[ چندپارتی تهیونگ] [ پارت پنجم]
[ چندپارتی تهیونگ] [ پارت پنجم]
ات با صدایی لرزون و گرفته گفت :
( ته..تهیونگ )
تهیونگ با شنیدن دوباره ی صدای لرزون ات حس کرد قلبش ایستاده فورا جواب داد:
( جانم؟جان تهیونگ چی شده ؟حرف بزن ، تروخدا بگو)
ات سعی کرد اروم حرف بزنه و گفت :
( تهیونگ...حالم...حالم خوب نیست....)
تهیونگ داشت دیوانه میشد ،شاید کل مدت تماس چند دقیقه بود ولی تهیونگ از همین وحشت داشت از اینکه نکنه ات حالش خوب نباشه ،نکنه اتفاقی افتاده باشه، نکنه که...دیر برسه...دیر شده باشه...
( ات ...جان من اروم باش...کجات درد میکنه؟چرا حالت خوب نیست؟)
تهیونگ اینو گفت و همزمان که گوش میداد بلند شد و لباسشو عوض کرد ، سوئیچ ماشین رو برداشت و دوید به سمت پارکینگ
از اون طرف ات با گریه گفت :
(تهیونگ...بدنم درد میکنه...دلم..دلم درد میکنه)
تهیونگ همینطور که با سرعت رانندگی میکرد و به سمت خونه میرفت گفت:
( ات، قشنگم ...گوش کن به من، من دارم میام پیشت فقط ۱۰ دقیقه ، فقط ده دقیقه دوام بیار من میام پیشت، گوشی رو قطع نکن ، باهام حرف بزن )
تهیونگ با سرعت باور نکردنی رانندگی میکرد دستاش میلرزید و نمیتونست صدای توی مغزشو خفه کنه همش فکر میکرد ..
اگه بیهوش بشه چی؟
اگه تا برسم براش مشکل جدی ای پیش بیاد؟
اگه نتونه تحمل کنه چی؟
اگه اتفاق بدی افتاده باشه چی؟
اگه دیر برسم و ....دیر برسم و از دست بره چی؟
با این افکار اشکاش جاری میشدن و دستاش میلرزید اما همچنان با ات حرف میزد تا یه موقع ات نترسه یل بیهوش نشه
ادامه دارد....
ات با صدایی لرزون و گرفته گفت :
( ته..تهیونگ )
تهیونگ با شنیدن دوباره ی صدای لرزون ات حس کرد قلبش ایستاده فورا جواب داد:
( جانم؟جان تهیونگ چی شده ؟حرف بزن ، تروخدا بگو)
ات سعی کرد اروم حرف بزنه و گفت :
( تهیونگ...حالم...حالم خوب نیست....)
تهیونگ داشت دیوانه میشد ،شاید کل مدت تماس چند دقیقه بود ولی تهیونگ از همین وحشت داشت از اینکه نکنه ات حالش خوب نباشه ،نکنه اتفاقی افتاده باشه، نکنه که...دیر برسه...دیر شده باشه...
( ات ...جان من اروم باش...کجات درد میکنه؟چرا حالت خوب نیست؟)
تهیونگ اینو گفت و همزمان که گوش میداد بلند شد و لباسشو عوض کرد ، سوئیچ ماشین رو برداشت و دوید به سمت پارکینگ
از اون طرف ات با گریه گفت :
(تهیونگ...بدنم درد میکنه...دلم..دلم درد میکنه)
تهیونگ همینطور که با سرعت رانندگی میکرد و به سمت خونه میرفت گفت:
( ات، قشنگم ...گوش کن به من، من دارم میام پیشت فقط ۱۰ دقیقه ، فقط ده دقیقه دوام بیار من میام پیشت، گوشی رو قطع نکن ، باهام حرف بزن )
تهیونگ با سرعت باور نکردنی رانندگی میکرد دستاش میلرزید و نمیتونست صدای توی مغزشو خفه کنه همش فکر میکرد ..
اگه بیهوش بشه چی؟
اگه تا برسم براش مشکل جدی ای پیش بیاد؟
اگه نتونه تحمل کنه چی؟
اگه اتفاق بدی افتاده باشه چی؟
اگه دیر برسم و ....دیر برسم و از دست بره چی؟
با این افکار اشکاش جاری میشدن و دستاش میلرزید اما همچنان با ات حرف میزد تا یه موقع ات نترسه یل بیهوش نشه
ادامه دارد....
- ۲۵۸
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط