The Queen of My Heart ❤️👑

The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت شیش

ویو لیاـ
چون شب حتی یه دقیقه هم خواب به چشمم نیومده بود.
همین باعث شد بعد از امضای قرارداد مستقیم برم اتاقم.
خودمو روی تخت انداختم و خیلی زود خوابم برد...
...
وقتی چشمامو باز کردم، نور نارنجی غروب از پنجره می‌اومد تو اتاق.
چند لحظه گیج به سقف خیره موندم، بعد آروم از جام بلند شدم یه دستی رو  موهام کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
همین که رسیدم پایین، بابا رو دیدم که روی مبل مشغول تماشای تلویزیون بود
کنارش نشستم
لیا: بابا...
پدر لیا: بیدار شدی دخترم؟
لیا: آره...چون دیشب نخوابیده بودم یکم خوابم طولانی شد
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
آخرش طاقت نیاوردم و پرسیدم:
لیا:بابا.. قرارداد... به کجا رسید؟
بابا کنترل تلویزیونو روی میز گذاشت و نگام کرد.
پدر لیا: چند ساعت پیش از شرکت کیم خبر دادن.
بی‌اختیار صاف‌تر نشستم.
لیا: خب...؟
پدر لیا: قرارداد از طرف اونا هم امضا شده.
چند ثانیه فقط به بابا خیره موندم.
لیا: یعنی پسر آقای کیم هم امضاش کرده؟
پدر لیا: اره همچنین آقای کیم گفتن فردا بری شرکت... می‌خوان که پسرشو ببینی
بدون اینکه چیزی بگم، فقط سرمو پایین انداختم.
قلبم آروم نمی‌شد..
تا دیروز حتی اسم اون آدم رو هم نمی‌دونستم...
ولی فردا...
قرار بود رو‌به‌روم بشینه.
چند لحظه بعد ایو از در عمارت وارد شد
ایو: لیاا خونه نشینی بسه پاشو آماده شو بریم بار

چون یکم حوصلم سر رفته بود قبول کردمو رفتم بالا یه دوش گرفتم موهامو درست کردم  لباس و کفشمم انتخاب کردم و پوشیدم آماده شدنم تقریبا دو ساعت طول کشید
رفتم پایین ایو هنوز تو پذیرایی منتظرم بود مطمئن بودم بخاطر اینکه آماده شدنم طول کشید بهم گیر بده
ایو: به به خانوم خانوما بلخره آماده شد میدونی چقدر منتظرتم اینجا
لیا: چون رفتم حموم یکم طول کشید
وگرنه زیاد طول نمیکشید
ایو:باشه کار دیگه که نداری میتونیم بریم الان
لیا:نه من تمومم بریم
از عمارت خارج شدیم جک دم در منتظر  بود سوار ماشین شدیم
به سمت بار حرکت کردیم وقتی که رسیدیم چون احتمالا دیر برمیگشتیم
به جک گفتم برگرده
وارد بار شدیم اونجا آهنگای شادی شنیده میشد و همه در حال رقصیدن و عشقو حال بودن 
یجا نشستیم و یکم ویسکی سفارش دادیم در حال نوشیدن بودیم که ایو
لیوانشو روی میز گذاشت و با لبخند نگام کرد.
ایو: لیا... هنوزم باورم نمیشه قبول کردی.
لیا: چی رو؟
ایو: اینکه بخاطر شرکت، وارد همچین قراردادی شدی.
چند لحظه ساکت موندم و به شات توی دستم نگا کردم خیلی آروم تکونش دادم
و سر کشیدمش
لیا: راستش خودمم هنوز باورم نشده... ولی بابام برای اون شرکت خیلی زحمت کشیده. نمی‌تونم ببینم همه چیزش خراب بشه.
ایو: فقط قول بده خودتو فراموش نکنی و امشبم به چیزی فک نکن
با لبخند کوچیکی نگاش کردم.
لیا: نگران من نباش خانوم لی حواسم هست
ایو خندید و سرشو تکون داد.

بعد نوشیدن چن شات تقریبا مست شدیم جفتمون بی اختیار بلند بلند میخندیدیم تو همون حال یکم رقصیدیم
ایو: ای شیطون خیلی خوب میرقصیاا حواسم بهت هست خانوم مین (باخنده) لیا: بعله دیگه خانوم لی بنده تو همچی خوبم، شماهم خوب میرقصی
یه سه ساعته رو مشغول خوش گذرونی تو بار شدیم و بعد از بار خارج شدیم
یه تاکسی گرفتیم برگشتیم عمارت وارد عمارت شدیم از پله ها رفتم بالا تو اتاقم خستگی کل بدنمو گرفته بود با بی حوصلگی لباسمو عوض کردم ارایشمو پاک کردم خودمو پرت کردم رو تخت چون مست بودم حتا یه لحظه هم به اینکه فردا قراره برم شرکت کیم فک نکردم و خیلی نگذشته بود که پلک هام سنگین شدن و.... سیاهیی......
.... 🌷.... 🌸.... 🎀
اسلاید دو:لباس لیا برا بار
اسلاید سه: لباس ایو برای بار
اسلاید چهار: باری که رفتن
🌸🌷🎀🦩
شرط ها:
1۰تا لایک
10تا کامنت
2بازنشر
خب خب ایم از این خیلی مرسی بابت حمایتا تون🤗 منتظر کامنتای اکلیلی تون هستم
دیدگاه ها (۱۰)

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت پنچ. ویو لیاـ بابا...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت چهار. ویو لیاـ صب...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت دو ویو.عمارت مین....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط