#theheartofsea

#theheartofsea
#firstpart
#Minsung


صدای خنده ی مینهو و خدمه رو از بین چوب های کشتی میشنید بدنش درد میکرد و چشماش میسوخت و ریه هاش درد میکرد...رو زمین خوابید و فقط سعی کرد هوا به ریه هاش بفرسته...چند ساعت تو اون حالت مونده بود که و متوجه خاموشی صدای افراد رو عرشه شد
میتونست حس کنه که نیمه شبه همه چیز آروم بود تا صدای پایی شنید و فوری فقط خودشو داخل یه بشکه خالی رسوند
پسری که صدای بم بود و لهجه خاصی داشت مینهو رو صدا کرد
(کاپیتان گفتید بشکه هایی که پر هستنو بریزیم تو دریا؟)
و صدای مینهو که از دور می اومد
(اره دیگه پابویا)
وقتی پسر با دو سه نفر دیگه بشکه هارو تو دریا می انداختن صداشونو میشنید
که بالاخره بشکه ای که جیسونگ توش بودو بلند کرد ولی جیسونگ از ترس یهو داد و بیداد کرد و خودشو به بشکه کوبید
(نه نه نه نهههه من ادممم نه منو نندازید!)
بشکه ای که جیسونگ توش بود توسط مرد قد بلند درشت هیکلی حمل میشد و مرد یهو رید تو خودش و بشکه رو پرت کرد بیشتر افرادی که تو کشتی بودن و بیدار بودن سمت اون قسمت اومده بودن نه بشکه خورد شده بود و تیکه های شکسته تو دست و بدن جیسونگ رفته بود و زخمی شده بود...جیسونگ از درد و سوزش چشماشو بسته بود و اشک تو چشماش حلقه زده بود
وقتی چند نفر دوش جمع شون فقط سعی کرد صورتشو مخفی کنه که مینهو اونارو کنار زد و با دیدن جیسونگ پشماش ریخت
(ت..تو؟)
جیسونگ که اروم اشک می‌ریخت با صدایی که میلرزید اروم گفت
(ببخشید سرورم...ببخشید نمیخواستم بیام تو کشتی...واقها نمیخواستم...من.من.منن...)
مینهو با دیدن دست و بدن زخمیه جیسونگ دلش یکم به رحم اومد بدون حرفی فقط به پسری که صدای بم داشت و موهای بلوند داشت گفت
( فلیکس،با چان ببرینش زخماشو ضد عفونی کنین...)
پسری که فلیکس نام داشت همراه مردی که قدش از فلیکس بلند تر بود جیسونگو اروم به یکی از اتاقا بردن و شروع به یرون کشیدن خورده های چوب از دستاش کردن و جیسونگ با هر تیغ می‌پرید
یهو مینهو وارد اتاق شد و با سردی به فلیکس و چان گفت که بیرون برن و اون دو نفر بدون چون و چرایی بیرون رفتن
مینهو جلوی جیسونگ زانو زد و خواست لباسشو در بیاره که جیسونگ تو خودش جمع شد
مینهو با تلخی گفت
(قرار نیست بکنمت میخوام ببینم چقد بدنت اسیب دیده)
جیسونگ چیزی نگفت و فقط اجازه داد مینهو کارشو بکنه
مینهو بعد از چک کردن بدن جیسونگ آهی کشید و بلند شد و به دیوار چوبی پشتش تکیه کرد
(چرا اومدی تو کشتی؟)
با سردی ای پرسید که جیسونگ واقعا انتظارشو نداشت
(م.من...من یه نقاشی ب..برای تشکر کشیده...بودم...و...و میخواستم به شما بدمش س..سرورم...ولی دیر رسیدم و تا به خودم اومدم نقاشی از بین رفت و منم نمیتونستم تا اسکله شنا کنم چون دور تر بود...و خودمو به کشتی رسوندم و از زیرش واردش شدم)
مینهو پوزخند زد
(زیادی صادقی)
جیسونگ سرشو بلند کرد و به مینهو نگاه کرد
(میدونی اولش ازت خوشم می اومد بچه ی خفنی بودی ولی ازت نا امید شدم جیسونگ شی...تا وقتی برگردیم همینجا می‌مونی)
جیسونگ با ترس گفت
(من..من کار دارم...خونم..همه چی...)
مینهو اجازه نداد جملشو کامل کنه
(تویه لعنتی با اومدنت تو کشتیه من انتطار داری ازت پذیرایی ام بشه و هر چی گفتی بگم چشم؟ متاسفم هان جیسونگ ولی ما تا ۵ ماه دیگه برنمیگردیم بهتره ی نامه بنویسی و با یه پرنده تا شهر بفرستیش)
و از اتاق کوچیک قدیمی بیرون رفت و درو قفل کرد
جیسونگ تو سکوت فقط رو اون تخت قدیمی و کهنه دراز کشید و توجهش رو به تکون خوردن و صدای آب داد... بغض گلوش رو گرفته بود...و تا صبح چشم رو هم نزاشت صبح روز بعدش پسر ریز نقشی براش صبونه اورد و گفت کاپیتان میخواد برای ظهر تو تایم ناهار باشه و بهش لباسی از لباس های افراد کشتی داد
دیدگاه ها (۱)

#theheartofsea #fourthpart#Minsungدخترک با سماجت خندید و خوا...

#theheartofsea #thirdpart#Minsungفردای اون روز همه چیز به طر...

پارت ۱۹Love‌جیسونگ:‌چی‌ میخای میهنو: ترو !جیسونگ: چی؟ مینهو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط