به نظر من او خیلی بدبخت است که از دلتنگی دخترش نیمه شب ه

به نظر من او خیلی بدبخت است که از دلتنگیِ دخترش نیمه شب ها از خواب می‌پرد و سر وقت پیانو اش میرود .
به علاوه برای داشتن آن پیانو ، چند ماه نان خالی خورده و حالا می‌تواند شب ها مانند یک پیانیستِ پیر کت مندرس اش را بپوشد و روی صندلی چوبی سه پایه ای بشیند و به دکمه های پیانو نگاه کند :  آنها را هالهٔ ماه روشن میکند ، پس فضای خانه اش تاریک است .
و بعد اولین کلید را فشار میدهد تا صدای پیانو سکوت را بدرد .
هر شب نیز از آن پنجرهٔ تاریک صدای پیانو می‌پیچد .
قشنگ میزند ، ولی من عصبی میشوم .
نمیدانم که چرا پدرم از او شکایت نمیکند .
دیدگاه ها (۰)

حالا باید دنبال پلاک هفتاد میگشت ، یک املاک ...وقتی پیدا کرد...

توی راهرو های هاگوارتز صدای خنده های آشنایی پیچیده.صدای قدم ...

صحنه,پارت یازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط