Part
Part6
کوک: امروز روزی بود که میا را قرار بود به خونمببرم سوار ماشین شدیم و چشم های پر از هیجان به خیابون نگاهی مینداخت
به نظر خوشحال میای
میا: اوهوم خیلی حالم خوبه بلخره بعد چند سال اومدم بیرون خیابون ها خیلی تغیر کرده
کوک: خوبه بستنی میخوری؟
میا: البته توی خیابون .... یک بستنی فروشی هست من داداشم میرفتیم اونجا بستنی میخریدیم
کوک:( چی با داداشش مگه داداشش باهاش بد نبود)
میا: همینجاس وایسا میشه منم بیام پایین؟
کوک: البته
وارد مغازه بستنی فروشی شدیم
کوک: خوب چه مزه ایی دوست داریی؟
میا: انبه ایی و شکلاتی تو چطور؟
کوک: شکلات تلخ و نعنایی
بستنی خریدیم و به سمت ماشین راه افتادیم
میا: اوممم مزه بستنی بهشتهه بیاد قدیم ها افتادمم
کو ک : خدایی بستنی خوشمزه اییه
میا: دیدی باید به من اعتماد کنی توی چیز های خوردنی من بهترینم
کوک: حتما
به خونه رسیدیم
میا: عجب خونه ایی داریی چقدر بزرگه عمارت ما کوچیک تر از اینجاس
کوک: واقعا خوش اومدی میا راحت باش فکر کن خونه خودته
میا:میگم مافیای چیزی هستی؟؟
کوک: چرا
میا: انقدر خونت بزرگه
کوک: شاید ( لبخند)
خوب اینجا اتاقته امیدوارم خوشت اومده باشه
میا: مرسیی بخدا من به زیرزمین هم رازی بودم
کو ک : برو استراحت کن صدات میزنم
میا: باشه وارد اتاقم شدم وروی تخت افتادم خدای من باورم نمیشه بلخره گوشیم از جیبم در آوردم و پیام دادم : ماموریت اول انجام شد
کامنت:۲۰
لایک ۱۰۰
کوک: امروز روزی بود که میا را قرار بود به خونمببرم سوار ماشین شدیم و چشم های پر از هیجان به خیابون نگاهی مینداخت
به نظر خوشحال میای
میا: اوهوم خیلی حالم خوبه بلخره بعد چند سال اومدم بیرون خیابون ها خیلی تغیر کرده
کوک: خوبه بستنی میخوری؟
میا: البته توی خیابون .... یک بستنی فروشی هست من داداشم میرفتیم اونجا بستنی میخریدیم
کوک:( چی با داداشش مگه داداشش باهاش بد نبود)
میا: همینجاس وایسا میشه منم بیام پایین؟
کوک: البته
وارد مغازه بستنی فروشی شدیم
کوک: خوب چه مزه ایی دوست داریی؟
میا: انبه ایی و شکلاتی تو چطور؟
کوک: شکلات تلخ و نعنایی
بستنی خریدیم و به سمت ماشین راه افتادیم
میا: اوممم مزه بستنی بهشتهه بیاد قدیم ها افتادمم
کو ک : خدایی بستنی خوشمزه اییه
میا: دیدی باید به من اعتماد کنی توی چیز های خوردنی من بهترینم
کوک: حتما
به خونه رسیدیم
میا: عجب خونه ایی داریی چقدر بزرگه عمارت ما کوچیک تر از اینجاس
کوک: واقعا خوش اومدی میا راحت باش فکر کن خونه خودته
میا:میگم مافیای چیزی هستی؟؟
کوک: چرا
میا: انقدر خونت بزرگه
کوک: شاید ( لبخند)
خوب اینجا اتاقته امیدوارم خوشت اومده باشه
میا: مرسیی بخدا من به زیرزمین هم رازی بودم
کو ک : برو استراحت کن صدات میزنم
میا: باشه وارد اتاقم شدم وروی تخت افتادم خدای من باورم نمیشه بلخره گوشیم از جیبم در آوردم و پیام دادم : ماموریت اول انجام شد
کامنت:۲۰
لایک ۱۰۰
- ۴.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط