرفت و برای تهیونگ فرستاد.
فقط با یک جمله:
«بیمارت زنده موند.»
پیام ارسال شد، لینا به صفحه نگاه کرد... سه ثانیه... پنج ثانیه..... هفت ثانیه....... و بعد...
Seen.
فقط همین هیچ جواب دیگری نیامد، اما لینا که برادرش را بهتر از هر کسی میشناخت، لبخند عمیقتری زد. چون میدانست اگر اهمیتی نداشت تهیونگ حتی عکس را باز هم نمیکرد.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69
✦.................................
لینا: هوم؟
+ تهیونگ از بچگی همینقدر اخمو بوده؟
لینا اَبروی بالا انداخت چند ثانیه فکر کرد، بعد خنده کوتاهی کرد
لینا: نه
چشمهای آیلین گرد شد
+ دروغ نگو
لینا: نههه دارم جدی میگم
+ غیرممکنه
لینا: البته از دوازده سالگی به بعد دیگه تقریباً همین شکلی شد.
+ یعنی قبلش لبخند میزد؟
لینا: اره... تازه عکسشم دارم
آیلین فوراً صاف نشست
+ عکس؟
لینا لبخند شیطنتآمیزی زد
لینا: آره
+ نشونم بده.
لینا: نه
+ چرا؟
لینا بسته پاستیل را از کنار آیلین برداشت و جدی گفت:
لینا: چون اگه بفهمه منو زنده نمیذاره
+ لینا...
لینا: نچ نچ
+ لینااا...
چند ثانیه بعد هر دو روی مبل در حال خندیدن بودند و آیلین سعی میکرد گوشی را از دستش بگیرد
در حالی که کیلومترها آن طرفتر تهیونگ پشت میز هتل نشسته بود و بیخبر از همه چیز، مشغول خواندن پروندهای بود که قرار بود تا نیمه شب تمامش کند و اگر میدانست خواهرش دقیقاً در همین لحظه مشغول محافظت از عکسهای کودکی اوست...
احتمالاً فردا یک نفر حسابی بازخواست میشد.
----
خندههای آیلین و لینا تقریباً تمام سالن را پر کرده بود.
لینا گوشی را بالای سرش گرفته بود و آیلین با تمام جدیت دنیا سعی داشت آن را از دستش بگیرد.
+ فقط یه عکس!
لینا: نه.
+ نصف عکس!
لینا: نخیرررر همچین چیزی نداریم
+ یه گوشهشو نشون بده
لینا: خواب ببینی (یزیدددد)
آیلین با ناراحتی روی مبل ولو شد.
+ خیلی بدی
لینا: اینو زیاد شنیدم
آیلین دستی به موهاش کشید و گفت:
+ من داشتم حقیقتو میگفتم
لینا با خنده یک بالش سمتش پرت کرد... چند دقیقه بعد هر دو آرامتر شده بودند فیلم ترسناک هنوز روی تلویزیون پخش میشد اما هیچکدام حواسشان به آن نبود.
آیلین روی فرش نشسته بود و مشغول خوردن پاپکورن بود که ناگهان لینا با حالت مشکوکی گفت:
لینا: راستی آیلینننن
+ هومممم؟
لینا: یه سوال دارمممم
آیلین با بدبینی نگاهش کرد
+ این لحنو میشناسم
لینا: لحنو ولکن جواب بده فقط
+ بپرس
لینا: مثلااا ببین مثلانااا اگه یه روزی بین کای و تهیونگ گیر بیفتی، کدومو نجات میدی؟
آیلین تقریباً پاپکورن پرید توی گلویش
+ چی؟!
لینا از خنده خم شد
لینا: سوال سادهای بود
+ نبود!
لینا: بود.
+ اصلاً چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟
لینا: فرضیه بود.
+ فرضیههای بهتری پیدا کن.
لینا همچنان میخندید در همان لحظه گوشیاش لرزید.. پیام جدید.
چشمش روی صفحه افتاد و لبخندش کمرنگ شد.
آیلین کنجکاو سرش را جلو آورد.
+ کیه؟
لینا صفحه را نگاه کرد.
لینا: تهیونگ
+ خب.
لینا: نوشته هنوز بیدارین؟
آیلین خندید
+ ساعت فقط یازده شبه
لینا: اره ولی برای داداش عزیزم یعنی نصف شب
+ منطقیه
لینا سریع جواب پیام تهیونگ رو داد:
«آره.»
کمتر از چند ثانیه بعد پیام بعدی رسید.
«آیلین داروشو خورده؟»
سکوت، هر دو به صفحه نگاه کردند، بعد آرام سرشان را به سمت هم چرخاندند، و همزمان زدند زیر خنده.
+ باورم نمیشه.
لینا: من پشمام ریخته
+ از بین این همه چیز، داروی من؟
لینا: ظاهراً
آیلین پتو را محکم بغل کرد و با خنده گفت:
+ انگار واقعاً فکر میکنه پنج سالمه
لینا با شیطنت نگاهش کرد
لینا: شاید چون نگرانته
+ چی؟ نه بابا
لینا: چرا؟
+ چون تهیونگه.
لینا دیگه چیزی نگفت فقط همان لبخند معنیدار روی صورتش ماند
چند دقیقه بعد آیلین بالاخره دارویش را خورد البته مثل همیشه همراه با کلی غر زدن و بعد دوباره روی مبل دراز کشید کمکم خواب به چشمهایش میآمد سرش روی شانه مبل افتاده بود و پلکهایش سنگین شده بودند.
لینا که متوجه شد، صدای تلویزیون را کم کرد.
چند دقیقه بعد نگاهش به آیلین افتاد خوابش برده بود، کاملاً... پتو تا زیر چانهاش بالا آمده بود و چند تار مو روی صورتش افتاده بودند.
لینا لبخند زد بعد بیاختیار گوشیاش را برداشت؛ یک عکس گرفت و برای تهیونگ فرستاد.
فقط با یک جمله:
«بیمارت زنده موند.»
پیام ارسال شد، لینا به صفحه نگاه کرد... سه ثانیه... پنج ثانیه..... هفت ثانیه....... و بعد...
Seen.
فقط همین هیچ جواب دیگری نیامد، اما لینا که برادرش را بهتر از هر کسی میشناخت، لبخند عمیقتری زد. چون میدانست اگر اهمیتی نداشت تهیونگ حتی عکس را باز هم نمیکرد.
- ۳۳۰
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط