زندگی هر آنچه را که می خواستم به من داد و بعد به من فهمان

زندگی هر آنچه را که می خواستم به من داد و بعد به من فهماند که آن چیز اهمیتی نداشت ...


ژان پل سارتر
عکس : سارتر در آغوش مادرش
دیدگاه ها (۷)

هرگز احتمال 1% را دست کم نگیرید!زمین 8 میلیارد و ایران 80 می...

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیمدل بر عبور از سد خار و خاره ...

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده...

درختان برای رشد منتظرهیچ کسی نمی‌مانند ...شما چطور؟؟

خدای مهربونم، از تو ممنونم هر آنچه را که در زندگی‌ام می خواس...

✲ و در پایانهمه چیز را رها می‌کنیم و بدون هیچ چیزی می‌رویم.....

پارت ۳۹پدرم مرده بود.برای اولین بار بعد از سال‌ها توانستم او...

🥀🥀🥀🥀زندگی خواهی نخواهی می‌گذردبا شادی‌های وصف ناپذیردر دل عم...

ما در خانه‌هایی زندگی می‌کنیم که دیوارها را ساخته‌ایم،اما پل...

رمان تهیونگ و جنی

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

"ما با هم دو استکان چای نوشیدیم"و این جمله شعر نیست،استکان د...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ویکم | کلیسای متروکهساعت دوازده شب، لانا و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط