صحنه هوای بیرون تاریکه ولی ماشینا توی خیابون رفت و
💃🏻🕺🏻صحنه ۲|هوای بیرون تاریکه ولی ماشینا توی خیابون رفت و آمد دارن و این یعنی دیر وقت نیست.حمید با همون تیپش وارد شد تو مغازه کوچولوی میوه فروشی.یه نگاهی به اطراف انداخت بعد داخل اومد.یه نگاهی به میوه های چیده شده اطراف انداخت.همه مشتری ها از زن و مرد گرفته تا کوچیک و بزرگ با تعجب و چپ چپ نگاش میکردن و حتما تو ذهنشون میگفتن آدم با این تیپ مگه میاد میوه فروشی؟🗿مگه اومده عروسی عمش؟و خب خلاصه حمید اومد و چند تا کیسه فریزر برداشت و از میوه ها یه چند کیلو پر کرد: سیب و خیار و موز و پرتقال و انار.بعد از اینکه دستاش پر شد به سمت فروشنده که پشت میز نشسته و داره حساب کتاب میکنه رفت و کیسه ها رو گذاشت روی میزش.
🧑🏻💼حمید : آقا لطفاً اینارو سریع حساب کن برم دیرم شده.
فروشنده از زیر چشمش یه نگاه به حمید انداخت.بعد مشغول حساب کردنش شد در حالی که هر چند دقیقه یه بار یه نگاه زیر چشمی به حمید میندازه.حمید هم با تعجب بهش زل زده و تو نگاهش معلومه که داره با خودش میگه این چرا اینجوری بهم نگاه میکنه؟🗿💔 بعد یه چند دقیقه دیگه طاقت نیوورد و یهو با عصبانیت و کمی تندی به زبون اومد.
🧑🏻💼حمید : ببخشید چیزی شده اینطوری نگام میکنین؟!
فروشنده که از اون آدمای رُک گوعه یهو سرشو بلند کرد و با جرئت و لبخند شیطونکی بحث رو باز کرد.
🧔🏻♂️فروشنده : شما اسمتون چی بود؟
🧑🏻💼حمید(با عصبانیت) : با اسم من چیکار دارین آقا؟😐من میگم دیرم شده شما اسممو میپرسین؟!
🧔🏻♂️فروشنده : نه میدونم دیرت شده.فقط اسمتو میخوام.
🧑🏻💼حمید : آقای..._(با کلافگی تسلیم شد و گفت بزار بگم خلاص شم دیگه🥸💔)حمید.
🧔🏻♂️فروشنده(در حالی که کیسه میوه ها رو داد دستش) : حمید آقا،شما خواستگار نمیخوایین؟😄
حمید یهو کپ کرد.با تعجب به فروشنده خیره موند چون مغزش نمیتونه این جمله رو پردازش کنه(یعنی چی آخه من دارم میرم عروسی بعد این اومده دنبال خواستگار_چرا حالا من آخه؟_😐💔)
🧑🏻💼حمید : جان؟😐
🧔🏻♂️فروشنده : برا دخترم میخواستمت پسر.آخه میدونی،یه چند مدتیه دنبال دوماد میگردیم براش،بیکار مونده کار هم نمیتونه پیدا کنه که با اون خودشو سرگرم کنه.منم که الان دیدم پسری به این خوشتیپی حیفه که ازدواج نکنه🌝
🧑🏻💼حمید : خجالت داره به قرآن😐(یکمی مکث کرد/یهو با صدای بلند گفت)آقای محترم من الان از اینجا میخواستم برم عروسی با یه نفر دیگه😐بعد شما ماشاالله با این روتون دارین از من خواستگاری میکنید برای دخترتون؟!خودشم اینجا؟!توی میوه فروشی؟!
همه نگاها از روی کنجکاوی چرخید روی حمید و فروشنده.همه شروع کردن به پچ پچ کردن.حمید ادامه نداد و با اخم و نگاهی سنگین کیسه ها رو برداشت و با اعتماد به نفس به سمت در مغازه رفت و از مغازه خارج شد.وسط راه همش با خودش زیر لب غر میزد و فحش میداد🥸💔
🧑🏻💼حمید : آقا لطفاً اینارو سریع حساب کن برم دیرم شده.
فروشنده از زیر چشمش یه نگاه به حمید انداخت.بعد مشغول حساب کردنش شد در حالی که هر چند دقیقه یه بار یه نگاه زیر چشمی به حمید میندازه.حمید هم با تعجب بهش زل زده و تو نگاهش معلومه که داره با خودش میگه این چرا اینجوری بهم نگاه میکنه؟🗿💔 بعد یه چند دقیقه دیگه طاقت نیوورد و یهو با عصبانیت و کمی تندی به زبون اومد.
🧑🏻💼حمید : ببخشید چیزی شده اینطوری نگام میکنین؟!
فروشنده که از اون آدمای رُک گوعه یهو سرشو بلند کرد و با جرئت و لبخند شیطونکی بحث رو باز کرد.
🧔🏻♂️فروشنده : شما اسمتون چی بود؟
🧑🏻💼حمید(با عصبانیت) : با اسم من چیکار دارین آقا؟😐من میگم دیرم شده شما اسممو میپرسین؟!
🧔🏻♂️فروشنده : نه میدونم دیرت شده.فقط اسمتو میخوام.
🧑🏻💼حمید : آقای..._(با کلافگی تسلیم شد و گفت بزار بگم خلاص شم دیگه🥸💔)حمید.
🧔🏻♂️فروشنده(در حالی که کیسه میوه ها رو داد دستش) : حمید آقا،شما خواستگار نمیخوایین؟😄
حمید یهو کپ کرد.با تعجب به فروشنده خیره موند چون مغزش نمیتونه این جمله رو پردازش کنه(یعنی چی آخه من دارم میرم عروسی بعد این اومده دنبال خواستگار_چرا حالا من آخه؟_😐💔)
🧑🏻💼حمید : جان؟😐
🧔🏻♂️فروشنده : برا دخترم میخواستمت پسر.آخه میدونی،یه چند مدتیه دنبال دوماد میگردیم براش،بیکار مونده کار هم نمیتونه پیدا کنه که با اون خودشو سرگرم کنه.منم که الان دیدم پسری به این خوشتیپی حیفه که ازدواج نکنه🌝
🧑🏻💼حمید : خجالت داره به قرآن😐(یکمی مکث کرد/یهو با صدای بلند گفت)آقای محترم من الان از اینجا میخواستم برم عروسی با یه نفر دیگه😐بعد شما ماشاالله با این روتون دارین از من خواستگاری میکنید برای دخترتون؟!خودشم اینجا؟!توی میوه فروشی؟!
همه نگاها از روی کنجکاوی چرخید روی حمید و فروشنده.همه شروع کردن به پچ پچ کردن.حمید ادامه نداد و با اخم و نگاهی سنگین کیسه ها رو برداشت و با اعتماد به نفس به سمت در مغازه رفت و از مغازه خارج شد.وسط راه همش با خودش زیر لب غر میزد و فحش میداد🥸💔
- ۵۰۰
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط