𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت
𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت دوم 𓆪 🖤🥀
باران بیوقفه به شیشههای عمارت میکوبید.
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما هیچکس جرئت خوابیدن نداشت.
نامجون روبهروی پنجره ایستاده بود و به حیاط تاریک خیره شده بود.
ـ «هنوز هیچ خبری نیست؟»
صدای یکی از افراد از پشت سرش آمد.
ـ «نه، قربان.»
نامجون آرام برگشت.
ـ «پس چرا چراغ اتاق اسما روشنه؟»
مرد برای چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «نمیدونیم، قربان.»
نامجون بدون هیچ حرفی از پلهها بالا رفت.
همان لحظه، صدای شکستن چیزی از انتهای راهرو آمد.
تق!
نامجون ایستاد.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.
اسما وسط اتاق ایستاده بود؛ رنگش پریده و دستهایش میلرزید.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه نامجون را جلب کرد...
نامهای بود که در دست اسما قرار داشت.
نامجون با اخم پرسید:
ـ «اون چیه؟»
اسما چند لحظه به او خیره ماند.
بعد نامه را روی میز گذاشت.
ـ «فکر کنم... باید اینو بخونی.»
نامجون نامه را برداشت.
اولین خط را که خواند، حالت چهرهاش تغییر کرد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تو فکر میکنی گذشتهات دفن شده... اما ما هنوز صدای سکوتت رو میشنویم.»
اسما آرام گفت:
ـ «نامجون...»
اما نامجون جواب نداد.
چشمهایش روی پایین نامه ثابت مانده بود.
آنجا امضایی وجود داشت که بعد از سالها دوباره ظاهر شده بود.
امضای کسی که همه فکر میکردند مرده است.
اسما با صدایی لرزان پرسید:
ـ «اون کیه؟»
نامجون نامه را مچاله کرد.
ـ «کسی که نباید برمیگشت...»
صدای رعد، تمام عمارت را لرزاند.
و آن شب...
سکوت عمارت برای اولین بار شکست. 🖤🥀
𓆩 پــارت دوم 𓆪 🖤🥀
باران بیوقفه به شیشههای عمارت میکوبید.
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما هیچکس جرئت خوابیدن نداشت.
نامجون روبهروی پنجره ایستاده بود و به حیاط تاریک خیره شده بود.
ـ «هنوز هیچ خبری نیست؟»
صدای یکی از افراد از پشت سرش آمد.
ـ «نه، قربان.»
نامجون آرام برگشت.
ـ «پس چرا چراغ اتاق اسما روشنه؟»
مرد برای چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «نمیدونیم، قربان.»
نامجون بدون هیچ حرفی از پلهها بالا رفت.
همان لحظه، صدای شکستن چیزی از انتهای راهرو آمد.
تق!
نامجون ایستاد.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.
اسما وسط اتاق ایستاده بود؛ رنگش پریده و دستهایش میلرزید.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه نامجون را جلب کرد...
نامهای بود که در دست اسما قرار داشت.
نامجون با اخم پرسید:
ـ «اون چیه؟»
اسما چند لحظه به او خیره ماند.
بعد نامه را روی میز گذاشت.
ـ «فکر کنم... باید اینو بخونی.»
نامجون نامه را برداشت.
اولین خط را که خواند، حالت چهرهاش تغییر کرد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تو فکر میکنی گذشتهات دفن شده... اما ما هنوز صدای سکوتت رو میشنویم.»
اسما آرام گفت:
ـ «نامجون...»
اما نامجون جواب نداد.
چشمهایش روی پایین نامه ثابت مانده بود.
آنجا امضایی وجود داشت که بعد از سالها دوباره ظاهر شده بود.
امضای کسی که همه فکر میکردند مرده است.
اسما با صدایی لرزان پرسید:
ـ «اون کیه؟»
نامجون نامه را مچاله کرد.
ـ «کسی که نباید برمیگشت...»
صدای رعد، تمام عمارت را لرزاند.
و آن شب...
سکوت عمارت برای اولین بار شکست. 🖤🥀
- ۱۸۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط