پارت

پارت۱۶
داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.
از اینجا موندیم:[ا/ت:آره بفرما،راستش موندم چی بپوشم؟کدوم از اینارو بپوشم؟!]

تهیونگ:چیزی بپوش که راحت باشه چون اونجا یه جا نمی شینیم ، میریم اونجا بگردیم.
ا/ت:آره راس میگی پس اینو میپوشم.(بالا عکس بعدی اون لباس رو پوشیدم.)
تهیونگ:خونت خیلی خوشگله.
ا/ت:واقعا. تهیونگ:آره،میتونم اتاقتو ببینم؟ ا/ت:آره.

|به هر حال حاضر شدم الان تو راهیم و داریم میریم فرودگاه|

«چند ساعت بعد»
الان تو هواپیماییم راستش من یکم از هواپیما میترسم😁.
مدیر:ا/ت تو برو کنار تهیونگ بشین.
ا/ت:چشم.
تهیونگ:بیا اینجا.
ا/ت:اومدم.
رفتم کنارش نشستم ، راستش خیلی خسته شده بودم که خوابم برده بود.
بعدش وقتی تهیونگ صدام کرد بیدار شدم دیدم رو پاهای تهیونگ خوابیدم😅.
تهیونگ:بیدارشو رسیدیم.
ا/ت:واقعا چه زود.(تهیونگ خندید)
:) به هر حال رسیدیم سئول و الان از فرودگاه خارج شدیم داریم میریم هتل.

«۲۰ دقیقه بعد»
الان مدیر رفته اتاق رزرو کنه.فک کنم اتاق کم دارن نمی دونم بزار برم بپرسم!(توی ذهنم اینا رو میگم👆🏻)


ا/ت:آقای مدیر چی شده؟
مدیر:مجبوریم تو هر اتاق ۲ نفر باشه اتاق کمه.

برای پارت بعدی باید این پست ۷۰ تا لایک داشته باشه
دیدگاه ها (۲۲)

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.پارت ۱۷از اینجا موندیم:...

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.پارت۱۸از اینجا موندیم:[...

۱۰۰۰ تاییمون مبارک😎🤟✨🫂🦋=)

my papy😎🫂💗✨

love Between the Tides⁴⁰تهیونگ زنگ زدم به دوهی دوهی: الو دای...

۳ عاشق پارت۲ راوی: ا/ت همین که از کلاس اومد بیرون به سمت خ...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط