عشق در تاریکی
عشق در تاریکی
آنها قدمهایشان را سریعتر برداشتند
، قلبهایشان در تلاطم و هماهنگ با هم تپش داشت. نور در برابرشان درخشانتر شد و در میان تاریکی، دروازهای از جنس نور به نمایش درآمد. دروازهای که ظاهراً از دل تاریکی به وجود آمده بود، اما درونش سایههایی که در حال حرکت بودند، هیچ چیز را واضح نمیکرد.
برادر یونا، جونکوک، که در دنیای مافیا به شدت وارد و آشنا با تلهها و فریبها بود، با تردید ایستاد. نگاهش سرد و محاسبهگر بود. "این… این دروازه چیه؟"
یونا که دلی پر از امید داشت، قدم برداشت. "باید بدونیم. شاید این شانس آخرمون باشه."
قبل از اینکه دستش به نور برسد، صدای زنی آشنا در فضا پیچید. صدایی که تمامی وجودش را لرزاند.
"منتظرت بودم، یونا."
یونا با ترس و هیجان برگشت. در دل نور، چهرهی مادرش ظاهر شد، همان کسی که سالها پیش در یک حادثه اسرارآمیز ناپدید شده بود.
جونکوک که هیچگاه اعتماد به راحتی نمیکرد، دست یونا را محکم گرفت و زمزمه کرد: "یونا، مراقب باش. این یه حقهست، شاید دام بزرگی باشه. این دنیا برای آدمهایی مثل من ساخته شده."
اما یونا که نمیتوانست از چهرهی مادرش چشم بردارد، با صدای لرزان گفت: "مامان؟ تو… زندهای؟"
زن لبخندی زد که بهراحتی نمیشد آن را فراموش کرد. "حقیقت همیشه همون چیزی نیست که فکر میکنی، عزیزم. اما اگر با من بیایید، ممکنه هیچچیز اونطور که میخواهید نباشه."
چشمان یونا پر از اشک شد. "چرا همیشه باید دروغ بشنویم؟ چرا تو از ما دور شدی؟"
مادرشان آهی کشید، که در دل تاریکی نفسی سنگین بود. "چون حقیقت گاهی خطرناکتر از هر چیزی است که شما میتوانید تحمل کنید. اگر بدانید، شاید دیگر نتوانید به عقب برگردید."
جونکوک که پیش از این نیز در دنیای پر از فریب و تلههای مافیا زندگی کرده بود، در گوش یونا به آرامی گفت: "یونا، نذار این ماجرا تو رو گول بزنه. تو هیچ وقت از این دروازه نمیگذری. شاید این مادر، فقط یه سایهس."
اما یونا با تمام قلبش نگاهش را به نور دوخت. "ما هر چیزی رو که لازم باشه، میخواهیم بدونیم. حتی اگر مجبور بشیم با حقیقت روبرو بشیم."
نور لرزید و مادرشان دوباره ظاهر شد، حالا چهرهاش به اندازهای کمرنگ بود که تقریباً نمیشد او را دید. "تنها راه اینه که با حقیقت روبهرو بشید، اما مراقب باشید... در این راه، عشق و حقیقت همیشه با هم نمیمونند."
یونا گامی دیگر برداشت و به سوی دروازه پیش رفت. این بار، هر قدمی که برمیداشت، سنگینتر از گذشته بود. جونکوک با دقت همه چیز را زیر نظر داشت، ذهنش مشغول به محاسبههای دقیق بود که شاید اشتباه کرده باشند.
امروز ۳ تا پارت گذاشتم
دستم شکست
#اسمات#رمان#جونکوک#عاشقانه
آنها قدمهایشان را سریعتر برداشتند
، قلبهایشان در تلاطم و هماهنگ با هم تپش داشت. نور در برابرشان درخشانتر شد و در میان تاریکی، دروازهای از جنس نور به نمایش درآمد. دروازهای که ظاهراً از دل تاریکی به وجود آمده بود، اما درونش سایههایی که در حال حرکت بودند، هیچ چیز را واضح نمیکرد.
برادر یونا، جونکوک، که در دنیای مافیا به شدت وارد و آشنا با تلهها و فریبها بود، با تردید ایستاد. نگاهش سرد و محاسبهگر بود. "این… این دروازه چیه؟"
یونا که دلی پر از امید داشت، قدم برداشت. "باید بدونیم. شاید این شانس آخرمون باشه."
قبل از اینکه دستش به نور برسد، صدای زنی آشنا در فضا پیچید. صدایی که تمامی وجودش را لرزاند.
"منتظرت بودم، یونا."
یونا با ترس و هیجان برگشت. در دل نور، چهرهی مادرش ظاهر شد، همان کسی که سالها پیش در یک حادثه اسرارآمیز ناپدید شده بود.
جونکوک که هیچگاه اعتماد به راحتی نمیکرد، دست یونا را محکم گرفت و زمزمه کرد: "یونا، مراقب باش. این یه حقهست، شاید دام بزرگی باشه. این دنیا برای آدمهایی مثل من ساخته شده."
اما یونا که نمیتوانست از چهرهی مادرش چشم بردارد، با صدای لرزان گفت: "مامان؟ تو… زندهای؟"
زن لبخندی زد که بهراحتی نمیشد آن را فراموش کرد. "حقیقت همیشه همون چیزی نیست که فکر میکنی، عزیزم. اما اگر با من بیایید، ممکنه هیچچیز اونطور که میخواهید نباشه."
چشمان یونا پر از اشک شد. "چرا همیشه باید دروغ بشنویم؟ چرا تو از ما دور شدی؟"
مادرشان آهی کشید، که در دل تاریکی نفسی سنگین بود. "چون حقیقت گاهی خطرناکتر از هر چیزی است که شما میتوانید تحمل کنید. اگر بدانید، شاید دیگر نتوانید به عقب برگردید."
جونکوک که پیش از این نیز در دنیای پر از فریب و تلههای مافیا زندگی کرده بود، در گوش یونا به آرامی گفت: "یونا، نذار این ماجرا تو رو گول بزنه. تو هیچ وقت از این دروازه نمیگذری. شاید این مادر، فقط یه سایهس."
اما یونا با تمام قلبش نگاهش را به نور دوخت. "ما هر چیزی رو که لازم باشه، میخواهیم بدونیم. حتی اگر مجبور بشیم با حقیقت روبرو بشیم."
نور لرزید و مادرشان دوباره ظاهر شد، حالا چهرهاش به اندازهای کمرنگ بود که تقریباً نمیشد او را دید. "تنها راه اینه که با حقیقت روبهرو بشید، اما مراقب باشید... در این راه، عشق و حقیقت همیشه با هم نمیمونند."
یونا گامی دیگر برداشت و به سوی دروازه پیش رفت. این بار، هر قدمی که برمیداشت، سنگینتر از گذشته بود. جونکوک با دقت همه چیز را زیر نظر داشت، ذهنش مشغول به محاسبههای دقیق بود که شاید اشتباه کرده باشند.
امروز ۳ تا پارت گذاشتم
دستم شکست
#اسمات#رمان#جونکوک#عاشقانه
- ۱۸.۷k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط