بقیش
بقیش
O:"برات جالبه؟"
اوبیتو تقریبا با شیطنت پرسید، اشاره به اینکه کاکاشی حدود سی ثانیه بود که فقط زل زده بود.
K:"نه، الاغ! فقط...جای دیگه ای رو نداشتم نگاه کنم."
کاکاشی بلافاصله گفت و گرمای خجالت از پشت گردنش بالا امد وقتی متوجه شد صدایش بی نفس تر از مواقع دیگر به نظر میرسد.
ان طرف را نگاه کرد.
سعی کرد به جزییات دیگر، که شامل پوشیدن ان کاندوم لعنتی توسط اوبیتو میشد، توجهی نکند.
O:"شایدم یه ربطی به منحرفیت داره؟"
اوبیتو سعی کرد حواس کاکاشی را پرت کند.
K:"-چی نه هیچ ربط"
نفسش دوباره گرفت و حرفش قطع شد وقتی دقیقا روی همان ناحیه ی حساس، اوبیتو را حس کرد.
خیس بود، احتمالا از لوبریکانت. برقی از شوک و انتظار پشت کمر کاکاشی را لرزاند.
به محض اینکه اوبیتو دوباره روی او خم شد، بازوهایش مثل خط زندگی دور شانه های او پیچیدند:"جا نمیشه..."
اوبیتو شقیقه ی کاکاشی را که با موهای نقره ای مرطوبش پوشیده شده بود را بوسید:"میشه، نگران نباش."
و انها اخرین کلماتی بودند که کاکاشی شنید قبل از اینکه ان سایش را تجربه کند.
طوری که بدنش برای جا دادن ان کش امد، باعث شد تا نیمه برود داخل و به دیواره های درون کاکاشی کشیده شود.
لب های کاکاشی از هم باز شد و نتوانست جلوی ناله ی کشیده ای را بگیرد. پاهایش محکم دور کمر اوبیتو پیچیدند.
O:"چطوره؟ حال میکنی؟"
اوبیتو با صدای گرفته ای خندید. خش دار از اینکه داغی درون کاکاشی یک لحظه نزدیک بود او را به بهشت برساند.
اوبیتو میتوانست عاشق این لحظه شود اگر تلاش نمیکرد برای کاکاشی جلوی خودش را بگیرد.
پسر مو نقره ای وقتی برای بحث متقابل نداشت وقتی که فقط صورتش را توی شانه ی اوبیتو پنهان میکرد. گوش های سرخ و چشم های شیشه ای از احساسات مختلف، تقریبا اشک گوشه ی چشم هایش جمع شده بود.
هم از درد، هم از لذت طاقت فرسا.
با اینکه تا یکی به اخر کش امده بود، هنوز هم نمیخواست فعلا از دستش بدهد:"اوبیتو..."
صدایش تا حدودی معصوم بیرون امد، باعث شد اوبیتو سریع با نگرانی به او نگاه کند:"چیه؟ دردت اومد؟"
قلبش تند تر کوبید وقتی اشک را گوشه ی چشم های کاکاشی دید. دستش را بالا اورد تا ان را پاک کند:"خوبی؟ چی شد یهو، میخوای درش بیارم؟"
ولی کاکاشی چیزی نگفت.
به جای جواب اهسته سرش را به چپ و راست تکان داد و قبل از گرفتن موهای اوبیتو زمزمه کرد:"نه، درش نیار..."
O:"برات جالبه؟"
اوبیتو تقریبا با شیطنت پرسید، اشاره به اینکه کاکاشی حدود سی ثانیه بود که فقط زل زده بود.
K:"نه، الاغ! فقط...جای دیگه ای رو نداشتم نگاه کنم."
کاکاشی بلافاصله گفت و گرمای خجالت از پشت گردنش بالا امد وقتی متوجه شد صدایش بی نفس تر از مواقع دیگر به نظر میرسد.
ان طرف را نگاه کرد.
سعی کرد به جزییات دیگر، که شامل پوشیدن ان کاندوم لعنتی توسط اوبیتو میشد، توجهی نکند.
O:"شایدم یه ربطی به منحرفیت داره؟"
اوبیتو سعی کرد حواس کاکاشی را پرت کند.
K:"-چی نه هیچ ربط"
نفسش دوباره گرفت و حرفش قطع شد وقتی دقیقا روی همان ناحیه ی حساس، اوبیتو را حس کرد.
خیس بود، احتمالا از لوبریکانت. برقی از شوک و انتظار پشت کمر کاکاشی را لرزاند.
به محض اینکه اوبیتو دوباره روی او خم شد، بازوهایش مثل خط زندگی دور شانه های او پیچیدند:"جا نمیشه..."
اوبیتو شقیقه ی کاکاشی را که با موهای نقره ای مرطوبش پوشیده شده بود را بوسید:"میشه، نگران نباش."
و انها اخرین کلماتی بودند که کاکاشی شنید قبل از اینکه ان سایش را تجربه کند.
طوری که بدنش برای جا دادن ان کش امد، باعث شد تا نیمه برود داخل و به دیواره های درون کاکاشی کشیده شود.
لب های کاکاشی از هم باز شد و نتوانست جلوی ناله ی کشیده ای را بگیرد. پاهایش محکم دور کمر اوبیتو پیچیدند.
O:"چطوره؟ حال میکنی؟"
اوبیتو با صدای گرفته ای خندید. خش دار از اینکه داغی درون کاکاشی یک لحظه نزدیک بود او را به بهشت برساند.
اوبیتو میتوانست عاشق این لحظه شود اگر تلاش نمیکرد برای کاکاشی جلوی خودش را بگیرد.
پسر مو نقره ای وقتی برای بحث متقابل نداشت وقتی که فقط صورتش را توی شانه ی اوبیتو پنهان میکرد. گوش های سرخ و چشم های شیشه ای از احساسات مختلف، تقریبا اشک گوشه ی چشم هایش جمع شده بود.
هم از درد، هم از لذت طاقت فرسا.
با اینکه تا یکی به اخر کش امده بود، هنوز هم نمیخواست فعلا از دستش بدهد:"اوبیتو..."
صدایش تا حدودی معصوم بیرون امد، باعث شد اوبیتو سریع با نگرانی به او نگاه کند:"چیه؟ دردت اومد؟"
قلبش تند تر کوبید وقتی اشک را گوشه ی چشم های کاکاشی دید. دستش را بالا اورد تا ان را پاک کند:"خوبی؟ چی شد یهو، میخوای درش بیارم؟"
ولی کاکاشی چیزی نگفت.
به جای جواب اهسته سرش را به چپ و راست تکان داد و قبل از گرفتن موهای اوبیتو زمزمه کرد:"نه، درش نیار..."
- ۳۹۳
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط