𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۵ : ( عکس آخر )
هیونجین تا صبح خوابش نبرد.
عکس قدیمی روی میزش بود.
بارها به چهرهی مردی که از دور آنها را نگاه میکرد، خیره شد.
اما هیچ خاطرهای از او نداشت.
...
صبح، فلیکس جلوی دانشگاه منتظرش بود.
برای اولین بار بعد از سالها، بدون هیچ حرفی کنار هم راه رفتند.
هیونجین سکوت را شکست.
هیونجین : امروز میریم پیش اون عکاس؟
فلیکس سری تکان داد.
هیونجین : آره... شاید آخرین جوابامون پیش اون باشه.
...
یک ساعت بعد، مقابل خانهی عکاس بودند.
پیرمرد با دیدن آنها انگار منتظرشان بود.
پیرمرد : میدونستم دوباره برمیگردین.
او آنها را به اتاق کوچکی برد.
قفسهها پر از آلبوم و نگاتیوهای قدیمی بود.
پیرمرد بعد از چند دقیقه جستوجو، یک جعبهی خاکگرفته بیرون آورد.
پیرمرد : همهی عکسهای اون روز اینجاست.
هیونجین با هیجان عکسها را ورق زد.
عکس اول...
او و فلیکس در حال خندیدن.
عکس دوم...
کنار رودخانه.
عکس سوم...
همان ماشین مشکی.
اما عکس آخر...
باعث شد هر دو خشکشان بزند.
در آن عکس، مردی بازوی فلیکس را گرفته بود.
هیونجین با صورت نگران به سمتش میدوید.
و چند متر آنطرفتر...
دختری با یونیفرم مدرسه، وحشتزده همهچیز را تماشا میکرد.
پیرمرد آرام گفت:
پیرمرد : اون دختر...
بعد از اون روز چند بار برای گرفتن این عکسها برگشت.
میگفت باید یه روز حقیقت معلوم بشه.
فلیکس با عجله پرسید:
فلیکس : اسمش چی بود؟
پیر مرد : یون سوآه.
...
پیرمرد از داخل جعبه، یک تکه کاغذ بیرون آورد.
پیر مرد : اینو برام گذاشته بود.
روش فقط یک آدرس نوشته شده بود.
" کافه پرنده ابی "
و زیرش...
جمعه ساعت ۶ بعد از ظهر
هیونجین ساعت را نگاه کرد.
امروز...جمعه بود.
ساعت پنج و چهل دقیقه.
فلیکس با تعجب گفت:
فلیکس : یعنی هنوز منتظر ماست؟
هیونجین بدون معطلی از جایش بلند شد.
هیونجین : باید پیداش کنیم ؛ قبل از اینکه دیر بشه.
پایان پارت ۱۵
۲ تا پارت دیگه اماده کردم ؛ بزارم ؟؟
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۱۵ : ( عکس آخر )
هیونجین تا صبح خوابش نبرد.
عکس قدیمی روی میزش بود.
بارها به چهرهی مردی که از دور آنها را نگاه میکرد، خیره شد.
اما هیچ خاطرهای از او نداشت.
...
صبح، فلیکس جلوی دانشگاه منتظرش بود.
برای اولین بار بعد از سالها، بدون هیچ حرفی کنار هم راه رفتند.
هیونجین سکوت را شکست.
هیونجین : امروز میریم پیش اون عکاس؟
فلیکس سری تکان داد.
هیونجین : آره... شاید آخرین جوابامون پیش اون باشه.
...
یک ساعت بعد، مقابل خانهی عکاس بودند.
پیرمرد با دیدن آنها انگار منتظرشان بود.
پیرمرد : میدونستم دوباره برمیگردین.
او آنها را به اتاق کوچکی برد.
قفسهها پر از آلبوم و نگاتیوهای قدیمی بود.
پیرمرد بعد از چند دقیقه جستوجو، یک جعبهی خاکگرفته بیرون آورد.
پیرمرد : همهی عکسهای اون روز اینجاست.
هیونجین با هیجان عکسها را ورق زد.
عکس اول...
او و فلیکس در حال خندیدن.
عکس دوم...
کنار رودخانه.
عکس سوم...
همان ماشین مشکی.
اما عکس آخر...
باعث شد هر دو خشکشان بزند.
در آن عکس، مردی بازوی فلیکس را گرفته بود.
هیونجین با صورت نگران به سمتش میدوید.
و چند متر آنطرفتر...
دختری با یونیفرم مدرسه، وحشتزده همهچیز را تماشا میکرد.
پیرمرد آرام گفت:
پیرمرد : اون دختر...
بعد از اون روز چند بار برای گرفتن این عکسها برگشت.
میگفت باید یه روز حقیقت معلوم بشه.
فلیکس با عجله پرسید:
فلیکس : اسمش چی بود؟
پیر مرد : یون سوآه.
...
پیرمرد از داخل جعبه، یک تکه کاغذ بیرون آورد.
پیر مرد : اینو برام گذاشته بود.
روش فقط یک آدرس نوشته شده بود.
" کافه پرنده ابی "
و زیرش...
جمعه ساعت ۶ بعد از ظهر
هیونجین ساعت را نگاه کرد.
امروز...جمعه بود.
ساعت پنج و چهل دقیقه.
فلیکس با تعجب گفت:
فلیکس : یعنی هنوز منتظر ماست؟
هیونجین بدون معطلی از جایش بلند شد.
هیونجین : باید پیداش کنیم ؛ قبل از اینکه دیر بشه.
پایان پارت ۱۵
۲ تا پارت دیگه اماده کردم ؛ بزارم ؟؟
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۱۴۰
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط