شیرینکمتومالمنی
#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۱۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو بعد از مدرسه
با هان سو خداحافظی کردم و سمت خونه حرکت کردم
قرار شده که بعد از مدرسه خودم برم خونه
توی راه که داشتم می رفتم چشمم خورد به كلی مغازه های رنگارنگ
راهمو کج کردم و رفتم سمت اون مغازه ها
فکر کنم اینجا بازار اصلی سئول بود
وقتی رفتم از اونجا خیلی خوشم اومد
تصمیم گرفتم که یکم دیگه نگاه کنم و بعد برگردم پس راهمو ادامه دادم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو داخل خونه
از زبان والریا
آماده کرده بودم و منتظر بودم که شوهرم بیاد و باهم بریم خرید عروسی که یِهو بابام اومد و گفت دخترم آقای جئون همین الان زنگ زد و گفت جونگ کوک تو شرکت کار داره و نمی تونه امروز بیاد
انگار دنیا رو سرم خراب شد
من خیلی ذوق داشتم
چطور می تونه کارشو به زنش ترجیح بده
خیلی ناراحت شدم و رفتم تو اتاقم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان جونگ کوک
امروز پدرم بهم گفت فراموش نکنم که برم برای خرید عروسی
منم اصلا حوصله این چیزا رو ندارم حالا هم که یه بی شر..م زنم شده که دیگه بدتر پس گفتم که یه مشکل برای شرکت پیش اومده و نمی تونم برم
الکلمو گرفتم تو دستم و رفتم توی بالکن دفترم و سیگارم رو روشن کردم و توی دست دیگم گذاشتم و پوک عمیقی ازش زدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
کلی بازارو گشتم و حصابی خسته شده بودم و تصمیم گرفتم که برگردم
یه کوچولو راه اومدم که دیدم خیابون اشتباهو اومدم پس برگشتم و از یه راه دیگه رفتم و دیدم اون هم اشتباهه
ترسیدم و از یه خیابون دیگه رفتم و دیدم اون هم اشتباهه
گم شده بودم
خیلی خیلی ترسیدم و بغض کرده بودم
حدود یک ساعت داشتم دنبال راه خونه می گشتم ولی پیداش نکردم
یه گوشه از خیابون نشستم و زانو هام رو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانو هام و شروع کردم به گریه کردن
بعد از حدود ۱۰ دقیقه دیدم یه نفر صورتمو با دستش قاب کردو گفت: ات
سرمو بلند کردمو دیدم......
شرط: ۴۵ لایک ❤
پارت ۱۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو بعد از مدرسه
با هان سو خداحافظی کردم و سمت خونه حرکت کردم
قرار شده که بعد از مدرسه خودم برم خونه
توی راه که داشتم می رفتم چشمم خورد به كلی مغازه های رنگارنگ
راهمو کج کردم و رفتم سمت اون مغازه ها
فکر کنم اینجا بازار اصلی سئول بود
وقتی رفتم از اونجا خیلی خوشم اومد
تصمیم گرفتم که یکم دیگه نگاه کنم و بعد برگردم پس راهمو ادامه دادم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو داخل خونه
از زبان والریا
آماده کرده بودم و منتظر بودم که شوهرم بیاد و باهم بریم خرید عروسی که یِهو بابام اومد و گفت دخترم آقای جئون همین الان زنگ زد و گفت جونگ کوک تو شرکت کار داره و نمی تونه امروز بیاد
انگار دنیا رو سرم خراب شد
من خیلی ذوق داشتم
چطور می تونه کارشو به زنش ترجیح بده
خیلی ناراحت شدم و رفتم تو اتاقم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان جونگ کوک
امروز پدرم بهم گفت فراموش نکنم که برم برای خرید عروسی
منم اصلا حوصله این چیزا رو ندارم حالا هم که یه بی شر..م زنم شده که دیگه بدتر پس گفتم که یه مشکل برای شرکت پیش اومده و نمی تونم برم
الکلمو گرفتم تو دستم و رفتم توی بالکن دفترم و سیگارم رو روشن کردم و توی دست دیگم گذاشتم و پوک عمیقی ازش زدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
کلی بازارو گشتم و حصابی خسته شده بودم و تصمیم گرفتم که برگردم
یه کوچولو راه اومدم که دیدم خیابون اشتباهو اومدم پس برگشتم و از یه راه دیگه رفتم و دیدم اون هم اشتباهه
ترسیدم و از یه خیابون دیگه رفتم و دیدم اون هم اشتباهه
گم شده بودم
خیلی خیلی ترسیدم و بغض کرده بودم
حدود یک ساعت داشتم دنبال راه خونه می گشتم ولی پیداش نکردم
یه گوشه از خیابون نشستم و زانو هام رو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانو هام و شروع کردم به گریه کردن
بعد از حدود ۱۰ دقیقه دیدم یه نفر صورتمو با دستش قاب کردو گفت: ات
سرمو بلند کردمو دیدم......
شرط: ۴۵ لایک ❤
- ۸۶.۹k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط