یادگاری از عشق
یادگاری از عشق
p¹⁸
_چیه مثلا میخوای منو بزنی بزن هرچقدر دوست داری بزن من کتک خوردم بازم میخورم
+ا.ت با مردن تو هیچی عوض نمیشه
داشتم سمتش میومدم که گفت:
_بیای جلو خودمو میندازم
+ا.ت صبر کن حرف منو گوش بده بعدش هرکاری دوست داری بکن
_گوش میدم
داشتم سمتش میومدم که:
_مثل اینکه حرفی نداری و میخوای وقت منو تلف...
+دوست دارم(داد خیلی بلند)(الان من غش میکنممم)
"ویو ا.ت"
با حرفش خشکم زد
یعنی اون حسی که من بهش داشتم رو اونم داره
نههه ا.ت داره بازیت میده که بیای اینور
_خب به درک(من بودم میپریدم بغلششش)
+چرا داری با احساسات من بازی میکنی
_احساسات(خنده)تو اگه احساس داشتی هوپی رو نمیکشتی
+خودتو بندازی منم خودمو میندازم
_خب بنداز
"ویو کوک"
داشت خودشو مینداخت که سمتش دویدم و از پشت گرفتمش و بغلش کردم
_ولم کننن(دست و پا میزد)
+هیششش آروم باش باشه؟
_نمیخوام آروم باشم
بردمش داخل اتاق خودم و گذاشتمش روی تخت و درو قفل کردم(فکر کردید اسماته کور خوندیننننن👍🤣)
_درو باز کن میخوام برم
+تو هیچ جایی نمیری
_تو وکیل وسیه من نیستی دستور بد...
+شایدم باشم
_تو برو با یونا خانوم
+اون هرزه رو ولش کن
_...
دیدم داره سمتم میاد
_چیه چرا اینجوری نگاه میکنی
+...
سمتم اومد و یه پاش رو روی تخت گذاشت
با دستش کمرم رو گرفت و به خودش چسبوند
_...
دستش رو از کمرم برد سمت گردنم
گردنم رو سمت سرش برد و لباش رو آروم گذاشت روی لبم
و آروم مک میزد(تا دیروز وحشی بوددد)
"ویو نویسنده"
ا.ت جونگکوک رو پس زد و بلند شد
_فکر کردی با این نگاهت میترسم؟
جونگکوک در حالی که هنوز راه ا.ت را سد کرده بود، با یه لبخند مغرور گفت:
+نه... فقط میدونم آخرش حرفی که من میخوام رو میزنی.
ا.ت با حرص خندید.
_اعتمادبهنفست زیادیه.
+اسمش اعتمادبهنفس نیست... اسمش اینه که همیشه آدمارو درست میشناسم.
ا.ت خواست از کنارش رد بشه، اما جونگکوک یه قدم جلوتر رفت و دوباره راهش رو بست.
_کنار برو.
+نه.
_گفتم کنار برو.
_ تا وقتی جوابمو ندی، هیچ جا نمیری.
ا.ت با اخم زل زد توی چشمهاش.
_تو همیشه عادت داشتی همهچیز طبق میل خودت پیش بره، نه؟
جونگکوک شونهای بالا انداخت.
+ آره. چون هیچوقت باختن رو قبول نکردم.
ولی این دفعه فرق داره.
ا.ت با یه حرکت سریع از کنارش رد شد و دستش رو روی دستگیره گذاشت.
جونگکوک با صدای آروم اما جدی گفت:
_ اگه از اون در بری بیرون...خودم به هدفم میرسم
ا.ت بدون اینکه برگرده، مکث کوتاهی کرد.
_این اولین تصمیم درستیه که امروز گرفتی.
در باز شد و ا.ت از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک با عصبانیت مشتش رو به دیوار کوبید.
+فکر نکن تموم شده... من هنوز از بدست آوردن تو دست نکشیدم.
p¹⁸
_چیه مثلا میخوای منو بزنی بزن هرچقدر دوست داری بزن من کتک خوردم بازم میخورم
+ا.ت با مردن تو هیچی عوض نمیشه
داشتم سمتش میومدم که گفت:
_بیای جلو خودمو میندازم
+ا.ت صبر کن حرف منو گوش بده بعدش هرکاری دوست داری بکن
_گوش میدم
داشتم سمتش میومدم که:
_مثل اینکه حرفی نداری و میخوای وقت منو تلف...
+دوست دارم(داد خیلی بلند)(الان من غش میکنممم)
"ویو ا.ت"
با حرفش خشکم زد
یعنی اون حسی که من بهش داشتم رو اونم داره
نههه ا.ت داره بازیت میده که بیای اینور
_خب به درک(من بودم میپریدم بغلششش)
+چرا داری با احساسات من بازی میکنی
_احساسات(خنده)تو اگه احساس داشتی هوپی رو نمیکشتی
+خودتو بندازی منم خودمو میندازم
_خب بنداز
"ویو کوک"
داشت خودشو مینداخت که سمتش دویدم و از پشت گرفتمش و بغلش کردم
_ولم کننن(دست و پا میزد)
+هیششش آروم باش باشه؟
_نمیخوام آروم باشم
بردمش داخل اتاق خودم و گذاشتمش روی تخت و درو قفل کردم(فکر کردید اسماته کور خوندیننننن👍🤣)
_درو باز کن میخوام برم
+تو هیچ جایی نمیری
_تو وکیل وسیه من نیستی دستور بد...
+شایدم باشم
_تو برو با یونا خانوم
+اون هرزه رو ولش کن
_...
دیدم داره سمتم میاد
_چیه چرا اینجوری نگاه میکنی
+...
سمتم اومد و یه پاش رو روی تخت گذاشت
با دستش کمرم رو گرفت و به خودش چسبوند
_...
دستش رو از کمرم برد سمت گردنم
گردنم رو سمت سرش برد و لباش رو آروم گذاشت روی لبم
و آروم مک میزد(تا دیروز وحشی بوددد)
"ویو نویسنده"
ا.ت جونگکوک رو پس زد و بلند شد
_فکر کردی با این نگاهت میترسم؟
جونگکوک در حالی که هنوز راه ا.ت را سد کرده بود، با یه لبخند مغرور گفت:
+نه... فقط میدونم آخرش حرفی که من میخوام رو میزنی.
ا.ت با حرص خندید.
_اعتمادبهنفست زیادیه.
+اسمش اعتمادبهنفس نیست... اسمش اینه که همیشه آدمارو درست میشناسم.
ا.ت خواست از کنارش رد بشه، اما جونگکوک یه قدم جلوتر رفت و دوباره راهش رو بست.
_کنار برو.
+نه.
_گفتم کنار برو.
_ تا وقتی جوابمو ندی، هیچ جا نمیری.
ا.ت با اخم زل زد توی چشمهاش.
_تو همیشه عادت داشتی همهچیز طبق میل خودت پیش بره، نه؟
جونگکوک شونهای بالا انداخت.
+ آره. چون هیچوقت باختن رو قبول نکردم.
ولی این دفعه فرق داره.
ا.ت با یه حرکت سریع از کنارش رد شد و دستش رو روی دستگیره گذاشت.
جونگکوک با صدای آروم اما جدی گفت:
_ اگه از اون در بری بیرون...خودم به هدفم میرسم
ا.ت بدون اینکه برگرده، مکث کوتاهی کرد.
_این اولین تصمیم درستیه که امروز گرفتی.
در باز شد و ا.ت از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک با عصبانیت مشتش رو به دیوار کوبید.
+فکر نکن تموم شده... من هنوز از بدست آوردن تو دست نکشیدم.
- ۶۲۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط