دفتری باز در اینجاست غزل می گوید
دفتری باز در اینجاست غزل می گوید
صاحبش بی کس و تنهاست غزل می گوید
شب مهتابی و میز و قلم و قهوه ی سرد
ماه از پنجره پیداست غزل می گوید
او که آواره ترین شاعر صحرای شب است
عاشقی خسته و شیداست غزل می گوید
غم غربت به سرودرد جدایی ،دل تنگ
در دلش وای چه غوغاست غزل می گوید
غرق در غربت واحوال پریشانی خود
مست از عالم رویاست غزل می گوید
باز امشب قلمش مست شده شاعر ما
شعراو اوج تمناست غزل می گوید
چشم ابری و هوای دل او بارانیست
موج آشفته ی دریاست غزل می گوید
می نویسد به خیال خوش آن خاطره ها
عشق بازیچه ی دنیاست غزل می گوید
صاحبش بی کس و تنهاست غزل می گوید
شب مهتابی و میز و قلم و قهوه ی سرد
ماه از پنجره پیداست غزل می گوید
او که آواره ترین شاعر صحرای شب است
عاشقی خسته و شیداست غزل می گوید
غم غربت به سرودرد جدایی ،دل تنگ
در دلش وای چه غوغاست غزل می گوید
غرق در غربت واحوال پریشانی خود
مست از عالم رویاست غزل می گوید
باز امشب قلمش مست شده شاعر ما
شعراو اوج تمناست غزل می گوید
چشم ابری و هوای دل او بارانیست
موج آشفته ی دریاست غزل می گوید
می نویسد به خیال خوش آن خاطره ها
عشق بازیچه ی دنیاست غزل می گوید
- ۲.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط