موضوع:برادر ناتنی من
موضوع:برادر ناتنی من
پارت ۱
ویو ا.ت :
سلام من ا.ت هستم ۱۹ سالمه مادرم رو تو ۸ سالگی از دست دادم و با پدرم زندگی میکنم پدر من شرکت داره و ما وضعیت مالی خوبی داریم پدرم برعکس مامانم با من خیلی مهربون مادرم من وقتی که پدرم از خونه میرفت من رو مجبور میکرد خونه رو تمیز کنم و اگر یک زره کثیف بود من رو میزد و مینداخت داخل انباری خیلی ترسناک بود اون زمان ولی خوشحالم پدرم اصلا به من گیر نمیده اذیتم نمیکنه یا حتی نمیدازتم داخل
انباری .
ویو تهیونگ :
سلام من تهیونگ هستم ۲۵ سالمه با مادرم زندگی میکنم از پدرم متنفر بودم چون قصد داشت مادرم رو بکشه تا از اموال مادرم برداره ولی خوشبختانه مادرم فهمید و از پدرم طلاق گرفت من با اینکه پدر ندارم ولی پولدار هستم
مادرم خیلی سختی کشید تا من رو بزرگ کنه چون واقعا بچه شر و شیطونی بودم و هستم .
علامت ها :
ا.ت +/ تهیونگ _/ پدر ا.ت پ.ت/ مادر تهیونگ م.ته .
ویو ا.ت :
امروز با نوری که داخل صورتم میخورد بیدار شدم کارهام رو انجام دادم لباس خوابم رو عوض کردم موهام رو بستم و رفتم پایین پدرم پایین بود رفتم نشستم کنارش پشت میز که باهم صبحانه بخوریم .
+سلام بر پدر گرامی صبحتان بخیر
پ.ت سلام کوچولوی بابا سر صبحی بانمک شدی
+با نمک بودم
پ.ت ا.ت میخوام چیزی بهت بگم و این موضوع خیلی جدی و شوخی نیست
+چی شده بابا
پ.ت ا.ت من میخوام ازدواج کنم
+مبارکه
پ.ت واقعا برات مهم نیست
+نه
پ.ت منو باش از دلشوره مردم گفتم الان قهر میکنی زنمو اتیش میزنی
+😂مهم هست ولی نظر تو برام مهم تره حالا خوشگله
پ.ت به اندازه تو نه
+امید وارم وقتی هم که بینمون دعوا میشه به من اهمیت بدی (تودلش)
صبحانمو خوردم و رفتم اتاقم راستش این موضوع خیلی مهم بود تنها کاری که کردم اروم و بی سر و صدا گریه کردم نمیتونستم بگم نه چون برای من خیلی سختی کشیده امید وارم اون خانومه ادم خوبی باشه
لباس بیرونی پوشیدم و ارایش کردم و موهام رو بافتم و رفتم پایین راستش لباسم باز بود .
پ.ت به به خانم ا.ت کجا به سلامتی با این لباس خوشگل
+بابا میخوام برم ی زره با ماشین بگردم جای خاصی نمیرم
پ.ت اگر دوست داری منم بیام باهم بریم
دلم نیومد بگم نه دو دقیقه تنهام بزار برای همین گفتم :
+اره بیا تا تو حاضر میشی من ی زره وسیله بر میدارم
خیلی خوشحال شد برعکس شده بود همیشه اون جایی میرفت من این حرف رو میزدم و اگر میگفت اره ذوق میکردم و بابام الان ذوق کرد رفتم خوراکی و چایی و لیوان و میوه و... (وسایلی که برای کمپ میبرن ) رو برداشتم بابام امد خیلی خوشتیپ کرده بود واقعا انگار داره زن میگیره خیلی خوشحال
+بریم سوا ماشین بشیم
پ.ت بریم
رفتیم اما بابام نرفت طرف راننده رفت طرف شاگرد
+بابا کی باید رانندگی کنه
پ.ت تو
+من ؟؟؟
پ.ت اره مگه خودت میرفتی من رانندگی میکردم
رفتم پشت فرمون که گفت :
پ.ت کجا میریم
+میریم میبینی
بعد ۴۵ مین رسیدیم
پ.ت پس اینجا میخواستی بیای
+اره هر موقع کالم بده یا حوصلم سر رفته میام جنگل
پ.ت خوبه ولی دیگه تنها نیا
+چرا
پ.ت خطرناک دخترم من نمیگم نیا با کسی بیا از حیوانات بهت حمله کنه چی اگر جن زده شی چی اگر بدزدنت چی
+وای بابا من از خودم به خوبی بلدم دفاع کنم از هیچی هم نمیترسم تنها ترسی که داشتم سرم امد
پ.ت ازدواج کردن من
سریع پیچوندم گفتم :
+نه چه ربطی به تو داره
پ.ت پس چی
+م...من از این میترسیدم که ی روزی توهم مثل مامان شی به من اهمیت ندی دعوام کنی
پ.ت من مگه کردم این کارو
+میکنی چون مامانم بخاطر ی مردی که اصلا معلوم نبود کی بود چی بود با من این کارو کرد اخرش هم چیشد مرده کشتش (داد)
پ.ت من همچین کاری نمیکنم ا.ت مادرت پسر میخواست برای همین این کار رو باهات میکرد ازت بدش میومد چون پسر نبودی ولی من تورو از خودم هم بیشتر دوست دارم اگر که دوست نداری ازدواج کنم مشکلی نیست هنوز بهش نگفتم که گفتی مهم نیست ازدواج کن (ناراحت)
ی لحظه به خودم امدم من چرا این حرف رو زدم سریع دویدم بغل بابام
+من نگفتم ازدواج نکن من گفتم من رو فراموش نکن ببخشید که داد زدم
پ.ت من ترو هیچ وقت فراموش نمیکنم کوچولوی بابا الان هم زنگ میزنم میگم من ازدواج نمیکنم
تا گوشی رو از داخل جیبش دراورد زدیدمش قایم کردم داخل لباسم
پ.ت چی کار میکنی بده زنگ بزنم بگم من ازدواج نمیکنم
+نموخام
پ.ت الان لوس شدی خانم کوچولو بده گوشی رو
+نمیدم
پ.ت عجبا خودش میگه نمیخوام ازدواج کنی بعد الان گوشی رو نمیده
+من همچین حرفی نزدم
پارت ۱
ویو ا.ت :
سلام من ا.ت هستم ۱۹ سالمه مادرم رو تو ۸ سالگی از دست دادم و با پدرم زندگی میکنم پدر من شرکت داره و ما وضعیت مالی خوبی داریم پدرم برعکس مامانم با من خیلی مهربون مادرم من وقتی که پدرم از خونه میرفت من رو مجبور میکرد خونه رو تمیز کنم و اگر یک زره کثیف بود من رو میزد و مینداخت داخل انباری خیلی ترسناک بود اون زمان ولی خوشحالم پدرم اصلا به من گیر نمیده اذیتم نمیکنه یا حتی نمیدازتم داخل
انباری .
ویو تهیونگ :
سلام من تهیونگ هستم ۲۵ سالمه با مادرم زندگی میکنم از پدرم متنفر بودم چون قصد داشت مادرم رو بکشه تا از اموال مادرم برداره ولی خوشبختانه مادرم فهمید و از پدرم طلاق گرفت من با اینکه پدر ندارم ولی پولدار هستم
مادرم خیلی سختی کشید تا من رو بزرگ کنه چون واقعا بچه شر و شیطونی بودم و هستم .
علامت ها :
ا.ت +/ تهیونگ _/ پدر ا.ت پ.ت/ مادر تهیونگ م.ته .
ویو ا.ت :
امروز با نوری که داخل صورتم میخورد بیدار شدم کارهام رو انجام دادم لباس خوابم رو عوض کردم موهام رو بستم و رفتم پایین پدرم پایین بود رفتم نشستم کنارش پشت میز که باهم صبحانه بخوریم .
+سلام بر پدر گرامی صبحتان بخیر
پ.ت سلام کوچولوی بابا سر صبحی بانمک شدی
+با نمک بودم
پ.ت ا.ت میخوام چیزی بهت بگم و این موضوع خیلی جدی و شوخی نیست
+چی شده بابا
پ.ت ا.ت من میخوام ازدواج کنم
+مبارکه
پ.ت واقعا برات مهم نیست
+نه
پ.ت منو باش از دلشوره مردم گفتم الان قهر میکنی زنمو اتیش میزنی
+😂مهم هست ولی نظر تو برام مهم تره حالا خوشگله
پ.ت به اندازه تو نه
+امید وارم وقتی هم که بینمون دعوا میشه به من اهمیت بدی (تودلش)
صبحانمو خوردم و رفتم اتاقم راستش این موضوع خیلی مهم بود تنها کاری که کردم اروم و بی سر و صدا گریه کردم نمیتونستم بگم نه چون برای من خیلی سختی کشیده امید وارم اون خانومه ادم خوبی باشه
لباس بیرونی پوشیدم و ارایش کردم و موهام رو بافتم و رفتم پایین راستش لباسم باز بود .
پ.ت به به خانم ا.ت کجا به سلامتی با این لباس خوشگل
+بابا میخوام برم ی زره با ماشین بگردم جای خاصی نمیرم
پ.ت اگر دوست داری منم بیام باهم بریم
دلم نیومد بگم نه دو دقیقه تنهام بزار برای همین گفتم :
+اره بیا تا تو حاضر میشی من ی زره وسیله بر میدارم
خیلی خوشحال شد برعکس شده بود همیشه اون جایی میرفت من این حرف رو میزدم و اگر میگفت اره ذوق میکردم و بابام الان ذوق کرد رفتم خوراکی و چایی و لیوان و میوه و... (وسایلی که برای کمپ میبرن ) رو برداشتم بابام امد خیلی خوشتیپ کرده بود واقعا انگار داره زن میگیره خیلی خوشحال
+بریم سوا ماشین بشیم
پ.ت بریم
رفتیم اما بابام نرفت طرف راننده رفت طرف شاگرد
+بابا کی باید رانندگی کنه
پ.ت تو
+من ؟؟؟
پ.ت اره مگه خودت میرفتی من رانندگی میکردم
رفتم پشت فرمون که گفت :
پ.ت کجا میریم
+میریم میبینی
بعد ۴۵ مین رسیدیم
پ.ت پس اینجا میخواستی بیای
+اره هر موقع کالم بده یا حوصلم سر رفته میام جنگل
پ.ت خوبه ولی دیگه تنها نیا
+چرا
پ.ت خطرناک دخترم من نمیگم نیا با کسی بیا از حیوانات بهت حمله کنه چی اگر جن زده شی چی اگر بدزدنت چی
+وای بابا من از خودم به خوبی بلدم دفاع کنم از هیچی هم نمیترسم تنها ترسی که داشتم سرم امد
پ.ت ازدواج کردن من
سریع پیچوندم گفتم :
+نه چه ربطی به تو داره
پ.ت پس چی
+م...من از این میترسیدم که ی روزی توهم مثل مامان شی به من اهمیت ندی دعوام کنی
پ.ت من مگه کردم این کارو
+میکنی چون مامانم بخاطر ی مردی که اصلا معلوم نبود کی بود چی بود با من این کارو کرد اخرش هم چیشد مرده کشتش (داد)
پ.ت من همچین کاری نمیکنم ا.ت مادرت پسر میخواست برای همین این کار رو باهات میکرد ازت بدش میومد چون پسر نبودی ولی من تورو از خودم هم بیشتر دوست دارم اگر که دوست نداری ازدواج کنم مشکلی نیست هنوز بهش نگفتم که گفتی مهم نیست ازدواج کن (ناراحت)
ی لحظه به خودم امدم من چرا این حرف رو زدم سریع دویدم بغل بابام
+من نگفتم ازدواج نکن من گفتم من رو فراموش نکن ببخشید که داد زدم
پ.ت من ترو هیچ وقت فراموش نمیکنم کوچولوی بابا الان هم زنگ میزنم میگم من ازدواج نمیکنم
تا گوشی رو از داخل جیبش دراورد زدیدمش قایم کردم داخل لباسم
پ.ت چی کار میکنی بده زنگ بزنم بگم من ازدواج نمیکنم
+نموخام
پ.ت الان لوس شدی خانم کوچولو بده گوشی رو
+نمیدم
پ.ت عجبا خودش میگه نمیخوام ازدواج کنی بعد الان گوشی رو نمیده
+من همچین حرفی نزدم
- ۲۱۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط