𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
part:30
"۶ ماه بعد"
بعد از اتفاقی که ۶ ماه پیش افتاده بود تاریکی کل زندگیش و گرفته بود...
بعد از اون اتفاق رسما تبدیل به مرده ی متحرک شده بود..!
هیچکاری از دستش بر نمیوید هیچکاری...
حتی چند بار هم خودکشی ناموفق داشت ولی انگار خدا میخواست زنده بمونه و درد بکشه اما چرا؟چرا نمیزاشت بمیره و زندگشیو تموم کنه؟
وقتی کل زندگیش ۶ ماه پیش تموم شده بود دیگه زندگی کردن چه فایده ای داشت؟
ولی اون از یه چیز خبر نداشت!
سرنوشت..سرنوشت چیزی عجیب تر از اون چیزی که فکرشو میکنه هست!
۶ ماه از اون اتفاق میگذشت کل این ۶ ماه براش مثله جهنم گذشته بود!
توی این ۶ ماه شکستن هیونگش و با چشمای خودش میدید و کاری از دستش برنمیومد..
اصلا چی شد که کار به اینجا کشید؟
چی شد که یکماه بود سنجابش و ندیده بود و دلش براش یه ذره شده بود؟
چرا سرنوشت جوری پیش میرفت که همه ی معشوقه ها رو از هم دور کنه؟
چرا سرنوشت اینقدر بیرحم بود؟
کلافه از پشت میزش پا شد و تماسی با جیسونگش برقرار کرد
+الو سنجابم؟
-سلام مینهو!
+چطوری حالت خوبه؟
-اوهوم،تو خوبی؟دلم برات یه ذره شده!
+منم همینطور..نمیدونی قلبم چقدر از دوریت بی قراره جیسونگ!هر روز به امید اینکه فردا بهم خبر میدی برمیگردی سرمو روی بالش میزارم...
-فک کنم الان باید اون خبر و بشنوی..
+چی رو؟
-دکتر گفت که بیماری مامانم دیگه داره خوب میشه مینهو!یعنی حداکثر تا یک ماه دیگه قراره برگردم پیشت
+نمیدونی چقدر خوشحالم جیسونگ!اولین روزی که متوجه شدی برای بیماری مامانت باید بری نیویورک یه چیزی ته دلم خالی شد..انگار قرار بود از دستت بدم!ولی انگار حالا سرنوشت تصمیم گرفته بهم برمون گردونه!
-همینطوره!مینهو من باید برم بزودی میبینمت!
+باشه سنجابم مواظب خودت باش
-تو هم همینطور!
خیالش راحت شد!
بالاخره میتونست یکم نفس عمیق بکشه
جیسونگش قرار بود برگرده پیشش..
ولی هنوز حال هیونگش خوب نبود
دیگه چیکار میتونست انجام بده که حال هیونگش خوب بشه...؟
فکری به ذهنش رسید!
اگه برای یه استراحت به کشوری که هیونگش توی بچگی اونجا بزرگ شده میرفت حال و هوای هر دوشون عوض نمیشد؟
با فهمیدن اینکه این فکر خیلی عالیه به سمت اتاق هیونگش رفت و بدون در زدن وارد شد
طبق معمول توی بالکن بود و سیگار میکشید که متوجه دونسنگش شد
+خبری شده؟
-جیسونگ بالاخره میخواد برگرده!
+چه خوب،بالاخره به همدیگه میرسین...
-وسایلت و برای سفر آماده کن
+سفر؟
-میخوام ببرمت استرالیا!
+چی استرالیا؟چرا اونجا؟
-میخوای همینجوری دست رو دست بزارم تا ببینم چطوری خودتو با این سیگار کوفتی خفه میکنی!تازه اونجا خونته..هر چی نباشه تو بچگی اونجا بزرگ شدی!
+من نمیام مینهو!
-بلیت ها رو تا فردا آماده میکنم پس به نفعته وسایلتو جمع کنی!
میدونست کل کل کردن با مینهو اصلا فایده ای نداره پس تصمیم گرفت دیگه باهاش بحث نکنه
خودشم به یه استراحت نیاز داشت
ویو الارا
۶ ماه از رفتن اون دختر میگذشت
ولی من حتی یکمم نتونستم به کریستوفر نزدیک بشم!
اون لعنتی خیلی سرسخته!
+الو
-چیشده زنگ زدی؟
+دیگه خسته شدم،۶ ماهه گذشته ولی من حتی یکمم به کریستوفر نزدیک نشدم!
-خب؟
+خب؟یکاری بکن!
-من چیکار میتونم بکنم الارا؟از اولم هدفمون مشخص بود!دختره رو بفرستیم بره تا تو به کریستوفر برسی منم به پولاش!الان که کلا ۶ ماهه نزدیک باندش نمیشه و این سود خیلی خوبیه برای من داره!ولی این دیگه از بی عرضگی خودته که نتونستی بهش نزدیک بشی به من ربطی نداره!
کلافه گوشی رو قطع کرد
اون لعنتی به من گفت بی عرضه؟
فردا صبح
بعد از اینکه مطمئن شد کله وسایلا رو جمع کرده به سمت هیونگش رفت
-همه چی رو جمع کردی دیگه نه؟
+این چندمین باره که اینو میپرسی؟
-اوففف خب استرس دارم!آهان راستی بلیت ها رو مستقیم برای سیدنی گرفتما اونجا بزرگ شدی دیگه!
+باشه مشکلی نیست..
و با کلی غر غر مینهو بالاخره سوار هواپیما شدن و بعد از ساعت ها پاشون و توی سیدنی گزاشتن..
-سلاممم سیدنیییی ما اومدیمممم!
با دیدن سرخوشی دوسنگش لبخندی زد!
مطمئن بود اگه جیسونگ قرار نبود برگرده اینقدر خوشحال نبود..
بالاخره حواسش و به منظره ی رو به روش داد!
دلش تنگ شده بود!برای خونه ی اولش..
جایی که بدنیا اومده بود و ۱۱ سال با پدر و مادرش زندگی کرده بود!
شرط ها:۷ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۵ تا لایک🪷
part:30
"۶ ماه بعد"
بعد از اتفاقی که ۶ ماه پیش افتاده بود تاریکی کل زندگیش و گرفته بود...
بعد از اون اتفاق رسما تبدیل به مرده ی متحرک شده بود..!
هیچکاری از دستش بر نمیوید هیچکاری...
حتی چند بار هم خودکشی ناموفق داشت ولی انگار خدا میخواست زنده بمونه و درد بکشه اما چرا؟چرا نمیزاشت بمیره و زندگشیو تموم کنه؟
وقتی کل زندگیش ۶ ماه پیش تموم شده بود دیگه زندگی کردن چه فایده ای داشت؟
ولی اون از یه چیز خبر نداشت!
سرنوشت..سرنوشت چیزی عجیب تر از اون چیزی که فکرشو میکنه هست!
۶ ماه از اون اتفاق میگذشت کل این ۶ ماه براش مثله جهنم گذشته بود!
توی این ۶ ماه شکستن هیونگش و با چشمای خودش میدید و کاری از دستش برنمیومد..
اصلا چی شد که کار به اینجا کشید؟
چی شد که یکماه بود سنجابش و ندیده بود و دلش براش یه ذره شده بود؟
چرا سرنوشت جوری پیش میرفت که همه ی معشوقه ها رو از هم دور کنه؟
چرا سرنوشت اینقدر بیرحم بود؟
کلافه از پشت میزش پا شد و تماسی با جیسونگش برقرار کرد
+الو سنجابم؟
-سلام مینهو!
+چطوری حالت خوبه؟
-اوهوم،تو خوبی؟دلم برات یه ذره شده!
+منم همینطور..نمیدونی قلبم چقدر از دوریت بی قراره جیسونگ!هر روز به امید اینکه فردا بهم خبر میدی برمیگردی سرمو روی بالش میزارم...
-فک کنم الان باید اون خبر و بشنوی..
+چی رو؟
-دکتر گفت که بیماری مامانم دیگه داره خوب میشه مینهو!یعنی حداکثر تا یک ماه دیگه قراره برگردم پیشت
+نمیدونی چقدر خوشحالم جیسونگ!اولین روزی که متوجه شدی برای بیماری مامانت باید بری نیویورک یه چیزی ته دلم خالی شد..انگار قرار بود از دستت بدم!ولی انگار حالا سرنوشت تصمیم گرفته بهم برمون گردونه!
-همینطوره!مینهو من باید برم بزودی میبینمت!
+باشه سنجابم مواظب خودت باش
-تو هم همینطور!
خیالش راحت شد!
بالاخره میتونست یکم نفس عمیق بکشه
جیسونگش قرار بود برگرده پیشش..
ولی هنوز حال هیونگش خوب نبود
دیگه چیکار میتونست انجام بده که حال هیونگش خوب بشه...؟
فکری به ذهنش رسید!
اگه برای یه استراحت به کشوری که هیونگش توی بچگی اونجا بزرگ شده میرفت حال و هوای هر دوشون عوض نمیشد؟
با فهمیدن اینکه این فکر خیلی عالیه به سمت اتاق هیونگش رفت و بدون در زدن وارد شد
طبق معمول توی بالکن بود و سیگار میکشید که متوجه دونسنگش شد
+خبری شده؟
-جیسونگ بالاخره میخواد برگرده!
+چه خوب،بالاخره به همدیگه میرسین...
-وسایلت و برای سفر آماده کن
+سفر؟
-میخوام ببرمت استرالیا!
+چی استرالیا؟چرا اونجا؟
-میخوای همینجوری دست رو دست بزارم تا ببینم چطوری خودتو با این سیگار کوفتی خفه میکنی!تازه اونجا خونته..هر چی نباشه تو بچگی اونجا بزرگ شدی!
+من نمیام مینهو!
-بلیت ها رو تا فردا آماده میکنم پس به نفعته وسایلتو جمع کنی!
میدونست کل کل کردن با مینهو اصلا فایده ای نداره پس تصمیم گرفت دیگه باهاش بحث نکنه
خودشم به یه استراحت نیاز داشت
ویو الارا
۶ ماه از رفتن اون دختر میگذشت
ولی من حتی یکمم نتونستم به کریستوفر نزدیک بشم!
اون لعنتی خیلی سرسخته!
+الو
-چیشده زنگ زدی؟
+دیگه خسته شدم،۶ ماهه گذشته ولی من حتی یکمم به کریستوفر نزدیک نشدم!
-خب؟
+خب؟یکاری بکن!
-من چیکار میتونم بکنم الارا؟از اولم هدفمون مشخص بود!دختره رو بفرستیم بره تا تو به کریستوفر برسی منم به پولاش!الان که کلا ۶ ماهه نزدیک باندش نمیشه و این سود خیلی خوبیه برای من داره!ولی این دیگه از بی عرضگی خودته که نتونستی بهش نزدیک بشی به من ربطی نداره!
کلافه گوشی رو قطع کرد
اون لعنتی به من گفت بی عرضه؟
فردا صبح
بعد از اینکه مطمئن شد کله وسایلا رو جمع کرده به سمت هیونگش رفت
-همه چی رو جمع کردی دیگه نه؟
+این چندمین باره که اینو میپرسی؟
-اوففف خب استرس دارم!آهان راستی بلیت ها رو مستقیم برای سیدنی گرفتما اونجا بزرگ شدی دیگه!
+باشه مشکلی نیست..
و با کلی غر غر مینهو بالاخره سوار هواپیما شدن و بعد از ساعت ها پاشون و توی سیدنی گزاشتن..
-سلاممم سیدنیییی ما اومدیمممم!
با دیدن سرخوشی دوسنگش لبخندی زد!
مطمئن بود اگه جیسونگ قرار نبود برگرده اینقدر خوشحال نبود..
بالاخره حواسش و به منظره ی رو به روش داد!
دلش تنگ شده بود!برای خونه ی اولش..
جایی که بدنیا اومده بود و ۱۱ سال با پدر و مادرش زندگی کرده بود!
شرط ها:۷ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۵ تا لایک🪷
- ۱.۰k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط