ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 26
بیییییپپپپپ!!
همه خشکمون زد...
نامجون سریع دستگاهو خاموش کرد نگاهش جدی شده بود..
نامجون:«واقعیه...»
جونگکوک:«یعنی واقعا طلاست؟»
نامجون:«آره... درصد زیادی طلا داخل ساختارشه.»
تهیونگ:«وااای خداااا...»
همه چند ثانیه فقط به فواره خیره شده بودیم اون گنج لعنتی... تمام مدت جلوی چشم همه بوده..
تهیونگ آروم گفت..
تهیونگ:«پس برای همینه که اون زن و اون مردا دنبال زیرزمین بودن...»
نامجون:«چون نقشه اصلی اینجاست.»
جونگکوک:«ولی چطور این همه طلا رو قایم کردن...؟»
نامجون نگاهشو برد سمت آب فواره..
نامجون:«سال ها پیش دولت کره دنبال اون شمش ها بوده..برای همین وارث اصلی تصمیم میگیره همه طلا ها رو ذوب کنه و داخل ساختار فواره مخفی کنه..»
تهیونگ:«یعنی یه نفر کل این مدرسه رو فقط برای مخفی کردن گنج ساخته...؟»
نامجون:«احتمالا.»
لحظه ای صدای تق آرومی اومد..
همه ساکت شدیم...
تهیونگ:«شنیدین...؟»
نامجون سریع گفت..
نامجون:«چراغ ها خاموش سریع پشت فواره خم شدیم...»
صدای قدم ها نزدیک تر شد...
و چند ثانیه بعد... یه سایه وارد حیاط شد.
قلبم وایساد وقتی صورتشو دیدم..
جونگکوک:«...ات..!؟»
ات آروم اطرافو نگاه میکرد... انگار مطمئن میشد کسی اونجا نیست...
بعد خیلی آروم رفت سمت فواره و چیزی از جیبش دراورد چشمام ریز شد..
یه نقشه قدیمی..
نامجون آروم زیرلب گفت..
نامجون:«اون دختر... دقیقا کیه؟»
ᴘᴀʀᴛ: 26
بیییییپپپپپ!!
همه خشکمون زد...
نامجون سریع دستگاهو خاموش کرد نگاهش جدی شده بود..
نامجون:«واقعیه...»
جونگکوک:«یعنی واقعا طلاست؟»
نامجون:«آره... درصد زیادی طلا داخل ساختارشه.»
تهیونگ:«وااای خداااا...»
همه چند ثانیه فقط به فواره خیره شده بودیم اون گنج لعنتی... تمام مدت جلوی چشم همه بوده..
تهیونگ آروم گفت..
تهیونگ:«پس برای همینه که اون زن و اون مردا دنبال زیرزمین بودن...»
نامجون:«چون نقشه اصلی اینجاست.»
جونگکوک:«ولی چطور این همه طلا رو قایم کردن...؟»
نامجون نگاهشو برد سمت آب فواره..
نامجون:«سال ها پیش دولت کره دنبال اون شمش ها بوده..برای همین وارث اصلی تصمیم میگیره همه طلا ها رو ذوب کنه و داخل ساختار فواره مخفی کنه..»
تهیونگ:«یعنی یه نفر کل این مدرسه رو فقط برای مخفی کردن گنج ساخته...؟»
نامجون:«احتمالا.»
لحظه ای صدای تق آرومی اومد..
همه ساکت شدیم...
تهیونگ:«شنیدین...؟»
نامجون سریع گفت..
نامجون:«چراغ ها خاموش سریع پشت فواره خم شدیم...»
صدای قدم ها نزدیک تر شد...
و چند ثانیه بعد... یه سایه وارد حیاط شد.
قلبم وایساد وقتی صورتشو دیدم..
جونگکوک:«...ات..!؟»
ات آروم اطرافو نگاه میکرد... انگار مطمئن میشد کسی اونجا نیست...
بعد خیلی آروم رفت سمت فواره و چیزی از جیبش دراورد چشمام ریز شد..
یه نقشه قدیمی..
نامجون آروم زیرلب گفت..
نامجون:«اون دختر... دقیقا کیه؟»
- ۴۰۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط