𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۴ : ( آخرین اخطار )
هیونجین چند ثانیه به صفحهی گوشی فلیکس خیره شد .
توی پیام نوشته بود : ( اخرین اخطار )
قبل از اینکه بتونه چیزی بپرسه، فلیکس گوشی رو خاموش کرد.
فلیکس : باید برم.
هیونجین : صبر کن.
فلیکس ایستاد، اما برنگشت.
هیونجین : اون پیام چی بود؟
فیلکس : ... ( هیچی نگفت . )
هیونجین : کی داره تهدیدت میکنه؟
فلیکس آروم گفت:
فلیکس : بهت ربطی نداره.
هیونجین پوزخند زد.
هیونجین : معلومه... مثل هفت سال پیش.
فلیکس نفسش رو حبس کرد.
فلیکس : لطفاً...
هیونجین : نه، این بار باید جواب بدی.
هیونجین چند قدم جلو رفت.
هیونجین : اون روز چرا رفتی؟
فلیکس : ... (فقط سکوت کرد )
هیونجین : فقط همین یه سؤال.
فلیکس : ...( و باز هم چیزی نگفت )
هیونجین : حتی یه خداحافظی هم نکردی.
چشمهای فلیکس برای اولین بار پر از اشک شد.
اما فقط یک جمله گفت.
فلیکس : اگه میتونستم... هیچوقت نمیرفتم.
هیونجین خشکش زد.
هیونجین : یعنی چی؟
فلیکس لبخند تلخی زد.
فلیکس : فراموشش کن.
بعد از کنارش رد شد.
...
همون شب...
فلیکس از دانشگاه بیرون اومد.
بارون دوباره شروع شده بود.
چند متر اونطرفتر، یک ماشین مشکی کنار خیابون توقف کرد.
شیشه آروم پایین اومد.
همون مرد.
مرد ناشناس : سوار شو.
فلیکس بدون حرف در رو باز کرد.
...
داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود.
مرد نگاهش نکرد.
مرد ناشناس : امروز زیادی بهش نزدیک شدی.
فلیکس : مجبور بودم.
مرد ناشناس : مجبور؟
فلیکس : پروژهی دانشگاهه.
مرد با خونسردی پاکتی روی داشبورد گذاشت.
مرد ناشناس : اینو ببین.
فلیکس پاکت رو باز کرد.
داخلش چند عکس بود.
عکسهای هیونجین.
از امروز.
داخل دانشگاه.
کتابخونه.
حتی جلوی خوابگاه.
هر جایی که رفته بود ...
دستهای فلیکس لرزید.
فلیکس : دیوونه شدی؟ چرا ازش عکس گرفتین؟
مرد ناشناس : برای اینکه یادت نره...اگه یه اشتباه کنی...نفر بعدی که آسیب میبینه، اونه.
فلیکس با عصبانیت عکسها رو روی داشبورد پرت کرد.
فلیکس :قول داده بودی دیگه کاری بهش نداشته باشی!
مرد برای اولین بار بهش نگاه کرد.
مرد ناشناس : من هیچ قولی ندادم.
...
همون لحظه...
آن طرف خیابون...
هیونجین که برای خرید از فروشگاه بیرون اومده بود، اتفاقی اون ماشین مشکی رو دید.
چند ثانیه خیره موند.
در ماشین باز شد.
فلیکس پیاده شد.
ماشین بدون اینکه پلاکش معلوم باشه، دور شد.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : «اون مرد... همونه.»
فلیکس هنوز متوجه حضورش نشده بود.
هیونجین آروم دنبالش راه افتاد.
چند دقیقه بعد...
فلیکس جلوی ساختمون خوابگاه ایستاد.
قبل از اینکه وارد بشه، زیر لب گفت:
فلیکس : ببخش، هیونجین...
من هنوزم دارم سعی میکنم ازت محافظت کنم...
هیونجین که چند متر اونطرفتر ایستاده بود، فقط آخر جمله رو شنید.
[...ازت محافظت کنم.]
قلبش از تپش ایستاد.
ذهن هیونجین :
محافظت؟
از چی؟
از من ؟
«اگه واقعاً ازم متنفر بود... چرا گفت داره ازم محافظت میکنه؟»
پایان پارت ۴
#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
پارت ۴ : ( آخرین اخطار )
هیونجین چند ثانیه به صفحهی گوشی فلیکس خیره شد .
توی پیام نوشته بود : ( اخرین اخطار )
قبل از اینکه بتونه چیزی بپرسه، فلیکس گوشی رو خاموش کرد.
فلیکس : باید برم.
هیونجین : صبر کن.
فلیکس ایستاد، اما برنگشت.
هیونجین : اون پیام چی بود؟
فیلکس : ... ( هیچی نگفت . )
هیونجین : کی داره تهدیدت میکنه؟
فلیکس آروم گفت:
فلیکس : بهت ربطی نداره.
هیونجین پوزخند زد.
هیونجین : معلومه... مثل هفت سال پیش.
فلیکس نفسش رو حبس کرد.
فلیکس : لطفاً...
هیونجین : نه، این بار باید جواب بدی.
هیونجین چند قدم جلو رفت.
هیونجین : اون روز چرا رفتی؟
فلیکس : ... (فقط سکوت کرد )
هیونجین : فقط همین یه سؤال.
فلیکس : ...( و باز هم چیزی نگفت )
هیونجین : حتی یه خداحافظی هم نکردی.
چشمهای فلیکس برای اولین بار پر از اشک شد.
اما فقط یک جمله گفت.
فلیکس : اگه میتونستم... هیچوقت نمیرفتم.
هیونجین خشکش زد.
هیونجین : یعنی چی؟
فلیکس لبخند تلخی زد.
فلیکس : فراموشش کن.
بعد از کنارش رد شد.
...
همون شب...
فلیکس از دانشگاه بیرون اومد.
بارون دوباره شروع شده بود.
چند متر اونطرفتر، یک ماشین مشکی کنار خیابون توقف کرد.
شیشه آروم پایین اومد.
همون مرد.
مرد ناشناس : سوار شو.
فلیکس بدون حرف در رو باز کرد.
...
داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود.
مرد نگاهش نکرد.
مرد ناشناس : امروز زیادی بهش نزدیک شدی.
فلیکس : مجبور بودم.
مرد ناشناس : مجبور؟
فلیکس : پروژهی دانشگاهه.
مرد با خونسردی پاکتی روی داشبورد گذاشت.
مرد ناشناس : اینو ببین.
فلیکس پاکت رو باز کرد.
داخلش چند عکس بود.
عکسهای هیونجین.
از امروز.
داخل دانشگاه.
کتابخونه.
حتی جلوی خوابگاه.
هر جایی که رفته بود ...
دستهای فلیکس لرزید.
فلیکس : دیوونه شدی؟ چرا ازش عکس گرفتین؟
مرد ناشناس : برای اینکه یادت نره...اگه یه اشتباه کنی...نفر بعدی که آسیب میبینه، اونه.
فلیکس با عصبانیت عکسها رو روی داشبورد پرت کرد.
فلیکس :قول داده بودی دیگه کاری بهش نداشته باشی!
مرد برای اولین بار بهش نگاه کرد.
مرد ناشناس : من هیچ قولی ندادم.
...
همون لحظه...
آن طرف خیابون...
هیونجین که برای خرید از فروشگاه بیرون اومده بود، اتفاقی اون ماشین مشکی رو دید.
چند ثانیه خیره موند.
در ماشین باز شد.
فلیکس پیاده شد.
ماشین بدون اینکه پلاکش معلوم باشه، دور شد.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : «اون مرد... همونه.»
فلیکس هنوز متوجه حضورش نشده بود.
هیونجین آروم دنبالش راه افتاد.
چند دقیقه بعد...
فلیکس جلوی ساختمون خوابگاه ایستاد.
قبل از اینکه وارد بشه، زیر لب گفت:
فلیکس : ببخش، هیونجین...
من هنوزم دارم سعی میکنم ازت محافظت کنم...
هیونجین که چند متر اونطرفتر ایستاده بود، فقط آخر جمله رو شنید.
[...ازت محافظت کنم.]
قلبش از تپش ایستاد.
ذهن هیونجین :
محافظت؟
از چی؟
از من ؟
«اگه واقعاً ازم متنفر بود... چرا گفت داره ازم محافظت میکنه؟»
پایان پارت ۴
#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
- ۱۷۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط