love Between the Tides
love Between the Tides²⁰
چند روز بعد
ا/ت
با خودم فکر میکردم که چقدر زود بهش اعتماد کردم
و تنها کاری که میتونستم کنم اینه که بهش پیام و ازش بخوام که یه قرار باهام بزاره
ا/ت:سلام آقا کیم
تهیونگ:سلام
ا/ت:آقای کیم میشه ببینمتون
تهیونگ:باشه کجا؟
ا/ت:کافه(...)
تهیونگ:باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(کافه)
ا/ت:سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: خوبی
تهیونگ: ممنون من یکم کار دارم اگر میتونی سریع تر بگو
ا/ت: باید تمومش کنیم
تهیونگ: چی رو تموم کنیم
ا/ت: رابطمون رو
تهیونگ: رابطه ی من و تو که چیزی نیست بخوایم تمومش کنیم
ا/ت: من فقط دانشوجم و تو استاد منی دیگه نمیخوام درسم بدی تو ملاقات های خصوصی و نمیخوام بهم نزدیک بشی
تهیونگ: کار بدی کردم
ا/ت: نه فقط نمیخوام از این که هست رابطمون طولانی تر بشه
تهیونگ: اگر فکر میکنی که من فقط استادتم میتونیم باهم فقط یه دوست هم باشیم
ا/ت: اقای کیم من به هیچکس اعتماد ندارم و هیچ دوستی تو این دنیا ندارم پس میگم بیا تمومش کنیم
تهیونگ: اگر واقعا مشکلی با من داری باشه من میرم ببخشید اگر این مدت کار بدی کردم خداحافظ
تهیونگ
داشتم میرفتم اما با خودم فکر میکردم که این دختر تو این سن چه اتفاقی براش افتاده چه مشکلی داره که نمیتونه به کسی اعتماد کنه با اینکه این فقط ۲۲سالشه
از ظاهر انگار شاده و بقیه ازش حسودی میکنند اما درونش پر از زخم و رازه ولی این همون ا/ت کوچولوعه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
¹⁶سال پیش
ا/ت
م: ا/ت بیا اینجا
ا/ت: بله مامان
م: همسایه جدید داره میاد برای طبقه بالا برو بهشون بگو چیزی لازم ندارند
ا/ت: باشه
رفتم طبقه پایین
ا/ت: خاله خاله
م.ت(مامان تهیونگ)
م.ت: تو ا/ت ای؟
ا/ت: اره
م.ت: خوبی عزیزم
ا/ت: ممنون مامان میگه چیزی لازم نداری
م.ت: نه عزیزم اگر دوست داری برو با پسرم بازی کن
ا/ت: پسر داری؟
م.ت: آره عزیزم
ا/ت: کجاست؟
م.ت: اونجا
رفتم پیش پسره
ا/ت: سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: میای باهم بازی کنیم
تهیونگ: نه تو خیلی کوچولویی من با تو بازی نمیکنم
ا/ت: چرا؟ من کلی اسباب بازی دارم
تهیونگ:من باتو بازی نمیکنم کوچولو
ا/ت: من کوچولو نیستم
تهیونگ:هستی
ا/ت: نیستم اگر اینجوریه تو پسری و خیلی گوگولی هستی
تهیونگ: گوگولی نیستم من خوشتیپم
ا/ت:گوگولی....
تهیونگ: کوچولو... تو مثل دختر خواهرمی خیلی کوچولویی
ا/ت: خواهر داری؟
تهیونگ: اره یه دختر کوچولو مثل تو داره
ا/ت: دخترش مثله منه
تهیونگ: اره مامانم میگه من اگر بزرگ شد بهم میگه دایی
ا/ت: اسمش چیه؟
تهیونگ: دوهی
(بعد از مدت ها تهیونگ و ا/ت باهم صمیمی شدند و هرروز به خونه ی هم میرفتن و باهم بازی میکردند)
چند روز بعد
خانواده ی سه نفره ا/ت داشتند غذا میخوردند
پ: بسه دیگه
م: چرا دوباره شروع کردی
پ: فکر نکن اون مرده یادم رفت اون شب چطور باهم رفتار میکردید
م: اون فقط دوست اجتماعیمه
ا/ت که از دعوای مامان و باباش میترسید سریع رفت بیرون تو پله ها نشست
بعد از چند دقیقه
تهیونگ: کوچولو
ا/ت: چیه
تهیونگ: این زخم گردن چیه؟
ا/ت: این زخم رو از وقتی بدنیا اومدم دارم
تهیونگ: بریم بازی کنیم
ا/ت: نه خستم
تهیونگ: چرا؟
ا/ت: مامان و بابام دعوا کردند بابام و مامانم میخوان طلاق بگیرند طلاق چیه؟
تهیونگ: تو یه فیلمی شنیدم یعنی جدا بشند و تو باید انتخاب کنی که با مامانت میخوای زندگی کنی یا بابات از نظر من تو بیا با ما زندگی کن
ا/ت: من میخوام با مامان و بابام زندگی کنم😭😭
تهیونگ: گریه نکن بیا بریم برات بستنی میخرم
ا/ت: مامان و بابا
م.ت: چیشده؟
تهیونگ: مامان
م.ت: چیشده عزیزم چرا داری گریه میکنی؟
ا/ت: گوگولی میگه مامان و بابام میخوان طلاق بگیرند
تهیونگ: من نگفتم مامان دروغ میگه
م.ت: تهیونگ برو داخل ببین عزیزم مامان و بابات بعضی اوقات باهم دعوا میکنند
ا/ت: اونها همیشه دعوا میکنند
م.ت: عزیزم خودشون درستش میکنند تو برو داخل با تهیونگ بازی کن
ا/ت: باشه
رفتم داخل اتاق تهیونگ
تهیونگ: بیا باهم بازی کنیم
ا/ت: چه بازی؟
تهیونگ: اسباب بازی
ا/ت: باشه من با این بازی میکنم
تهیونگ: بازی کن
ا/ت: گوگگولی
تهیونگ: بله
ا/ت: مامان و بابای تو دعوا میکنند
تهیونگ: نه خیلی هم رو دوست دارند
ا/ت: یعنی مامان بابای من همو دوست ندارن؟
تهیونگ: نمیدونم
ا/ت: تو اگر بزرگ شدی با کسی که دوسش داری دعوا میکنی؟
تهیونگ: نه
ا/ت: پس بیا باهم ازدواج کنیم تا تو من رو دعوا نکنی
تهیونگ: شاید دوست نداشته باشم
ا/ت: 😭😭
تهیونگ: گریه نکن باشه باشه بزرگ شدم باهم ازدواج میکنیم
ا/ت: قول بده.
تهیونگ: قول میدم..
تق تق تق
رفتیم در رو باز کردیم مامانم با چمدان بود
م: دخترم بیا بریم
چند روز بعد
ا/ت
با خودم فکر میکردم که چقدر زود بهش اعتماد کردم
و تنها کاری که میتونستم کنم اینه که بهش پیام و ازش بخوام که یه قرار باهام بزاره
ا/ت:سلام آقا کیم
تهیونگ:سلام
ا/ت:آقای کیم میشه ببینمتون
تهیونگ:باشه کجا؟
ا/ت:کافه(...)
تهیونگ:باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(کافه)
ا/ت:سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: خوبی
تهیونگ: ممنون من یکم کار دارم اگر میتونی سریع تر بگو
ا/ت: باید تمومش کنیم
تهیونگ: چی رو تموم کنیم
ا/ت: رابطمون رو
تهیونگ: رابطه ی من و تو که چیزی نیست بخوایم تمومش کنیم
ا/ت: من فقط دانشوجم و تو استاد منی دیگه نمیخوام درسم بدی تو ملاقات های خصوصی و نمیخوام بهم نزدیک بشی
تهیونگ: کار بدی کردم
ا/ت: نه فقط نمیخوام از این که هست رابطمون طولانی تر بشه
تهیونگ: اگر فکر میکنی که من فقط استادتم میتونیم باهم فقط یه دوست هم باشیم
ا/ت: اقای کیم من به هیچکس اعتماد ندارم و هیچ دوستی تو این دنیا ندارم پس میگم بیا تمومش کنیم
تهیونگ: اگر واقعا مشکلی با من داری باشه من میرم ببخشید اگر این مدت کار بدی کردم خداحافظ
تهیونگ
داشتم میرفتم اما با خودم فکر میکردم که این دختر تو این سن چه اتفاقی براش افتاده چه مشکلی داره که نمیتونه به کسی اعتماد کنه با اینکه این فقط ۲۲سالشه
از ظاهر انگار شاده و بقیه ازش حسودی میکنند اما درونش پر از زخم و رازه ولی این همون ا/ت کوچولوعه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
¹⁶سال پیش
ا/ت
م: ا/ت بیا اینجا
ا/ت: بله مامان
م: همسایه جدید داره میاد برای طبقه بالا برو بهشون بگو چیزی لازم ندارند
ا/ت: باشه
رفتم طبقه پایین
ا/ت: خاله خاله
م.ت(مامان تهیونگ)
م.ت: تو ا/ت ای؟
ا/ت: اره
م.ت: خوبی عزیزم
ا/ت: ممنون مامان میگه چیزی لازم نداری
م.ت: نه عزیزم اگر دوست داری برو با پسرم بازی کن
ا/ت: پسر داری؟
م.ت: آره عزیزم
ا/ت: کجاست؟
م.ت: اونجا
رفتم پیش پسره
ا/ت: سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: میای باهم بازی کنیم
تهیونگ: نه تو خیلی کوچولویی من با تو بازی نمیکنم
ا/ت: چرا؟ من کلی اسباب بازی دارم
تهیونگ:من باتو بازی نمیکنم کوچولو
ا/ت: من کوچولو نیستم
تهیونگ:هستی
ا/ت: نیستم اگر اینجوریه تو پسری و خیلی گوگولی هستی
تهیونگ: گوگولی نیستم من خوشتیپم
ا/ت:گوگولی....
تهیونگ: کوچولو... تو مثل دختر خواهرمی خیلی کوچولویی
ا/ت: خواهر داری؟
تهیونگ: اره یه دختر کوچولو مثل تو داره
ا/ت: دخترش مثله منه
تهیونگ: اره مامانم میگه من اگر بزرگ شد بهم میگه دایی
ا/ت: اسمش چیه؟
تهیونگ: دوهی
(بعد از مدت ها تهیونگ و ا/ت باهم صمیمی شدند و هرروز به خونه ی هم میرفتن و باهم بازی میکردند)
چند روز بعد
خانواده ی سه نفره ا/ت داشتند غذا میخوردند
پ: بسه دیگه
م: چرا دوباره شروع کردی
پ: فکر نکن اون مرده یادم رفت اون شب چطور باهم رفتار میکردید
م: اون فقط دوست اجتماعیمه
ا/ت که از دعوای مامان و باباش میترسید سریع رفت بیرون تو پله ها نشست
بعد از چند دقیقه
تهیونگ: کوچولو
ا/ت: چیه
تهیونگ: این زخم گردن چیه؟
ا/ت: این زخم رو از وقتی بدنیا اومدم دارم
تهیونگ: بریم بازی کنیم
ا/ت: نه خستم
تهیونگ: چرا؟
ا/ت: مامان و بابام دعوا کردند بابام و مامانم میخوان طلاق بگیرند طلاق چیه؟
تهیونگ: تو یه فیلمی شنیدم یعنی جدا بشند و تو باید انتخاب کنی که با مامانت میخوای زندگی کنی یا بابات از نظر من تو بیا با ما زندگی کن
ا/ت: من میخوام با مامان و بابام زندگی کنم😭😭
تهیونگ: گریه نکن بیا بریم برات بستنی میخرم
ا/ت: مامان و بابا
م.ت: چیشده؟
تهیونگ: مامان
م.ت: چیشده عزیزم چرا داری گریه میکنی؟
ا/ت: گوگولی میگه مامان و بابام میخوان طلاق بگیرند
تهیونگ: من نگفتم مامان دروغ میگه
م.ت: تهیونگ برو داخل ببین عزیزم مامان و بابات بعضی اوقات باهم دعوا میکنند
ا/ت: اونها همیشه دعوا میکنند
م.ت: عزیزم خودشون درستش میکنند تو برو داخل با تهیونگ بازی کن
ا/ت: باشه
رفتم داخل اتاق تهیونگ
تهیونگ: بیا باهم بازی کنیم
ا/ت: چه بازی؟
تهیونگ: اسباب بازی
ا/ت: باشه من با این بازی میکنم
تهیونگ: بازی کن
ا/ت: گوگگولی
تهیونگ: بله
ا/ت: مامان و بابای تو دعوا میکنند
تهیونگ: نه خیلی هم رو دوست دارند
ا/ت: یعنی مامان بابای من همو دوست ندارن؟
تهیونگ: نمیدونم
ا/ت: تو اگر بزرگ شدی با کسی که دوسش داری دعوا میکنی؟
تهیونگ: نه
ا/ت: پس بیا باهم ازدواج کنیم تا تو من رو دعوا نکنی
تهیونگ: شاید دوست نداشته باشم
ا/ت: 😭😭
تهیونگ: گریه نکن باشه باشه بزرگ شدم باهم ازدواج میکنیم
ا/ت: قول بده.
تهیونگ: قول میدم..
تق تق تق
رفتیم در رو باز کردیم مامانم با چمدان بود
م: دخترم بیا بریم
- ۲۳۵.۶k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط