《سایه》
《سایه》
پارت سوم: «وقتی ماه، خورشید را دوباره دید»
روزها گذشت.
ماه کوچولو، دوباره خورشیدک را دید.
یک نگاه، کافی بود تا دلش بلرزد.
آمد پیش ستاره و گفت:
«دلم برای خورشیدک تنگ شده. نمیتوانم فراموشش کنم.»
ستاره، لبخند زد و گفت:
«میدانستم.»
ماه کوچولو گفت:
«تو برایم مهمترینی، ولی عشقم، جای دیگری است.»
ستاره، با چشمانی که میدرخشید، گفت:
«من میمانم. نه برای اینکه تو را داشته باشم، برای اینکه بدانی تنها نیستی.»
ادامه دارد...
پارت سوم: «وقتی ماه، خورشید را دوباره دید»
روزها گذشت.
ماه کوچولو، دوباره خورشیدک را دید.
یک نگاه، کافی بود تا دلش بلرزد.
آمد پیش ستاره و گفت:
«دلم برای خورشیدک تنگ شده. نمیتوانم فراموشش کنم.»
ستاره، لبخند زد و گفت:
«میدانستم.»
ماه کوچولو گفت:
«تو برایم مهمترینی، ولی عشقم، جای دیگری است.»
ستاره، با چشمانی که میدرخشید، گفت:
«من میمانم. نه برای اینکه تو را داشته باشم، برای اینکه بدانی تنها نیستی.»
ادامه دارد...
- ۱۰۱
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط