『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁴
در میانهی راه، الوآ که به خاطر سرمای هوا میلرزید و نا نداشت، کمی سرش را عقب آورد و با بیحالی زمزمه کرد:
— چرا... چرا منو آوردی؟ بگو... از جون من چی میخوای؟
جونگکوک نگاه سردش را به روبرو دوخت. دستش روی کمر دختر محکمتر شد. درد جانکاهی سینه خودش را هم میسوزاند.
— ساکت شو پرنسس. بهتره انرژیتو برای زنده موندن توی بلادمور نگه داری.
الوآ خشمگین شد و دوباره خواست مقاومت کند:
— من نوکر تو نیستم که بم بگی ساکت شو! تو کشـ...
اما کلامش نصفه ماند. چشمانش تار شد، سرش به یکباره سنگین شد و روی سینهی زرهپوش جونگکوک افتاد. فشار روحی، ترس از ارتفاع و اوجگیریِ سریع اژدها باعث شده بود بدنِ ظریفش کم بیاورد و از هوش برود.
جیمین که روی اژدهای خود نشسته بود از طرف دیگر نزدیک شد و با نگران نگاهی به صورت رنگپریدهی جونگکوک انداخت:
— جونگکوک، تو خودتم داری کم میاری! رنگت پریده! باید سرعت رو بیشتر کنیم. اگه لیندا توی قصر منتظرمون نباشه معلوم نیست تا امشب طاقت بیاری.
جونگکوک با دستش سرِ بیهوش و سبکِ الوآ را نوازشوار—اما نه از سر دلسوزی، بلکه مثل حافظِ یک داراییِ باارزش—روی سینهاش تثبیت کرد. عطر موهای الوآ هوش از سرش میبرد.
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشرد، افسار اژدها را محکم کشید و با صدایی خشن گفت:
— با تمام سرعت برید. تا نیمساعت دیگه باید توی قصر باشیم!
سرعت حرکت «سایه» میان ابرها انقدر زیاد بود که بادِ سرد کوهستان صورتشان را میسوزاند. جونگکوک چشمانش را محکم بسته بود و دندانهایش را از شدت دردی که مثل اسید در رگهایش جریان داشت، روی هم میفشرد.
کمی که از ارتفاع کم کردند و هوا گرمتر شد، الوآ پلکهای سنگینش را به سختی تکان داد. هوش و حواسش آرامآرام برمیگشت. سرش گیج میرفت و بیحال بود، اما به محض اینکه گرمای تنِ کسی و زرهِ سخت پشت سرش را حس کرد، ناگهان چشمانش باز شد.
او هنوز توی بغل جونگکوک بود، میان ابرها و روی پشت آن اژدهای غولپیکر!
الوآ خواست خودش را کنار بکشد، اما بدنش آنقدر ضعیف شده بود که دستهای ظریفش روی بازوی جونگکوک سر خورد. با صدایی که به خاطر خشکی گلویش میلرزید اما همچنان لجبازی درونش موج میزد، زمزمه کرد:
— ولم... ولم کن... دستتو بکش هیولا...
جونگکوک حتی جوابش را نداد. فقط دستش را محکمتر دور کمر الوآ حلقه کرد تا دخترِ بیحال از روی اژدها پرت نشود. گرمای بدن الوآ و بوی شیرین رگهای گردنش، درست زیر دماغ جونگکوک بود و این پادشاهِ رو به مرگ را رسماً تا مرز جنون میبرد.
چند دقیقه بعد، برجهای سیاه و مخوفِ قصر بلادمور از میان مه پدیدار شدند. «سایه» با یک فرود سنگین روی بالکنِ اختصاصی و خلوتِ برجِ پادشاه نشست؛ جایی که هیچ نگهبان یا خادمی حق ورود نداشت.
جیمین و تهیونگ هم چند متر آنطرفتر روی بالکن فرود آمدند. جیمین سریع از اژدهایش پایین پرید و با اضطراب به سمت جونگکوک آمد. رنگ چهرهی جونگکوک رسماً خاکستری شده بود و رگهای سیاهی روی گردنش مثل پیچک بالا آمده بودند.
جیمین با عجله گفت:
— جونگکوک! من میرم لیندا رو بیارم! همینجا بمون، اصلاً حرکت نکن!
تهیونگ هم که ترس در چهرهاش پیدا بود، سریع دنبال جیمین دوید تا لیندا را پیدا کنند.
روی بالکن خلوت، فقط جونگکوک ماند و الوآ.
جونگکوک با سختی زیاد از اژدها پایین آمد و الوآ را که اصلاً نای ایستادن نداشت، میان آغوشش گرفت و به سمت تالار تاریک و خلوتِ اتاق خوابش برد. الوآ با مشتهای کوچکش ضربهی بیرمقی به سینه زرهپوش جونگکوک زد:
— بذارم زمین... کثافت... با من چیکار داری...؟
جونگکوک او را روی تخت بزرگ و ابریشمی انداخت. الوآ خواست عقبعقب برود و خودش را به تاج تخت بچسباند، اما ناگهان جونگکوک کنترلش را به کل از دست داد.
دردی که در سینهاش پیچید، هوش از سرش برد. عطشِ شدید زهر و بوی خونِ نجاتبخشِ الوآ، عقلی برای پادشاه باقی نگذاشته بود. جونگکوک مثل یک درنده روی تخت خیز برداشت و روی الوآ خیمه زد. دستهای ظریف الوآ را بالای سرش روی بالشت قفل کرد.
الوآ که از دیدن چشمان کاملاً سیاه و چهرهی خشمگین و دردکشیدهی جونگکوک زهرهتَرَک شده بود، جیغ کوتاهی کشید:
— ولم کن! جونگکوک! داری چیکار میکنی؟! ولم—
حرف الوآ با فرود آمدن دندانهای جونگکوک روی گودی گردنش قطع شد.
جونگکوک بیرحمانه و بدون هیچ کنترلی، رگِ گردن الوآ را شکافت. سوزش و دردِ شدیدی در تن الوآ پیچید. دختر جیغِ خفهای کشید و بدنش روی تخت تیر کشید.
ادامه دارد...
شرط ها = ۳۰ لایک ــ ۳۰ کامنت ــ ۱۰ بازنشر
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DragonFantasy #RoyalRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁴
در میانهی راه، الوآ که به خاطر سرمای هوا میلرزید و نا نداشت، کمی سرش را عقب آورد و با بیحالی زمزمه کرد:
— چرا... چرا منو آوردی؟ بگو... از جون من چی میخوای؟
جونگکوک نگاه سردش را به روبرو دوخت. دستش روی کمر دختر محکمتر شد. درد جانکاهی سینه خودش را هم میسوزاند.
— ساکت شو پرنسس. بهتره انرژیتو برای زنده موندن توی بلادمور نگه داری.
الوآ خشمگین شد و دوباره خواست مقاومت کند:
— من نوکر تو نیستم که بم بگی ساکت شو! تو کشـ...
اما کلامش نصفه ماند. چشمانش تار شد، سرش به یکباره سنگین شد و روی سینهی زرهپوش جونگکوک افتاد. فشار روحی، ترس از ارتفاع و اوجگیریِ سریع اژدها باعث شده بود بدنِ ظریفش کم بیاورد و از هوش برود.
جیمین که روی اژدهای خود نشسته بود از طرف دیگر نزدیک شد و با نگران نگاهی به صورت رنگپریدهی جونگکوک انداخت:
— جونگکوک، تو خودتم داری کم میاری! رنگت پریده! باید سرعت رو بیشتر کنیم. اگه لیندا توی قصر منتظرمون نباشه معلوم نیست تا امشب طاقت بیاری.
جونگکوک با دستش سرِ بیهوش و سبکِ الوآ را نوازشوار—اما نه از سر دلسوزی، بلکه مثل حافظِ یک داراییِ باارزش—روی سینهاش تثبیت کرد. عطر موهای الوآ هوش از سرش میبرد.
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشرد، افسار اژدها را محکم کشید و با صدایی خشن گفت:
— با تمام سرعت برید. تا نیمساعت دیگه باید توی قصر باشیم!
سرعت حرکت «سایه» میان ابرها انقدر زیاد بود که بادِ سرد کوهستان صورتشان را میسوزاند. جونگکوک چشمانش را محکم بسته بود و دندانهایش را از شدت دردی که مثل اسید در رگهایش جریان داشت، روی هم میفشرد.
کمی که از ارتفاع کم کردند و هوا گرمتر شد، الوآ پلکهای سنگینش را به سختی تکان داد. هوش و حواسش آرامآرام برمیگشت. سرش گیج میرفت و بیحال بود، اما به محض اینکه گرمای تنِ کسی و زرهِ سخت پشت سرش را حس کرد، ناگهان چشمانش باز شد.
او هنوز توی بغل جونگکوک بود، میان ابرها و روی پشت آن اژدهای غولپیکر!
الوآ خواست خودش را کنار بکشد، اما بدنش آنقدر ضعیف شده بود که دستهای ظریفش روی بازوی جونگکوک سر خورد. با صدایی که به خاطر خشکی گلویش میلرزید اما همچنان لجبازی درونش موج میزد، زمزمه کرد:
— ولم... ولم کن... دستتو بکش هیولا...
جونگکوک حتی جوابش را نداد. فقط دستش را محکمتر دور کمر الوآ حلقه کرد تا دخترِ بیحال از روی اژدها پرت نشود. گرمای بدن الوآ و بوی شیرین رگهای گردنش، درست زیر دماغ جونگکوک بود و این پادشاهِ رو به مرگ را رسماً تا مرز جنون میبرد.
چند دقیقه بعد، برجهای سیاه و مخوفِ قصر بلادمور از میان مه پدیدار شدند. «سایه» با یک فرود سنگین روی بالکنِ اختصاصی و خلوتِ برجِ پادشاه نشست؛ جایی که هیچ نگهبان یا خادمی حق ورود نداشت.
جیمین و تهیونگ هم چند متر آنطرفتر روی بالکن فرود آمدند. جیمین سریع از اژدهایش پایین پرید و با اضطراب به سمت جونگکوک آمد. رنگ چهرهی جونگکوک رسماً خاکستری شده بود و رگهای سیاهی روی گردنش مثل پیچک بالا آمده بودند.
جیمین با عجله گفت:
— جونگکوک! من میرم لیندا رو بیارم! همینجا بمون، اصلاً حرکت نکن!
تهیونگ هم که ترس در چهرهاش پیدا بود، سریع دنبال جیمین دوید تا لیندا را پیدا کنند.
روی بالکن خلوت، فقط جونگکوک ماند و الوآ.
جونگکوک با سختی زیاد از اژدها پایین آمد و الوآ را که اصلاً نای ایستادن نداشت، میان آغوشش گرفت و به سمت تالار تاریک و خلوتِ اتاق خوابش برد. الوآ با مشتهای کوچکش ضربهی بیرمقی به سینه زرهپوش جونگکوک زد:
— بذارم زمین... کثافت... با من چیکار داری...؟
جونگکوک او را روی تخت بزرگ و ابریشمی انداخت. الوآ خواست عقبعقب برود و خودش را به تاج تخت بچسباند، اما ناگهان جونگکوک کنترلش را به کل از دست داد.
دردی که در سینهاش پیچید، هوش از سرش برد. عطشِ شدید زهر و بوی خونِ نجاتبخشِ الوآ، عقلی برای پادشاه باقی نگذاشته بود. جونگکوک مثل یک درنده روی تخت خیز برداشت و روی الوآ خیمه زد. دستهای ظریف الوآ را بالای سرش روی بالشت قفل کرد.
الوآ که از دیدن چشمان کاملاً سیاه و چهرهی خشمگین و دردکشیدهی جونگکوک زهرهتَرَک شده بود، جیغ کوتاهی کشید:
— ولم کن! جونگکوک! داری چیکار میکنی؟! ولم—
حرف الوآ با فرود آمدن دندانهای جونگکوک روی گودی گردنش قطع شد.
جونگکوک بیرحمانه و بدون هیچ کنترلی، رگِ گردن الوآ را شکافت. سوزش و دردِ شدیدی در تن الوآ پیچید. دختر جیغِ خفهای کشید و بدنش روی تخت تیر کشید.
ادامه دارد...
شرط ها = ۳۰ لایک ــ ۳۰ کامنت ــ ۱۰ بازنشر
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DragonFantasy #RoyalRomance
- ۱.۴k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط