Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 30✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡



بعد از آن شب...در مدرسه یو ای،دانش آموزان مشغول انجام تکالیف درس هنر بودند...قرار بود تصویری از شجاعت خلق کنند...

باکوگو:

روبروی بوم نقاشی نشسته بودم و با خشم به بوم نگاه میکردم...

مگه من بچه ام که بشینم اینجا و عین احمقا نقاشی بکشم؟هاااا؟؟؟؟؟

بلند داد زدم

باکوگو:سنسهههههههههه

آیزاوا(سنسه):زهرمااااارررر

عه...این از کجا اومد؟؟؟؟

باکوگو:باشع باشع...میگم من نمیخوام این اسکلا نقاشی بکشم!!!!!!

ایزاوا:دقیقا تو میشینی اینجا و عین اسکلا نقاشی میکشی درحالی که من هر هر به فشار خوردنت میخندم... حالا هم کارتو انجام بده من میخوام بخوابم

خدایا این آیزاوا رو از هستی نیست کننننننننننن

با یه آه حرصی بلند قلم رو گرفتم دستم و شروع کردم...یه تصویر از شجاعت؟

شروع کردم به فکر کردن و به ذهنم رسید که ...یه تصویر مفهومی بکشم ولی مگه این نحسی میزاشت؟؟؟

منظورم از نحسی ثورا بود که دقیقا اونطرف کنار دکو نشسته بود و دکو هم کنار من بود...عین خر زل زده بود بمن و یه قلمو رو هوا داشت براش میکشید...عی بابا خدا قدرتو به کیا دادی...

بیخیال ثورا شدم و به بوم نگاه کردم...شاید بهتره تصویری از...معذرت خواهی بکشم...اره این جرعت واقعیه،اینو خوب میدونم ،چون خودم جرات معذرت خواهی نداشتم....

هزاران بار وقتی می‌رفتم خونه به این فکر می‌کردم که چرا؟چرا بقیه رو ازار میدم؟؟؟و همون لحظه پشیمون میشدم...ولی چون دیگه به قلدر شناخته شده بودم و اون غرور لعنتی...به کارام ادامه دادم...

قلم رو گرفتم دستم و شروع کردم به کشیدن...

وسطای کشیدن شخصی بودم که با خشم و دستای مشت شده داره به شخص دیگه ای تعظیم میکنه (برای معذرت خواهی) که با صدای داد دکو به راست نگاه کردم آماده ی جنگ شدم که....عه...

دکو بلند شده بود،یه سطل رنگ دستش بود ولی سطله خالی بود...یکم اومدم اینورتر...واییییی رنگ ریخته رو ثورا...در عین حال که موقعیت ترسناکیه ثورا خیلی بامزه به دکو نگاه میکرد...اره جدیدا حس میکنم خیلی بامزه اس این دختر...اصن کیوووت‌...اهم اهم...ببخشید

جیرو:دکو بنظرم فرار کن

دکو با ترس و اضطرابی که ریشه از ثورا میگرفت با تته پتته گفت:

دکو:م_م_من معذرت میخوام...

یاآلمایت...الان بلند میشه دهن دکو رو...بیخیال...باید یه کاری کنم

چند قدم به جلو رفتم تا با ثورا صحبت کنم که برعکس تصورم...ثورا گفت:

_اشکالی ندارع که میدوریا،الان تمیزش.....

یهو قیافش درهم شد

_من...لعنتی،گمشو دکو تا نزدم دهنتو بیارم پایین

دکو که گرخید‌...ولی وایسا ببینم....این الان ثورا بود،یا نورا؟؟؟
اوضاع خیلی پیچیده شد نمیدونم چیکار کنم،پس سکوت کردم و برگشتم پیش بوم نقاشی،

هوففففف،فکر کنم نورا داره برمیگرده... ولی ممکنه اون عوضی یه چیز دیگه رو کنه....بهتره حواس جمع باشم....


┃   ✍︎ Written by zahra┃

https://wisgoon.com/melika.omega
دیدگاه ها (۲)

با ابلفظل کسی پشتمون نیست نه خداروشکررر

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

عشق انفجاری ( پارت هشتم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط